‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

هزاره ها هم افغانستانی هستند!


دکتر شریعتی: پس از شکست طالبان و برآمدن دولت کرزی، دکتر عبدالله وزیر خارجه وقت به ایران آمد. ایشان به دنبال مردان سیاسی بود که با خود به کابل ببرد. تحصیل کردگان را حمایت و راهنمایی کند که به داخل برود و در جایی مشغول به کار شودما چون در خارج بزرگ شده بودیم و از تعصب های عریان و ساختار قبیله گرای افغانستان بی خبر بودیم، همه یک بار جمع شدیم و به پیش وزیر رفتیم و گرد بر میز نشستیم. دوستی به معرفی دانش آموختگان شروع کرد. ما بیشتر هزاره بودیم. چندتایی غیر هزاره هم بودند؛ اما به چشم نمی آمدند. بالای چند صد نفر همه فوق لیسانس و دکتر! این در حالی بود که در افغانستان فوق لیسانس بسیار کم بود.
وزیر با دیدن این همه آدم از یک قوم، بحث را به شعارهای وطنی کشاند و از هیچ کدام ما دعوت به کار در داخل نکرد. بسیار تعارفی حرف زد و جلسه را پایان داد. در وقت صرف چای از میان دست و پای مردم خودم را وزیر رساندم و گفتم:«جناب وزیر ما دوست داشتیم از ما دعوت می کردید تا به کابل بیاییم. ما عاشق خدمت به وطن هستیم.» وزیر لب خند زد و گفت:«نام تان را می نویسند و از شما دعوت می شود که به کابل بیایید

وزیر رفت و دیگر از هیچ چیزی و هیچ کسی خبری نشد و ما ماندیم و حیرت از این پیشامد عجیب.  چرا اعلان کردند و چرا هیچ نگفتند و رفتند. پس از آن، از دوستی سبب پرسیدم، ظریفی گفت: شما افغانستان را نمی شناسید، بهتر بود، آن روز چند نفر می آمدید و کسی را نمی ترساندیدچندی پس از آن، وزیر تحصیلات به ایران آمد، شایعه شد که ایشان از دولت ایران خواست که دیگر مستقیم و یا از طریق کانکور هزاره ها را اجازه تحصیل در ایران ندهد. و گفته بود که مدارک شان مورد اعتبار نیست. باید بیایند داخل و از داخل به ایران بروند. چون توازن آموزش عالی در ایران به هم خورده استافغانستان آمدم و برای بورس دکتری به وزارت تحصیلات رفتم. آن جا چیزها و برخوردهای عجیب و غریبی دیدم که از آمدن پشیمان شدم؛ اما این آمدن چشمم را به روی واقعیت های خشین و تلخ افغانستان باز کرد.

در ایران تمام آنچه دیده بودم با دوستان در میان گذاشتم. گفتم باور کنید من هزاره را کسی به دروازه وزارت تحصیلا ت عالی افغانستان راه نمی دهند تا چه برسد به بورس و چیزهای مانند آن.  در آن جا از آمار بورس های کشورها گفتم که این مردم غریب فقط به عنوان نمونه در صفر و یک در صد قبول می شوند. از بورس ترکیه، آمریکا و... نوشته بودم که سهم این مردم پاکستان و بنگالدیش اند آن هم چند تایی به طور نمونه. گفته بودم که وقتی وزیر می گوید: توازن آموزشی در ایران مراعات نمی شود، آیا در افغانستان مراعات شده است. در افغانستان سهم واقعی ما از دولت و نهادهای آموزشی آن چند در صد استاکنون پس از سال ها، چند نفر از دیکندی و جاغوری در دانشگاه های سراسری قبول شده اند، فریاد و وا ویلا عالم را گرفته است. مگر در سال های گذشته تقلب نشده بود. مگر حق کشی فقط مال این سال است. چرا سال های گذشته داد نزدید. وقتی این رویه غلط جا افتاد، فریاد تان به هوا برخاست.

من مخالف هر نوع حق کشی و حق تلفی ولو خودم باشم، هستم. حق تلف شده باید برگردانده شود. همه در این وطن حق زندگی، آموزش و رفاه برابر را دارند؛ اما از قومی شدن و سیاسی شدن این حق تلفی باید دوری کردگاهی دلم می گوید: یک عمر شما بردید و خوردید، به نادرست بگذار این بار من بخورم. به این صورت شاید توازن نسبی برقرار شود. اگر چند کار خطا، خطا است. ته دلم می لرزد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

سه پرده از زندگی!


پرده اول:

جوان بود، با یک تهِ ریش خیلی مذهبی و خوش قیافه، صدای لطیفی داشت. همیشه لبخند می زد. سنش دور و برِ بیست هشت و اینها بود. دو روز در استانبول باهم بودیم. سه شبانه روز هم در جنگلهای کنار دریای اضمیر. این صحبت ها را هم همان شب با ما کرد که می خواستیم خود مان را به دریا بیاندازیم و بیایم طرف یونان. وقتیکه هم که به جزیره یونان رسیدم در تاریکی شب و میان جنگل ها همدیگه را گم کردیم. من ماندم و دو نفر دوستم که از ایران باهم آمده بودیم. همیشه نماز می خواند. و هربار که نماز میخواند خانه چشمهایش از اشک پر می شد. همان شب بود که به راز اشکهایش پی بردم. در لابلای صحبت هایش هم چند بار گلویش را بغض گرفت:

-
تهران کار می کردم. چند بار که زنگ زدم خلاف معمول مادرم گوشی را جواب داد. سوال میکردم که همسرم کجاست؟ می گفت رفته بیرون. چند بار این اتفاق تکرار شد. دلم بی طاقت شد از تهران امدم قُم. همسرم را نیافتم. مادرم بهم گفت. چند هفته است که گُم شده است، به پلیس خبر دادیم اما تا حالا هیچ سر نخی گیر مان نیامده است. هفته ها گذشت. از پلیس خبری نشد که نشد. خودم رفتم سراغ پلیس. با کمال تعجب پلیس بهم گفت به ما کسی چیزی نگفته است. خانه برگشتم. ماجرای بی خبری پلیس را شرح دادم. دیدم رنگ چهره های مامان و بابام تغیر کرد. مشکوک شدم. خانم ام هیچ جایی را نداشت که برود. کجا می تواند رفته باشد؟ ...؟ ماجرا را به پلیس خبر دادم. پدرم و مادرم را بردند پاسگاه. از اونجا که برگشتند جنازه همسرم را از داخل چاه فاضلاب حولی خود مان بیرون اوردند. قطعه قطعه اش کرده بود. پدرم و مادرم را بردند زندان. من حتی درِ خانه را هم قفل نکردم و از خانه زدم بیرون. و الان اینجا هستم. این بود سرنوشت من و همسرم که مامان و بابام راضی نبودند که باهاش ازدواج کنم....

پرده دوم:

اسمش محمد شفیع بود. اهل افغانستان بود ولی در کانادا زندگی می کرد. او همسرش را همرا با سه دختر جوانش به دریا انداخت. پلیس چند روز بعد جنازه ها را کشف کرد. بعد از بارجویی شفیع دلیل این قتل را رابطه دخترانش با شوهرانش ذکر کرده بود و اینکه چرا دخترانش همسران خارجی و غیر افغان اختیار کرده اند. این خبر سال دو هزار و نُه بود که در رسانه پیچید...

پرده سوم:

پسر جوانی است. خوشکل و هیکلی. تازه از رشته پزشکی فارغ شده است و بدنبال کار می گردد. دوست دخترِ خیلی خوشکلی دارد. مادر دوست دخترش ریس یک بیمارستان است. دوست دخترش کوشش دارد که دوست پسرش باید در همان بیمارستانی کار پیدا کند که مادرش رییس آنجاست. برای این کار مادرش را به خانه دعوت می کند و دوست پسرش را به مادرش معرفی می کند. مادرش از دوست پسرش می خواهد که فردا به دفترش بیاید و باهم حرف بزنند. پسره صبح زود می رود دفتر. بعد از مکالمه خیلی کوتاه مادرِ دوست دخترش میگوید که ازت خوشم آمده است. دوستت دارم. نزدیک می شود می خواهد لبهای پسره را ببوسد. پرستار سیاه پوستی همه گفتگوی اینها را از پشت در می شنود. پسره سعی می کند به روی خودش نیاورد. ولی قیافه اش نشان می دهد که بد جوری شاک شده است. از دفتر می زند بیرون.

پسره ماجرا را به هیچ کسی نمی گوید. ولی در یک بیمارستانِ دیگری کار پیدا می کند. مادر دوست دخترش که خبر می شود به بیمارستان زنگ می زند که ایشان قرار بود اینجا کار کند، ولی در اولین روز کاری اش باعث شد که ما الان مجبور شدیم برایش پرونده تجاوز جنسی تشکیل بدهیم. فردایش پسره آماده میشود که برود سرکارش. در مسیر راه از بیمارستان برایش زنگ می زند که نمیتوانیم به شما کار بدهیم. شما پرونده تجاوز جنسی دارید.

می فهمید که قضیه از چه قرار است. می خواهد برگردد خانه و ماجرا را به دوست دخترش بگوید. وقتیکه وارد خانه می شود می بیند دوست دخترش زار زار گریه می کند. قبل از اینکه دلیل گریه کردنش را بپرسد می فهمد. هرچه هم که برایش توزیح می دهد دختره باورش نمی شود. روزهایی اخر است. تصمیم گرفته اند که هردو از همدیگر جدا شوند. دختره وسایلش را جمع می کند پرستار سیاه پوست زنگ در را می زند. همه ما جرا را شرح می دهد... این گزارش را همین امروز در تیلویزیون فرانسه دیدم.

گفتم این ها را اینجا هم بنویسم. اینکه وقتیکه روح و روان ادما اینچنین در لجن آلوده می شود نجات خیلی دشوار است. فرقی نمیکند در چه فرهنگ و در چه جامعه زندگی می کند....  

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

من به جرم بی سوادی در دانشگاه کابل راه نیافتم

دکتر حفیظ الله شریعتی سحر
دوستان نازنینم! پس از فرمان رییس جمهور در باره استخدام تمام دکتران کشور در دانشگاه های دولتی. از من هم خواسته شد که در دانشگاه کابل درخواست استاد شدن بدهم. نخست، وزیر تحصیلات عالی فرمان فوق العاده داد که من بدون در نظر گرفتن بست خالی در دانشگاه جذب شوم. نامه را طی مراحل کردم به گروه زبان و ادبیات فارسی دری رساندم، رد کردند. دوباره فرمان گرفتم، طی مراحل کردم، دوباره رد کردند. در رد نامه های پیشین جرم من بیشتر مدارکم بود. این بار افزون بر مدارک، دو دلیل دیگر نیز اضافه کرده اند. نخست این که گویا من آدم… هستم. دوم این که بی سوادم و سواد لازم برای تدریس در دانشگاه کابل را ندارم. یاد مان باشد که بیشتر استادان دانشگاه کابل درس خوانده ی لیسانس دوران داوود و ظاهراند.
خوشحال کننده این که، این بار دلیل بی سوادی من را مکتوب کرده اند؛ به طور نمونه: در بخشی از سند بی سوادی من نوشته اند: شریعتی نه دکتر شریعتی(چون دکتری من را قبول ندارند) در پایان نامه خود نوشته است که: “گویش هزارگی شاخه ای از گویش زبان فارسی است. این نوشته پرسش بر انگیز است” نخست چرا دری ننوشته است. دوم چرا فارسی، مگر گویش هزارگی فارسی است؟ به زعم آنان حتما گویش هزارگی شاخه ای از گویش پشتو است.
دوم: در گویش هزارگی (ب) به (و) تبدیل می شود. مانند: کبک- کوک/ سبز – سوز/ باز- واز/ اسیابان- آسیاوان (اسیه). این دروغی بیش نیست.در زبان فارسی دری هم همین اند.
این در حالی است که، آنان حق بررسی مدارک و پایان نامه دکتری من را ندارند. طبق قانون این مربوط به وزارت تحصیلات عالی است که قبلا طی مراحل شده اند. آنان هیچ گونه مشکلی با مدرک و پایان نامه من نگرفتند. طبق روال علمی و اداری من را به دانشگاه کابل معرفی کردند.
راستش نمی دانم، بر دانش، خرد و حوزه علمی ما چه رفته است. اگر دانشکده ادبیات که اهل ادب اند این قدر عجیب اند و درهم آمیخته با تعصب های قومی و… چه انتظاری از دیگر دانشکده ها می رود.
دا نشجویان می گفتند که: آقایی… در سر درس و برون از درس با دانشجویان به تندی می گفت که: شریعتی بی سواد است. باورم نمی شد. چون آغا صاحب، آغای ما است. چه باید کرد، گاهی آغای خود ما هم آغای ما نیست. از ماست که بر ماست.
با خودم فکر می کنم، من نه اولین کسی هستم که به جرم بی سوادی در دانشگاه کابل راه پیدا نکرده ام و نه آخرین کس. چون پیش از من ده ها کس دیگر به جرم بی سوادی رد شده اند. اگر نام ببرم شاید شما ناراحت شوید. یکی از آن ها کسی است که دکتری فلسفه دارد. ایشان افتخار ما، فارسی زبانان و منطقه است. با استاد عباس بصیر رییس دکتر استاد خلیلی گفتم: امروز من را به جرم واهی بی سوادی رد کرده اند، فردا نوبت شما و دیگران هم می رسد. اگر از من حمایت نشود، این رسم ظالمانه ی کهن و زخم چرکین تاریخی ادامه پیدا می کند. به استاد گفتم: بدون آزمودن من از کجا فهمیدند که من بی سوادم.
معیار با سواد و بی سواد بودن چیست؟
من با بیست جلد کتاب چاب شده و ده جلد آماده ی چاب و ده ها مقاله و نوشته های گوناگون بی سوادم و آن استاد ارجمند که توان نوشتن یک نامه را ندارد، با سواد است.
جای شما خالی مسوولی که نامه رد من را نوشته است، نامه اش مملو از اشتباه املایی، انشایی و درست نویسی است. این نامه را به زودی به شما نشان می دهم.
یادم می آید که استاد شهید اسماعیل مبلغ را که نمونه دوران خودش بود و همتایی نداشت؛ این را دوست و دشمن می گفتند و می گویند؛ در دانشگاه کابل راه ندادند. اما استاد عبدالحی حبیبی پوهان موهان شد. در حالی که هردو درس دانشگاهی نخوانده بودند. اما استاد حبیبی کجا و استاد مبلغ کجا! استاد مبلغ ابن رشد، ابن عربی و مولانا درس می گفت و استاد حبیبی پوت خزانه ویراستاری می کرد.

راستی جرم ما چیست؟ یاد آن پیر فرزانه، نیکو باد که می گفت:” هزاره بودن نباید دیگر جرم باشد.”

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

هدف مقدس


در بازداشت پلیس اندونزی بسر می برم، با هزار زحمت ومشقت، پنهانیی موبایلم را روشن کردم تا فیسبوک خودرا چک کنم؛ شاید یکی برایم نامه فرستاده باشد. در آن شرایط حتی خواندن یک نامه از دوستان می توانست انرژی مثبت را به من انتقال دهد. شرایط بسیار بدی بود و ما همگی با مشکیلات عدیده دست . پنجه نرم می کردیم.  فیسبوکم را باز با زکردم و با  این نامه روبرو شدم: سلام من با یکی داشتم حرف میزدم گفت؛ برادرش میرفته طرف استرالیا در راه گم شده است و مدت پنج ماه است که هیچ کس نمی داند او در کجاست  نام او "ح" است و از ولایت دایکندی است. نگاه کن بین شماها نیست؟؟ من اون نامه را پاسخ دادم و نوشتم که: برادر "ح" دو ماه پیش به من نیز زنگ زده بود، اما برادر او در بین مان نیست. شما اگر می توانید اطلاعات بیشتری به من دهید شاید بتوانم کدام سر نخ از او بدست بیارم.


یگ روز بعد نامه به این مضمون دریافت کردم: سلام نام چوپان (قاچاقبر) آنها انور اندونزیایی بوده، مبلغ پنج هزار دلاررنیز بهایی شان بوده، و در سیزده نوامبر دو هزار ده از بوگور جاکارتا سوار چوب(کشتی) شده، وتعداد گوسفندان (مهاجرین) نیز نود نفر بوده، ایرانی ها عراقی ها و افغانی ها. قهرمان زود باش خبر خوشی به من بده، مادر "ح" خیلی بی تابی می کندقهرمان تحقیقات را آغاز کرد و اطلاعات را که در زیر می خوانید نتیجه تحقیقات قهرمان است!


"ح" کیست؟پسر بسیار خوشتیب است قد بلند و رسا دارد، با لحجه ایرانی حرف میزند، دلیل آن نیز این است که در ایران بدنیا آمده است.هیچ وقت بچه منفی نبوده، همیشه کارهایی مثبت از او سر میزده، خلاصه از ان تیپ جوان ها بوده که هر دختری در ارزویش بسر میبرد. در خوانواده فقیر در تهران بدنیا امده،  کارش نیز در ایام کودکی و نوجوانی جمع اوری نان خشکی بوده تا پول جمع نماید و با این پول  . بتواند درس بخواند به همین شکل تا مقطع پیش دانشگاهی خودش رامیرساند. در امتحانات کنکور شرکت می کند و در رشته طب آن هم در دانشگاه صنعتی شریف قبول می شود. وقتی برایی ثبت نام در دانشگاه مراجعه می کند، دانشگاه او را نمی پذیرد؛ چون افغانستانی است. سال بعد باز هم در امتحانات کنکور شرکت می کند و از قضا بازهم در همان رشته و در همان دانشگاه قبول میشود، این بار بنا به دلایل که من نمی دانم یگ سال میتواند در دانشگاه درس بخواند، اما در سال دوم بازهم به او اجازه درس خواندن را نمیدهد.


بله او افغانی است و در ایران مهاجر است، حق درس خواندن در دانشگاه را ندارد، اگر پدرش مسلمان است که است، ولی همین کافی است که او افغانستانی است. اگر لیاقت دارد، مهم نیست. شخص چون او در ایران باید با سنگ و سیمان سر کار داشته باشد، دانشگاه صنعتی شریف صندلی هایی تمیز دارد و از ماندن در زیر جوان چون او خجالت می کشد. "ح " تصمیم میگیرد هدفش را در جایی دیگری دنبال نماید، جایی که به او به چشم یگ انسان نگریسته شود، و بتواند چیزی را که لایقش" است بدست اورد. چه جایی بهتر از خانه خاله(استرالیا) ایران را به مقصد پاکستان ترک می کند.

در پاکستان نیز با هزاران مشکلات ومشقت در مدت یک زمان طولانی می تواند برایش هویت درست نماید، تا با این هویت قدم به مسیرش بگذارد. در مدت که در پاکستان سرگردان بوده نیز بیکار و در موسسه زبان چمپین(قهرمان) زبان اینگلیسی خود را ارتقا میدهد.دوستش به من گفت؛ او همیشه کارها را سروقت انجام میداد، از تنبلی بدش می امد، اگر کدام وقت غذا دیر پخته میشد او ما را سرزنش میکرد، و همیشه مارا از کارهایی منفی مانع می شد ومی گفت بچه ها ما هدف مقدس داریم. بعد از مدتی پاکستان را ترک می کند و از انجا به تایلند و از تایلند نیز به مالزی از مالزی نیز به اندونزی خودش را می رساند.

مدتی را در جاکارتا زندگی می کند و در نهایت از جاکارتا به شهر قهرمانان (سورابایا) می اید ؛ چون این جا نقطه است که باید سوار برچوب سرنوشت شود.  چوب سرنوشت را سوار می شود، مبدا سورابایا اندونزی، مقصد جزیره هاشمور خانه خاله.  چند شبانه روز چوب انها طی مسیر می کند، اما  گرفتار طوفان می شود. چوب فرسوده در مقابل امواج خشمگین دریا مقاومت کرده نمی تواند و در نهایت دچار سانحه میشود؛ اما خوشبختانه کسی در این حادثه اسیب نمی بیند.  سرکله پولیس پیدا می شود و آنها را اسکورت خاص به جزیره کوپان منتقل می کند.
دربازداشت گاه کوپان نیز مدتی را زندگی می کند و بدلیل این که پولیس با انها بد رفتاری می کرده بوده شورش می کنند و امنیت بازداشتگاه را مختل می کنند. اما این شورش و شکستن در و پنجره هم راه بجایی نمی برد و انها این بار پلان میریزند که فرار کنند. انها در ساعت 3 شب به تعداد 33 نفر از بازداشتگاه بیرونمی زنند، اما این فرار زیاد موفقانه نبوده و یگ نفر به نام (ص) هرد پایش می شکند و همه انها دستگیر میشوند.  تنهاشخص که در این فرار موفق می شود اقای (ح) بوده است. "ح" خودش را دوباره به بوگور جاکارتا می رساند. مدتی را در بوگور زندگی می کند و برایی دفعه بعد اقدام می کند.
سیزده نوامبر دوهزارده با نود نفر دیگر؛ افغانی، ایرانی، عراقی، سوار چوب می شود. اما این بار مبدا جاکارتا، مقصد جزیره کریسمس خانه خاله ،  تا هرچه زودتر خودش را به هدف مقدس برساند. پنج روز بعد  چوپان ادعا می نماید که انها به مقصد رسیده، ........ اما چنین چوبی به مقصد نرسیده و تا به امروز هیچ کس از سرنوشت نود نفر اطلاع ندارد. من شرمنده هستم که نتوانستم خبر خوشحال کننده برای مادر(ح) بدهم. اما با خود عهد بسته ام که هدف مقدس اورا دنبال کنم.  "ح" قهرمان بدنیا امد، قهرمان وار زندگی کرد، قهرمان وار بسوی هدف مقدس رفت، و برایی همیشه قهرمان باقی خواهد ماند، وهدف مقدس او هدف مقدس همه ما خواهد بود.


همه راه ها روزی به چند راهی ختم خواهد شد و هرکس راه را در پیش خواهد گرفت. تمام واقعیت ها روزی به خاطره بدل خواهد شد و اگر خاطره ها ثبت نشوند، روزی فراموش خواهد شد. " دوزخ عدن، آصف سلطان زاده "

کیهان فرهمند، بنگیل پاساروان، سورابایا، اندونزی 
20/4/2011

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

دولت فاسد ؛ یا ملت فاسد؟



دوست مان علی تابش دیشب مطلب را در صفحه فیسبوک خود نوشته بودن که اول می خواستم این چند خط را در پایی پست شان کمنت بدهم ولی بعدا نظرم عوض شد و نظرم را اینجا گذاشتم. (علی تابش: بی کفایتی وناکار آمد بودن دولت ها را باید در ناکامی ملت ها و مردمان آن دیار جستجو کرد. نظرشخصی من اینه که در رابطه با فساد اداری در افغانستان اول تر از همه مردم مقصراند. این دولت افغانستان نبود که در فساد اداری مقام اول را از آن خود کرد، بلکه مردم افغانستان بود که در رشوه دهی اول شدند.

مثال خیلی ملموس و ساده می زنم: ما وقتیکه حاضر نیستیم نیم ساعت را در صف منتظربمانیم تا نوبت مان برسد و مثلا تذکره یا پاسپورت مان را بگیریم و یا پرونده مان امضا شود، در عوض حقوق دیگران را زیر پا می گذاریم از صف جلو می زنیم و حتی با کلی چاپلوسی و موزه پاکی پیشنهاد میکنیم که جناب فلانی شیرینی تان را در نظر دارم لطفاکار مرا زودتر رو براه کنید که عجله دارم... بلـی! متاسفانه تا که قاضی صاحب از مادر خواست سکس نکند همه چیز عادی و نورمال بنظر می رسد. تاحالا چند نفر از ما مثل خانم دیوه صدای مان را بلند کرده ایم؟ نه واقعا؟ این قاضی صاحب که الان تازه حرف زور هم میگوید. تهدید میکند... بنظر شما این «جرات زور گفتن» قاضی صاحب از کجا میآید؟ مگر غیر از این است که قومش، اطرافیان و خویشاوندانش در حمایت از قاضی صاحببرخاسته اند؟ )

من با بخشی از نوشته هایی علی تابش موافقم. موافقم چون این یک حقیقت است که تا کسی رشوه ندهد کسی رشوه نخواهد توانست بیگیرد. موافقم چون همین دولت که در فساد اداری مقام اول را کسب کرده است برخواسته از همین جامعه و از همین مردم و از همین مملکت است. بخواهی نخواهی نام این دولت بالایی همین مردم گرفته می شود و این مردم است که چنین دولت وجود دارد. اما این که بخواهیم در مجموع ملت را متهم نمایم و فساد را که در ادارات دولتی موج میزند و فغان مردم را در آورده به گردن ملت بندازیم و کار درست و شایسته انجام نداده ایم. بگذار من نیز اینجا مثال ملموس و مستند را بزنم:

یک: زمستان سال 1384 بود که بنده از ایران از سرکار بدست نیرویی انتظامی تهران دستگیر و به افغانستان رد مرز شدم. چون کارهایم در تهران نیمه کاره مانده بود و حتی یک دهم از آنچه را که قبلاً کار کرده بودم نیز نگرفته بودم و تمام آنچه دیگران همرایی من کار کرده بودند را نیز نپرداخته بودم، ناگزیر بودم دوباره به ایران برگردم. راه دیگری نداشتم بغیر از اینکه پاسپورت بیگیرم و در سفارت ایران درخواست ویزایی نمایم. از راه قاچاق خسته بودم ونمی خواستم در چنین زمستان سرد خودم را آواره کوه و بیابان نمایم.  روزی که برایی گرفتن پاسپورت به اداره پاسپورت مراجعه نمودم صف که در انجا دیدم بیش از 1500 نفر بود. خوب روز اول همینطوری گذشت و باخود گفتم دیر آمدم؛ باید فردا زود بیایم. فردا ساعت چهار صبح آمدم و دیدم که نه، مردما با پتو و تشک آمده اند و وضعیت همان است که دیروز دیدم. این روز هم گذشت و با خود عهد کردم که باید شب را اینجا سپری نمایم. شب را همانجا سپری کردم به امید اینکه شاید فردا نوبت برسد، این فردا ، فردا شد و فردا پس فردا شد و پس فردا فردایی دیگر شد. بدین شکل یازده شبانه روز را در کوچه اداره پاسپورت خوابیدم به امید که بتوانم پاسپورت بیگیرم.  فردای روز یازدهم با کمال ناباوری اعلان کردند که اداره پاسپورت دفترچه تمام کرده است و توضیح پاسپورت تا اطلاع ثانویی تعطیل است. این اطلاعیه یک جایش می لنگید، کسانی بودند و باخبر می شدیم که با دادن مبلغ صاحب پاسپورت می شدند. خوب ما دیگه کاری نبود و فقط هر روز صبح به اداره پاسپورت سر می زدیم و جوایایی دفترچه پاسپورت می شدیم و شبها بر می گشتیم به جایی موقت که در آن زندی می کردیم. من خودم دو ماه تمام به اداره پاسپورت رفتم و آمدم ولی اداره پاسپورت دفترچه پاسپورت نداشت. ولی کسانی که پولی اقدام می کردند یک روزه صاحب پاسپورت می شدند و می رفتند پی کار خود. اون نیم ساعت انتظار در صف پاسپورت یا تذکره را که علی تابش ازش سخن می گوید یک چنین داستان میتواند باشد. 

بعد از دوماه؛ خدایش بقول ایرانی ها رشوه دادن مثل جام زهر بود که نوشیدم و صاحب پاسپورت شدم. مراحل را که طی کردم از این قرار بود. یکی گفت که یکی از مدیران خانم وزارت داخله ظهرها در فلان رستوران برایی نان خوردن می اید، برو و با او حرف بزن. نفری که معرفی کرد، گفت اگر مستقیم خودت برویی 3000 افغانی می شود، اگر خودت این کار را نمی کنی؛ یک کپی تذکره و چند قطعه عکس با 3500 بده من برایی شما این کار را می کنیم. من خودم رفتم، اول برایی اینکه 500 افغانی کمتر داده باشم؛ دوم اینکه بشناسم این آدم که است. در رستوران مورد نظر رسیدم و خانم مورد نظر را پیدا کردم، به او گفتم که مرا فلانی فرستاده است. پشت یک میز نشستیم و غذا خوردیم.
وقتی غذا تمام شد و بدون کدام مقدمه گفت پول را با عکس هایت را بده.
گفتم کی آماده می شود؛ و پولش چقدر می شود؟
گفت اگر امشب بخواهی 5000 و اگر فردا بخواهی 3000 افغانی می شود.
گفتم آمیرصاحب! ما فقیریم و از ایران رد مرز شده ام کمی مراعات نماید.
گفت؛ مراعات مراعات نمی شود، همین نرخ است و من هم باید از ریس اداره گرفته تا پاین رتبه ترین مدیر اداره را پول بدهم.
گفتم لااقل یک کمی مراعات نماید، ما بیش از دوماه است که منتظرپاسپورت هستیم.
آخرش گفت؛ اینمی نرخ است بچیم. میخواهی برایت پاسپورت می کشم، نمیخواهی برو ده صف ایستاده شو.

حالا سوال را که میخواهم مطرح نمایم این است که در چنین موقعیت یک آدم چکار کند؟ چکار کرده میتواند؟
من پول را دادم و فردایش همان ساعت پاسپورت در همان رستوران گرفتم و انگشت هم در همانجا کردم، هیچ نیاز نشد که حتی به اداره پاسپورت بروم. همان زمان این مسله را در روزنامه راه نجات و هفته نامه مشارکت ملی و بهار و اقتدار ملی منعکس کردم، ولی چه شد؟ هیچ.

دو: شخصی از سعودی آمده بود و یک موتر خریده بود. چون رانندگی خوب بلد نبود در مسیر راه در یکی از بازار هایی جاغوری با یک موتر دیگه تصادف نمود. هیچکس آسیب ندیده بود و فقط موتر که با او تصادف صورت گرفته بود چراغ هایش شکسته بود. با هم توافق کردند و مسله حل شد. موتر را بردند میکانیکی و مسرف آن را حاجی پرداخت نمود. وقتی برگشت که برود هوتل و نان چاشت را بخورد، دو تا سرباز پولیس سرکله اش پیدا شد و حاجی را احظار نمود. گفتند حاجی شنیدیم تصادف کردی؟
حاجی گفت آری تصادف کرده ام و الحمدلله بخیر گذشت. فقط مسرف تعمیر چراغ هایی موتر را دادم.
گفت حاجی باید بیایی ولسوالی تا این مسله حل شود.
حاجی گفت مسله حل شده است، تو از حل شدن کدام مسله گپ میزنی؟
گفت همین مسله تصادف، اینطور نیست که هرکس سرخود بخواهد هرکاری که دلش شد بکند.
حاجی گفت؛ من تصادف کرده ام و رضایت طرف را هم گرفته ام و مشکل حل شده است، دیگه هیچ مشکل هم ندارم که بخواهم آنرا کسی برایم حل نماید.
سربازان پولیس گفتند، اگر نمیخواهی بیایی ؛ ما میتوانیم بزور شما را بی بریم.
حاجی گفت خوب اگر داستان این شکلی است باشد من میتوانم ولسوالی بیایم ولی من مشکل ندارم که بخواهم آنرا ولسوالی برایم حل نماید.
به هرصورت حاجی را بردند ولسوالی و ازش چهارلگ افغانی خواستند. این حق بود که ولسوالی و قومندانی امنیه جاغوری از فیصله این تصادف می خواستند. موترحاجی را گرفتند و خودش را گذاشتند بیاید و حق ولسوالی و قومندانی را بیاورد. حاجی اینطرف و آنطرف دست پا زد و بلکم خودش را از این بد بختی نجات بدهد ولی نشد، که نشد. در آخر مجبور شد یک دلال پیدا کند و از طریق این شخص با قومندانی امنیه نشست کند و چهارلک را به دولک افغانی تقلیل بدهد.
بازهم سوال که مطرح می شود این است که در چنین شرایط یک شخص چه کار کند؟ چه کار کرده می تواند؟

من میخواهم بگویم که مردم مقصر نیست، البته نه بصورت صد در صد، بلکه نمی شود گفت که اگر امروز فساد اداری این همه غوغا کرده است همش تقصیر خود همین مردم است. دولت افغانستان (اوغانستان) از اساس و ریشه فاسد است و هرکسی هم که به دورن این سیستیم برود فاسد می شود. مردم هم مجبورند در چنین نظام فاسد کارهایی ناخواسته انجام بدهد. همانطور که من کردم و حاجی کرد و هزاران نفر دیگه کرده است و می کند. مردم از دست این همه فساد به کجا مراجعه کنند؟ به پارلمان؟ که خودش در فساد جوره ندارد. یا به رسانه ها؟ آیا مراجعه به رسانه ها کار را حل می کند؟ اگر حل می کند پس چرا تا بحال بهشتی بعنوان عضو در شورایی ولایتی بامیان وظیفه می کند؟ چرا عمرزاخیلوال هنوز محاکمه نشده است؟ چرا اسماعیل خان محاکمه نمی شود؟ و هزاران تا دیگه. متأسفانه باید عرض کنم این نظام از اساس فاسد است و تا از میان نرود هیچ تضمین وجود ندارد که فساد از این کشور رخت بر بندد. از همه بدتر اینکه هیچ تضمین دیگه هم وجود ندارد که نظام بهتر از این نظام در این کشور شکل گیرد. نمیدانم، من خودم به کلی نا امید هستم. 

"کیهان فرهمند"

۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه

ثقافت اسلامی!



ثقافت اسلامی, یکی از دیپارتمنت های فاکولته شرعیات است که هیچ دانشگاه وهیچ فاکولته ازداشته های نداشته انها بی نصیب نیست. این دیپارتمنت بطورالزامی درطول هشت سمیستر در تمام فاکولته های تدریس میگردد، تحت عناوین مختلیف؛ مانند: نظام اجتماعی,نظام سیاسی,نظام اخلاقی اسلام وو......
مطالب که ازطرف استادان مسئول این فاکولته تحت عناوین مختلیف تدریس میشوند به سراحت میش
ود گفت که هیچ ارزش علمی ندارند. حلانکه اینها رابرای دانشجویان به مثابه ویا منحیث متون مقدس دینی تدریس میکنند. متون دینی که ارزش عملی را نداشته باشد بلاخره بجای مفیدیت به ضرراندیشه ها وافکار قشرجوان جامعه نخواهد بود؟ متون که قابلیت ویا ارزش علمی را نداشته باشد تحمیل کردن بر دوش محصلین حکم چه را میرساند؟ دید دانشجویان را نسبت به مقدسات شان خدشه دار نخواهد کرد؟ 
شاید هیچ کسی نه من ونه هیچ کسی دیگری که حتا دید روشنی به اموزه های دینی نداشته باشد, متنفراز مقدسات دینی وفرهنگی شان نیستند. حتا دید تنگ نظرانه ای نسبت به آن شایدنداشته باشند. اما راه ومسیر انتقاد همواره باید هموار باشد زیرا چیزی که نقد نمیشود محکوم به زوال هست. اما این امر راجع به این مضمون صدق نمی کند. انتقاد به مثابه خروج پنداشته میشود؛ دست زدن به ایده های شخصی ویا مطرح کردن دغدغه های ذهنی در قبال دین هنوزبرای استادان این مضمون تابو است. حق نداری سوال بکنی ؛ هر چه را میگویند با چشمان بسته ، مطلقن ، باید بی پذیری. اینگار باید "خر" باشی. روش که خود شان با این چنین شرایط به بار امده اند.
استاد! 
تو  با خواندن وازبر کردن ان یک تا کتاب زرد رنگ توضیع المسایل مانند پدر بزرگم ا زدنیای پهناور دین وایمان چه میدانی؟. این ادبیات را که شما می گویدومطرح می کنید دیگر متعلق به این زمان نیست باید ادبیات را با زمان هم گام ساخت ورنه خواننده ندارد.
تدریس مضون ثقافت اسلامی در طول هشت سمیستر در تمام دانشگاهای کشور وبرای تمام دانشکده ها یک مضمون جبری, نا خوانده واضافی است که بر دوش دانشجویان تحمیل شده است وهر که هم در مقابل این مضمون ویا استادانش جبهه بگیرد ویا آنرا نقد بکند محکوم به بی دینی "ترد" است وخود تان میدانید که این موضوع برا ی یک دانشجو درین جامعه اسلامی سنتی ما چه حکمی را درپی دارد, درست مانند سرنوشت پرویزکام بخش. شاید بجاه باشد درین باره کوتا اشاره ی بکنم.

چندی قبل با یکی ازدوستان - باقر ملت یار- به سمت خوابگاه دانشگاه می امدیم که می بینیم بیرون از دروازه بیرونی خوابگاه- بالای سرک عمومی- چنان شور، سرو صدای هست که آدم را به وجد می آورد تا با تمام نیرو فریاد بکشد "الله واکبر",هاهاها!!!. آقای ملت یار ازیکی محافظین ومسئول دروازه خوابگاه سوال میکند که چه خبراست پولیس میگوید که یکی را میخواهند از پیش شان اقرار بگیرند. اقرار؟ اقرارچه؟ یک بچه را میگن به حضرت محمد بد وببراه گفته است. دم دروازه ایستاده هستیم شاید برنامه خلاص شده باشد چون آدم های که با پیراهن های دراز وشلوارهای که کوتاهی شان نزدیک به زانو میرسد با یک عطش ونیروی خواص که گویا چیزی ارزشمندی را به دست اورده باشند عطش کنان بر میگردند به غار ها شان . درضمن کلی میشود حکم کرد که در کله شان قاطی ان موهای دراز چه میگزرد.بعدن معلوم میگردد که یکی از دانشجویان دانشکده ژورنالیسم به خواطر طرف داری از گاندی در مقابل "دانش پژوهان شرعیات " محکوم به ترد شده وبلاخر مجبور گردیده تا درمحضر عوام بیاید معذرت خواهی کرده وبگوید "من ازسخنان که گفته ام معذرت میخواهم من مسلمانم پنچبار در روز نماز میخوانم پدر ومادرم مسلمان هستن ومرا هم مسلمان تربیه کرده اند ویک بار دیگر معذرت میخواهم".

اوباید معذرت میخواست ورنه از دانشگاه کشیده می شد. درصورتیکه یکی از همین آدم های دادخواه چندی قبل به اثر حمله بالای هم اتاقی اش به خواطر عملیه لواط دست گیر شده وروانه باز داشت گاه کندک محافظت از دانشگاهاه شده بود وحال می آیند حکم دیگران را می برد. بهر صورت؛ زیاده روی شد. منظورم این بود که بگیویم : ثقافت اسلامی ودر کل فاکولته شرعیات برای جامعه چنین یک قشریست راتربیه میکند که قضات کشور را تشکیل میدهند.
وای ازدست افتضاح!
در اخیر پیشنهادم به تمام آدم ها خوب اینست.طبق گفته ای کتاب "روسپی های نازنین " داستانی از منوچهر فرادیس که میگوید:
ننگ بر من بادر!
نفرین بر من باد!
اگر ازشما هچیزی بخواهم

نویسنده: جلیل سحر. 
از همین نویسنده: سرانجام یک ماجرایی ننگین   گذرشامگاهی از پل سوخته و مقدس

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

جامعه مادر سالار!


کیهان فرهمند: امروز در کلاس بحث در مورد سیستیم مادر سلاری بود، سیستم که در جزیره سوماترا اندونزی حاکم است. این مقوله برایی من لا اقل جدید بود و چیزی که تا بحال در مورد آن چیزی نشنیده بودم و این فرهنگ و سیستم مرا بر آن داشت که این یاد داشت کوچک را بنویسم و در اختیار دوستان قرار دهم تا آن عده از دوستان که مثل من از چنین فرهنگ بی خبر است لااقل با خبر شوند.  جامعه مادر سالار (Matriarchal) به جامعه می گوید که در آن مادر همه کاره باشد. درست برخلاف سیستیم پدرسالار (Patriarch) که در آن پدر همه کاره است.

در این سیستم نان آور خانواده مادر است و همه چیز متعلق به مادر است. یعنی اینکه در این سیستیم مرد هیچگونه حق مالکیت ندارد و متکی به زن است. اگر کدام کاری انجام بدهد نیز مقدار پولی را که کمایی می کند باید بدهد به مادر زنش و خودش باید به خانه خواهرش برود و متکی به خواهرش است. در این سیستیم تنها مرد که مهم است و نقش مهمتری دارد، ماما (دایی) است. ماما وظیفه دارد که مواظب فرزندان خواهرش باشد. یعنی این که در قبال فرزندان خود مسوولیت ندارد و در قبال فرزندان خواهر خود مسوولیت دارد. خانه هایی سنتی مخصوص دارند و مالک این خانه ها مادران است و از مادر به دختر سپرده می شود، شوهر فقط تحت یک شرایط مخصوص در این خانه می اید و برایی خواب دوباره بر می گردد به خانه خواهرش. 

این سیستیم در کشورهایی چون مالزی ، اندونزی، نپال، بخشی از تبت و بعضی کشورهایی آفریقایی و جنوب شرقی حاکم است. نکته جالب آن این است که در بخشی از تبت و نپال زنان می توانند چند شوهر احتیار نمایند. 

عروس و داماد، جزیره سوماترا، اندونزی
رییس خانواده، کلاه که بر سر این زن است کلاه ریاست است
خانه هایی که در آن زندگی می کنند، هردو گوشه این خانه به معنی یک دختر است؛ یعنی اینکه به تعداد این دو گوشه ها این خانواده دختر دارد

۱۳۹۱ آذر ۱۰, جمعه

گذرشامگاهی؛ازپل سوخته ومقدس!


جلیل سحر: محلیست در غرب کابل که مردان بزرگ چون علی مزاری، ابوذز، علوی، ترکمنی، اخلاصی ولومانی بر روی سنگهای سخت وسفت با غرو وسربلندی انجا استوار وایستاده اند. انجاه حالا بنحوی شده زیارتگاه! من هم از موتر پیاده شده ,وبه موبایلم نگاهی می اندازم ساعت نزدیک چنج عصر است،سری میزنم به انجاه از عمق خواسته هایم دعای برایشان از درگاه ایزید مننان استدعا میکنم.روح شان شاد ویاد شان گرامی باد!
چند قدم ازین مکان دور تر شده میخواهم معبری را عبور کنم که مشهور به سوخته است؛سوخته ازدود مخدرات آدم های آواره دربدر! و هم چنان معبری که بخواطر فرار ننگین پادشاه که میگفتن شاه قدم هایش را بالای این پل گذاشته وازین پل بسوی لوگرفرارکرده واین پل شده مقدس. برای هر انسانی که میخواهد این معبررا عبور کنند حتا اگر نخواهند هم به دور وبرش بنگرند تصویر مشخص ومنحصر بخود این مکان درذهن ادم ایجاد میگردد.لبه ای این پل محلی ایست برای تماشا،تماشا برای عابرین که میخواهند اینطرف وان طرف عبور ومرور بکنند. موجوداتی که زیر این پل زندگی میکنند ازنوع آدم هستند، شایدحتا اینجاه آدم های باشند که روزی از مردم این ساحه شهر کابل با دل وجان در مقابل آدم خوری های که وجود داشت، دفاع میکردند وحالا شده اند سوژه ای داغ برای تماشا؛که آن مردم قبل وبعد از اوقات وضایف شان که معاش دالره کی میگیرند،تبدیل شده است.

عبورازروی این معبر باعث میگردد که حس بکنم موجود ناشناخته شده ای با ساطور سنگین دارد در ذهنم ومغزم میکوبد که" آهای آدمی زاد! رسالت انسانیتت چه حکم میکند وقتی ازین معبر میگذری که آم ها دارند به اینجا به تماشا نشسشته اند ودارند از صحنه مرگ هم نوعان شان لذت میبرند وداد وفریاد این موجودات باعث هر چه لذت بیشتر عبرین میگردد؛اینها به کمک نیاز دارند مریض اند تا حد توان تان باید به این ادم ها باید کمک بکنید". دندان هایم را باهم چسپانده وبالای هم دیگرشان فشار وارد کرده درضمن چشمانم را هم هرچه بیشتر به رسم عصبانیت تنگ وتنگتر کرده وسرم را پایان انداخته وانگشتان دست چپم را درلای موهای نیمه سپیدم فرو برده وانهارا بالامیزنم، فاصله وسرعت قدم هایم را هرچه بیشتر وزیاد تر میکنم و وقتی سرم بالا میکنم ، مارکیت های بزرگ و رنگارنگ نگاهم را به خودشان جلب میکند وناخواسته وبدون کدام دلیل قانع کننده زیر زبان از عمق دلم لعنت میفرستم به نظام امپریالیسم وسرمایه داری و بازار آزاد بدون انکه دلیلی داشته باشم . یکبارگی یادم می اید که چندتا از همین مارکتهای بزرگ وچند طبقه، مربوط به حاجی نبی،برادر معاون ریس جمهوراست.


 من هرگز مخالف این نیستم که چرا حاجی نبی وکریم خلیلی سرمایه دارشده اند ومردم در فقر طلق بسر میبرند،چون زحمت کشیده اند که به این مرحله رسیده اند در زندگی همه درپی موفقیت وکسب سرمایه هستند وفقط انها به راس منشور سرمایه داران قرار میگیرند که ازهمه بیشتر زحمت میکشند وفکر میکنند. بدون شک حاجی نبی هم از جمله این گونه ادم هاست که به این مرحله رسیده است البته اینرا نباید فراموش کرد که برادر معاون ریس جمهور است.بهر صورت این بحث باشد به حاشیه ها. بر میگردم به اینکه حاجی نبی یکی از سرمایه ترین آدم های کشور افغانستان که اکثر مردمش زیر خط فقر وبیچارگی زندگی میکنند،هست وسطح زندگی انها هیچگاهی با دیگر مردم افغانستان برابر نمی اید زیرا زندگی شان هم سطح تجاران بزرگ دنیای غرب ویا کشورهای سرمایه دار هستند،مانند:بیلگتس و....ولی حرف اصلی اینست که چرا خلیلی ها نمی توانند هم سطح لیلا حیدری شوند و گوشه ای ازرسالت انسانی شان را به انجام برسانند. آدم هایکه درین سرمای خزانی در زیر پل های کثیف شهر کابل دارند مرگ شان را پیش از مردن بچشم خود شان شاهد ان هستند ومیبینند که چگونه این آدم ها نا اهل وناخلف از از مرگ انها دارند لذت میبرند،به کمک،دلسوزی وانسانیت نیازمند هستن ویا لا اقل توقع اینرا دارند که آنهارا به چشم یک مجرم نبینند وآزان لبه بالی پل تحقیرشان نکنند زیرا مریض هستن. افراد معتاد بی سرپرست هزاره ای که در سطح شهر کابل وجود دارند وزیر معبرها وکوچه هازندگی میکنند،چه تعداد هستند ؟ آیاه سرمایه متبلورشده ای خلیلی وحاجی نبی نمیتواند به کاروان این گروه بیچاره ومریض کمک بکند که تعداد شان کاسته شود ویا لا اقل جلوگرویدن افراد تازه را به این کاروان ملوس بگیرد ؟ ویا لا اقل خلیلی نمیتواند به اندازه یک زن دیپورت شده ای هزاره،از جمهوری اسلامی(؟) ایران،به این آدم های به ناحق محکوم شده کمک بکنند و زندگی دوباره ای انها را برای شان بر گردانند ؟ ایا خلیلی ها نمیتوانند درکنار این همه مارکیت های تجارتی یک کمپ به اندازه کمپ مادر در گوشه ای از دشت دور افتاده ای برچی بسازند واز برکت ان یکی بتواند زندگی دوباره اش را بدست آرد وعلی ها وسوسن ها بعد از زندگی دوباره ای شان بتوانند باهم زندگی مشترکی را آغاز بکنند ؟ جواب همه این سوالات را همه میدانند حتا.......

چقدر لذت دارد وقتی ادم درک میکند بهترین کار و وظیفه ای انسانی اش را ازعمق دل انجام میدهد و از کارشان نیز نهایت لذت را میبرند برای هویت انسانی شان افتخارکسب میکند. لیلا حیدری یکی ازین ادم هاست او با انکه درین شهر بی پناه تنهاست و تنهای تنها! اما با چقدر افتخار وعشق از ادمهای که در کمپ مادر درحال تداوی هستن توقع مادری را دارد.شب وروز درکنار این ادم ها با تمام دار وندارش دوشا دوش شان زندگی میکند و برایشان غذا میپزد،قصه میکند، افسانه ای افرینش وزندگی دوباره را برای شان میگوید وباهم سر یک صفره صمیمیت غذا تناول میکنند در صورتیکه شاید عارف در آشپزخانه استاد خلیلی شبها گرسنه بخوابد.

بهرصورت این یک درد دل بود که شامگاه روز جمعه خواستم در حومه ای ازشهرم چند قدمی بزنم وبیبینم دررگها ویا زیرپوست ان چه چیز جریان دارد این را هم به این خواطر با شما در میان گذاشتم تا شاید اندکی ازین درد ها با کمندها دلسوزانه ای تان تسکین گردد.ورنه کدام مسئول است که به بیچارگی این مردم فکربکنند ویا این گونه نوشته را بخواند! ایا سیاف این دربدری را درک خواهد کرد ویا قسیم فهیم ؟ ما از هیچ کدام این گونه ادم ها خواهان انسان دوستی نیستیم به حاکمیت هم دید اعتماد نداریم حاکمیت هنوز همان جریان دهه هفتاد شمسی است وهمان آدم ها حاکم؛ درینجا فقط پالان عوض شده که به بهانه انرا نظام دیموکراسی و دیموکراتیک میخوانند در صورتی که ارزش های یک نظام دیموکراتیک درینجا اصلن معنی نمی یابد، ولی لااقل توقع اینرا داریم که دیگر خلیلی ها نامردان تمام فصول نباشند.

                                                                       جلیل" سحر"  10-9-1391


۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

در آروزی برگشت

خالق ابراهیمی: همیشه از یک مسیر از میان درختان می دویدم . خودم را می رساندم به یک درخت با بدنه ای بزرگ، شاخ وبرگ های کلان و پائین درخت یک چقری کلان بود. اطراف ام را میدیدم، وقتی مطمئن می شدم کسی نیست که مرا بیبیند. از کنار درخت به طرف پائین می شاشیدم. اکثر اوقات شاش ام زیاد بود و خیلی دور می شاشیدم. نمیدانم چرا همیشه در کنار یک درخت می شاشیدم و در یک نقطه. شاید از پشک آله آموخته بودم، آنروز ها یک گربه ای کوچولو ولی زیرک داشتیم که هر وقت شاش اش می گرفت می رفت یک جای دور از انظار می شاشید. من از حرکات اش متوجه می شدم که شاشیدن می رود اما هرگز وقت شاشیدن او را ندیدم. آنروز ها شاشیدن با برد دورتر یکی از سرگرمی های لذت بخش برایم بود.


دوباره از لای درختان می دویدم از روی جوی آب می پریدم ، از سر سنگ به آن سنگ دیگه قلاب می کردم از سر زمینها می دویدم خودم را می رساندم میدان بازی ، راستش آنروزا بازی هایمان محدودیت داشت اگر پدر و مادر مان می دید که بازی می کنیم. شب یک کوتک مفصل می خوردیم. اوشپلاق(سوت) می زدم. بچه های محله مان در هر کجایی که بودند سوت میزدند و خود شان را می رساندند شاید این کار را از سگان قریه آموخته بودم هرگاه یکی شان عوعو می کرد، بقیه ای شان نیز شروع به عوعو  می کردند و همدیگر را می یافتند.


وقتی از بازی خسته می شدیم. کنار جوی، زیر سایه ای درختی می نشستیم قصه می کردیم و طرح حمله بالای کدام باغ. در قریه ما درختان میوه یا باغهای میوه بسیار کم بود و برعکس درختان بید و چنار زیاد. دسته جمعی بالای درختان سیب یا زرد آلوی نزدیک مان حمله می کردیم وقتی صاحب اش متوجه می شد همه فرار می کردیم. راه های ذخیره را نیز بلد  بودیم . دامن خودرا زیر ایزار می کردم وبا ایزار بند محکم می بستیم و از یخن خود سیب ها را داخل لباس های مان می انداختیم. وبعضی ها از باغ شان نگهبانی می کردند. یادم می آید که یک بار نزدیک شام به باغی یکی حمله بردیم ودیدیم که یکی در وسط درختان خوابیده، یکی از بچه ها خودش را انداخت روی کسی که خوابیده بود تا محکم بگیرد که ما غارت مان را بکنیم. اما اونجا کسی نبود. کنده چوپ را زیر لحاف مانده بودند که دوستم سخت آسیب دید. این کار را نمی دانم از کی آموخته بودیم و لی با مهارت خاص انجام می دادیم. وشاید از رمه گوسفند که وقتی چوپان خوابش می برد همه هجوم می بردند به کشتزارها اما گوسفندان مثل ما بی رحم نبودند.


وقتی تنها بودم و کسی نبود میرفتم روی یک شاخه ای درخت می نشستم. پاهایم را آویزان می کردم و دستانم را به یک شاخه ای دیگه محکم می کردم . غزل می خواندم و چند تا غزل محدود بلد بودم وقتی غزل تمام می شد دیگه چیزی به ذهنم  نمی رسید بجز نوحه. یادم می آید گاهی که با مادرم قهر می کردم می رفتم بالای درخت سیب که پیش دروازه ای خانه مان بود. مادرم را تهدید می کردم که فلان کار را انجام میدهی برایم یا خودم را پائین بیاندازم. مادرم که با این رفتار ام آشنا بود هیچ اعتنای نمی کردو پوشت گوش می انداخت. شاید این بالا رفتن از درخت ها، نشستن روی شاخه ای و غزل خواندن را از پرنده های آنجا آموخته بودم اما هرگز نتوانستم پرواز کنم. در ذهن کودکانه ام همیشه این سوال بود که آدم چرا پرواز نمی تواند؟ بعد می گفتم چون بال نداریم اما چرا بال نداریم؟ باز هم به بن بست می خوردم.


کوچک بودم، دنیایم در قریه بود، بیرون از کوهای قریه نه چیزی را می دیدم و نه چیزی را جستجو می ک ردم. همه چیز ساده و پاک بود. بزرگتر که شدم آرزوهایم وسیع تر شد. رفتن به آنطرف کوه، رفتن به قریه ای دیگر، راه رفتن به بازار را بلد شدم. سرگردانی از همان اول جوانی شروع شد. اتاق های سرد کابل، اتاق های کارگری در تهران، دوباره شوق تحصیل و این بار به دنبال دموکراسی از ایران به کابل و از کابل به پاکستان از پاکستان دوباره یک سمت دیگر و منجر به دوماه زندان شد. دوباره تحصیل، برگشتن به کابل وایجاد مرکز آموزشی در دوشعبه. 650 شاگرد در شعبه نوآباد غزنی و60 شاگرد دیگر در شعبه مرکزی  اما چه زود دیر شد. نه آن شور و شوق قدیمی را دارم، نه آن فضای سبز دهات های مالستان ونه از آن سادگی چیزی باقی مانده است. غزلهای زیادی آموختم وبا غزلسرایان بزرگی آشنا شدم اما هرگز خودم به صدای بلند نتوانستم بخوانم.


۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

پیامی از مالستان

ظفرشایان: چندی قبل به دیدار دوستان و بوسیدن دست مادرم رفته بودم؛ مادری که سالها برای خرج شکم، لباس و مکتب رفتنم سنگ ریسی و جوراب بافی می کرد و مادری که سالها برای ما هم پدر و هم مادر بوده است. هیچ وقت نمیتوانم فراموش کنم که بارها به ایشان گفته بودم که چرا سنگ ریسی یا جوراب بافی می کنی؟ مادرم با مهربانی برایم می گفت که: "بَچَی؛ سات مه تیر نموشه، خوش مه میه که جوراب کرائی بوفوم". عقلم توانائی سنجش این را نداشت که اگر مادر جوراب بافی نکند؛ ما گرسنه می مانیم!من که بعد از مدت نه چندان طولانی به آنجا رفته بودم فهمیدم که با وجود شعارهای رنگارنگ چقدر غرق خودخواهی ام شده بودم و بیش از محرومیت مردم به خودم می اندیشده ام. آنچه را طی چند روز از اوضاع منطقه دریافتم مرکب از موارد خیلی نوید بخش و مسائل خیلی نگران کننده هست.


1- نکته اول خیلی امیدوار کننده است؛ در اکثریت خانه های که می رفتم اولین بار چشمم به تخته شیشه ی و مارکر و یا تخته سیاه و تباشیر روی دیوار خانه ها می خورد که برای فرزندان شان آورده بودند. خیلی جالب بود وقتی خانه ی یکی از دوستان رفته بودم که وضعیت اقتصادی شان خیلی ضعیف بود؛ در آنجا بجای تخته شیشه ی و یا تخته چوبی سیاه، تکه از نوع رخت بود که خاصیت پلاستیکی داشت و تباشیر را در داخلش جذب نمی کرد، روی دیوار با میخ نصب کرده بودند و بچه های معصوم شان از آن به حیث تخته کار می گرفته روی آن فورمول های ریاضی کار می کردند. شاید آن خانواده توانائی خرید تخته شیشه ی و یا تخته سیاه را برای فرزندان شان نداشت. با وجودیکه پسران و دختران قریه از هر نوع امکانات درسی در مکتب و حتی معلم محروم هستند، اما تقریباً تمام مردم گرایش شدید به درس و تعلیم پیدا کرده اند


2- والدین برای پیشرفت درسی و آینده فرزندان شان خیلی مایل به مشوره با کسانی هستند که در جاهای دیگر درس خوانده اند. شاید هر پدری اولین سخنش در مورد درس و مشوره برای فرزندان شان باشد. تقریباً در هر نقطه ی از هزارستان وقتی از فردی سخن به میان آید که مردم شناخت دقیق نداشته باشند، اولین سئوال در مورد آن فرد پرسش از میزان تحصیلات وی هست و این نشان دهنده ی این است که کم کم مردم برخلاف گذشته با داشته های علمی و سطح سواد شان ارزشگذاری می شوند


3- از سال 2001 به بعد تمام دانشجویان که از دانشگاه ها فارغ شده اند هیچکدام شان به منطقه نرفته اند، بجز از موارد خیلی استثنائی، مردم از قشر دانشجو نا امید شده اند. کیفیت درسی در اکثریت مکاتب سیر قهقرائی را می پیماید


4- باوجود علاقه شدید مردم به درس و تحصیل از خیلی مسائل دیگر بی خبر هستند، گرایش های عقیدتی و سیاسی مردم به گرگ های دوران جنگ غرب کابل، بامیان و هزاره کشان ده های جنگ خیلی ملموس هست. هیچ گونه اطلاع رسانی در زمینه تا حال صورت نگرفته است. پیام بابه مزاری و آواره های افشار را کسی نمیداند


5- در مدت که در آنجا بودم از خیلی ها راجع به توقع شان از دولت می پرسیدم. جالب هست که اکثریت شان فقط یک جواب داشتند و آن هم امنیت در مسیر راه بود. "ما از دولت هیچ توقع غیر از امنیت در مسیر راه نداریم؛ سالها برای ما کار نکرده و در آینده هم توقع نداریم. اگر امنیت باشد حتی مکتب را از پول شخصی خود فعال نگهمیداریم.


6- بعضی از مسائل هستند که واقعاً نگران کننده به نظر میرسند. فعالیت های شست وشوی مغزی ایران از طریق ملا های و پیروان آصف جان قندهاری در مناطق دور دست خیلی شدید است. از طریق ایجاد زمینه های کورس های عربی و مسابقات قرآنی با استفاده از کتاب مسلمانان توانسته اند افکار عامه را هرچه بیشتر جلب کنند. عدم آگاهی از اوضاع سیاسی خالیگاه بزرگی برای تبلیغ صاحبان دین برای تحریک مردم علیه کشورهای همانند آمریکا به پشتیبانی ایران و علایق روزافزون نسبت به فتوی فروشان گردیده است. برای کسانی که در مساجد نمایندگی دفتر ساحوی خدا و پیامبر را باز کرده اند و سرسپردگان بازمانده از کاروان آگاهی، آصف قندهاری هزار بار نسبت به بابه مزاری ارزش دارد. هنوز مردم عکس خمینی را شب هنگام در مهتاب می بینند


۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

از رویا فارغ شدم

نوت: این نوشته را حمید فیدل در تاریخ January 19, 2011 زمانی که تازه از دانشگاه فارغ شده بود نوشته است، بخاطر که این نوشته بسیار قشنگ و پرمعنی است در اینجا گذاشتم. در پی آن چند خط نوشته کوتا از داود ناجی که در همین رابته نوشته است را نیز میگذارم، امید است که دوستان استفاده بی برند.


حمید فیدل: زمان طولانی از دست رفت تا مزه آن روز را بچشم؛ روزی را می‏گویم که از دانشگاه فارغ شدم. نمی‏خواهم دانشگاه را ستایش کنم و یا از آن بنالم؛ صرفا می‏خواهم دنباله عبارت را بگیرم و تخیل ام را با نظم دلبخواه خودم در کنار هم بچینم تا به آن روز برسم که از رویا فارغ شدم. 

شجاعت دنبال کردن دنباله عبارت و سخن از آن رو ایجاد شده است که تضاد احساسی آن روز و افتادن در خالیگاه و دلهره‏ای ناشی از آن وادارم می‏کند تا از خودم شیره‏ای بیرون دهم، هرچند که رفتن به دنبال سخن به این سادگی‏ها میسر نباشد و گام نهادن در آن حوزه‏ای بی‏مصرف مایه‏ای ذاتی بخواهد؛ اما من می‏خواهم این کار را بکنم چرا که آن احساس متضاد ناچارم می‏کند.

خیلی روشن در خاطره ام روزی را دارم که در کمر کوه و در کنار رود خانه با آن رفیق دوران کودکی ام، نمیدانم نام فاکولته را از کجا شنیده بودیم و در مورد آن باهم رویا بافی می‏کردیم؛ آن را بسان مکان زرین و رویایی می‏دیدیم که رسیدن به آن‏جا خوشبختی، رفاه، مقام، و خیلی امکانات دیگر زندگی را فراهم می‏کرد. سال‏ها گذشت و حوادث گوناگونی آمد و رفت. ما بزرگ شدیم و رویای فاکولته که دیگر به دانشکده تبدیل شده بود، فراموش شد. اما گویی که روزگار اولین رویاهای آدم‏ها را تحقق می‏بخشد، از میان حوادث به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه کابل رسیدم و رفیق دوران کودکی ام به استرالیا رفت و شاید روزی او نیز با دانشکده‏ی در استرالیا وداع گوید و این احساس متضاد را چون مرحمی به ارقام دیجتالی تبدیل کند و در دنیای مجازی این عبارت‏های او باشد که نفس‏های دوران کودکی ام را به چشم‏هایم سرمه‏ کشد. غربت از پی غربت به زندگی ام هجوم می‏آورد. در معبر این طوفان‏ها شاید چون برگی زردی افتاده در خزانی بودم که اتفاق ثانیه‏های زمان از دانشکده علوم اجتماعی بیرون ام انداخت و دوباره در معبر آن بادها و طعم تلخ شدید‏تر آن غربت‏ قرارم داد.

طوفان طالبان مرا به ایران انداخت و خاطره‏ای دیگر از روزی است که در دانشگاه تهران سنگ‏های یک متری پله را از زیر زمین و با پشت به طبقه‏ی هفتم می‏کشیدم. با آسانسور اجازه نداشتم و زیر بار سنگ پله صدای خنده‏هایی دانشجویانی را می‏شنیدم که در راهروها می‏خندیدند و می‏گفتند، خوش بودند و زندگی می‏کردند، حق شان بود که اینگونه باشند. سنگینی آن سنگ‏ها عرق ام را می‏کشید و تکرار دل نیشین آن خنده‏ها جانم را از ژرفا چون قلب یخ‏ زده‏ای شیطان، منجمد می‏کرد. تکرار این وضع و غربت آن ثانیه‏ها رویاهای کودکی را بیادم می‏آورد و من در برابر هر دانشجو با خودم تعهد می‏کردم که در دانشگاه کابل درس بخوانم و فارغ شوم.
آن لحظه‏ها با مرحوم ناصر عبداللهی گذشت و هنوز آوای او در گوش‏هایم تکرار می‏شود که: این شفق است یا فلق مشرق و مغرب ام بگو/ من به کجا رسیدم ام جان دقایق ام بگو. آن روزها نه مشرقی بود و نه مغربی، دورم می‏چرخیدم، گیج و گول بودم، کسی هم نبود که بگوید به کجا رسیده ام، جز اینکه ناصر می‏گفت: از خانه بیرون می‏زنم اما کجا امشب/ شاید تو می‏خواهی مرا در کوچه‏ها امشب. امشب زپشت ابرها بیرون نیامد ماه/ بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب. من به دنبال قرقی بودم که از درون آن خودم بیرون بیایم. آن قرق آمدن برادرم به ایران بود و برگشتن من به سرزمین نفس‏های مادر و پدرم.


زمستان 1382 ، کورس سریر، غوغای موسیقی هر بایسکل سوار و مغازه دار تازه آرام شده از طوفان سیاه طالب، دنباله‏ی عبارتی است که آن را دنبال می‏کنم. این عبارت کوره راهی است که فقط و فقط جای قدم‏های مرا در خود دارد و بسوی دشتی پیش می‏رود که نهایت آن در غباری امید‏بخش فرا روایت شاید پاداش رنج‏هایم را در خود دارد. در آن غبار هرچه باشد با خودم می‏گویم: «حال که زنده هستم، باید به زندگی محکم بچسپم.» و این کلان‏ترین خطری است که من از میان چندین قرن تاریخ ماتم و عزای مذهبم، بر می‏گزینم و می‏خواهم تاریخ ماتم ام را به خنده تبدیل کنم. آری! ثانیه‏های که در این شهر دود و غبار زنده هستم باید بخندم. آن سوی غبار را به صاحب آن غبار سپرده ام؛ هرچه می‏خواهد، از طرف من اجازه دارد. کوله بار زندگی را ناخواسته و بیهوده به دوشم انداخته است؛ خودش می‏داند و آن جهنم پر گژدم و یا آن بهشت فرورفته در میوه.
آن زمستان را شادمانه خندیدیم، بی‏اندازه خندیدیم و درس خواندیم، دست آخر از مکتب فارغ شدیم و با انتخاب اول ام به دانشکده علوم اجتماعی وارد شدم. فصل رویاهای تازه با دوستان جدید و گوناگون از چهار گوشه‏‏ی این کشور بود. سه سال گذشت و سال چهارم با نفس‏های خسته که نمی‏دانستم از کجا منشاء می‏گرفت ناباورانه از دانشگاه محروم شدم اما غصه‏ای ندارم زیرا مفادی که از محرومیت ام بردم خیلی بیشتر از دوران دانشگاه ام بود. سال چهارم دانشگاه فصل بیرون انداختن تمامی عقده‏های بود که از نداشتن کامپیوتر و ندیدن فیلم و سریال و نچشیدن لذت بازی کامپیوتری در درونم جمع شده بود؛ بازی کردم، فیلم دیدم، و سریال‏های بلند جومونگ را نگاه کردم، فرار از زندان، تاجر پوسان، ، امپراطور دریا، گمشده‏ها، افسانه شجاعان و بسیاری از فیلم‏های زیبای تاریخ سینما را یکسره مشاهده کردم.‏ هنوز حرف ژنرال هی موسو که به جومونگ می‏گفت: «وقتی از زنی که در کنارت هست دفاع نتوانی چگونه می‏توانی از یک ملت دفاع کنی.» در گوش‏هایم طنین انداز است و باور دارم که هر مردی در کنارش یک زن زیبا و با فراست حد اقل برای آن مرد وجود دارد، اما چرا این همه زن گدا در شهر ما یافت می‏شود؟ دلیل بر آن است که این مردم وقتی از زنان شان نمی‏توانند به درستی حمایت و پاسداری کنند چگونه می‏توانند از یک سر زمین حراست کنند. با همه‏ی آن سریال‏ها و فیلم‏ها گاهی به شرق عالم رفتم و گاهی به غرب؛ این طرف تمدن مدرن و عقل پیش رفته ای که در میان سنگ، شیشه و سیمان زندانی است و چاره‏ای برای مصرف بی‏اندازه می‏اندیشند و آن طرف اسطوره‏های تمدن‏های قدیمی که رسیدن به مقام انسان مدرن را هدف خود ساخته اند و یا از طریق تمرکز ذهن و تمرینات پیش رفته‏ای ورزش‏های رزمی می‏خواهند نیروی انسان را با وحدت نیروهای طبیعی به مصرف بگیرند و در میان این دو که خودم ایستاده ام و تمامی تلاشم برای انتحار است، به بی‏بنیادی خود پی‏میبرم. تقدیر این بود که پنج سال باید در دانشگاه کابل پرسه زنم. تاریخ پنج ساله‏ی پرسه زنی ام روایت عقیده دوران کودکی ام هست که مصرانه بر آن پافشاری می‏کنم و آن عقیده تنهایی خودم بود در میان هزاران انسان. امروز که در این شهر متراکم از جمعیت، می‏خواهم بسوی کسی بخندم، می‏ترسم سوء براشت اش، شکم‏سیر لگد کوبم کند و استخوان‏های سینه ام را بشکند. تنهایی درد غریب و تلخی است، تنها راه چاره فرار به درون اجتماعی است که یکسره گیج، خیال باف و نسبت به همدیگر بی‏اعتماد است.

آن روز سرد خزانی آخرین مضمونی بود که امتحان دادیم و از صنف بیرون آمدیم، عکس‏های دسته جمعی گرفتیم، به همدیگر تبریک گفتیم، با تعدادی خدا حافظی کردیم و با تعدادی نه. چاره‏ای نبود و نمی‏شد؛ دیوارهای بلند فولادی ما را از همدیگر جدا می‏کرد، جنسیت، قوم، مذهب، تاریخ تربیت فامیلی، طبقه‏ای متمول و فقیر، و شاید بریده شدن روابط عاطفی که در چهار سال و برای من در یک سال ایجاد شده بود؛ این دیوار فولادی را بین ما می‏کشید. در صنف جدل بیهوده‏ای برای جشن فراغت انجام شد. آن تفاوت‏ها مانع رسیدن به تصمیم واحد شد و من آخرین نگاه‏هایم را دزدیده و منقطع از آن گل‏ها گرفتم و آگاهانه آن احساس متضاد را بوجود آوردم. آن صداها، حرکات، ژست‏ها و تصویر آن صنف را برای آخرین بار درهم فشردم و به ذهنم راندم که پس از مدتی فراموش شود. این‏گونه از رویای فاکولته فارغ شدم.
هم خوشحال از فراغت بودم و هم غمگین از انسی که همین چند لحظه پیش از دست رفت و من چند روزی باید می‏خندیدم یا باید می‏گریستم؛ چاره‏ ام خاموشی بود. چون «بت»‏ای بی‏روح، تبسم برلب و غمی در چشم، سرگردان این شهر شکسته، باید دود و خاک کثیف می‏خوردم. باید چنین می‏کردم.
از دروازه‏ای جنوبی دانشگاه که بیرون آمدم، لسانس داشتم، سرگ شلوغ بود و موتروان‏های این شهر خیلی بی‏ادب و بی‏تربیت بودند؛ اصلا مثل لسانسه‏ها با من رفتار نکردند. دانشجویان زیادی از پشت سرم می‏آمدند آنگونه که از پیش رویم همانند مورچه‏ها از کنارم عبور می‏کردند؛ این‏ها از موتروان‏ها بدتر بودند، اصلا نفهمیدند که من لسانس دارم، هیچ کدام تعظیم نکردند؛ حتی آن دختری که از روبریم می‏آمد سینه اش را با روسری اش پوشاند. با خودم گفتم می‏فهمی من لسانس دارم، اما بی‏اعتنا از کنارم گذشت. تا به اطاق رسیدم هیچ کسی به فکرش نرسید که من لسانس دارم. اولین کاری که بعد از امتحان کردم این بود که به همسرم تلفن کردم و گفتم من فارغ شدم، به من تبریک نگفت تا وقتی که خودم به زبانش دادم که بی‏معرفت تبریک نمی‏گویی؟. کم کم به این نتیجه رسیدم که لسانس داشتن نه پایگاه می‏آفریند و نه احترام می‏آورد؛ این‏گونه بود که با خودم گفتم: حتما پول هم نخواهد آورد. با خودم می‏گفتم من چی دارم، پول، خانه، پایگاه اجتماعی، قدرت، احترام دیگران، چیزی در ذهن؛ نه، هیچ‏کدام از این‏ها را نداشتم، بیهوده تمام این سال‏ها را در رویای فاکولته زیسته بودم و اینک که از آن فارغ شده بودم با خودم تاسف می‏خوردم که ای کاش، در این چند سال هنر دیگری را می‏آموختم.
دوستم که در کنارم راه می‏رفت هر از گاهی کلامی می‏گفت: «ذهنم بکلی down شده است. سه روزی باید rest کنم.» او نیز فارغ شده بود. گیج و گول از این قبیل حرف‏ها می‏گفت. من حق را به او می‏دادم، زیرا این ملغمه‏ی گفتاری نشانی از مدرن شدن بود. روزگار ما اینگونه می‏خواست و او تنها نبود، تابلوهای شهر در ملغمه‏های پیچیده‏تر از این گرفتار بودند.
دنباله‏ی عبارت مرا به آلدرادو برد و از آن بیرون کرد، چیزی که در این میان باقی است ترسی مبهمی است که از آینده ام دارم. دوباره در معبر تند بادهای غربت و تنهایی افتاده ام، افق نگاه‏هایم هم چنان تاریک و مبهم است. از آن رویا فارغ شدم و در این رویا گرفتار آمدم: «حال که زنده هستم باید به زندگی محکم بچسپم» اما سنگ‏های پله این بار شاید به احترام مدرک لسانس ام سبک‏تر باشد. شاید... آیا به زنی که در کنارم هست رسیدگی می‏توانم؟ آیا دین‏های پدر و مادرم را که به عهده ام سنگینی می‏کند ادا می‏توانم؟ هزار آیای دیگر...این طعم فراغتی است که من می‏چشم. سیگاری باید بکشم.



داود ناجی:  حمید جان مبارک مبارک!
مجبور شدم یک کامنت دیگر برایت بنویسم چون وقتی نوشته بودم مبارک مبارک، نوشته ات را نخوانده بودم. اگر فکر می کنی حالا از نوشتن آن پشیمانم، نه، هنوز هم می گویم مبارک. وقتی من از فاکولته فارغ شده بودم یکی از استادانم(طغیان ساکایی) با اشاره به فارغان صنف ما در روز فراغت گفت، دانشگاه محصول این دوره اش را نباید از دست دهد اینها باید به عنوان کدر، وارد دانشگاه شوند، همه این بخت را نداشتند من و صادق عصیان چنین شدیم (کدر قبول کرده شدیم) ایوب آوین شهرمزار را ترک کرد و شهباز ایرج کشور را حتی من که فورا بعد از فراغت صاحب کار و یک نام (استاد) شده بودم خیلی شدید تر از الان تو درگیر سوالات دیگری بودم. همین بود؟ یعنی واقعا برای همین چهار سال سیاه را خاک کردم.
اول متوجه نبودم برای همین در روز فراغتم گفته بودم که دانشگاهی که من در آن درس خواندم یک دروازه داشت، من بعد از چهار سال از همان دروازه بیرون می روم که وارد شده بودم. اما با گذشت زمان کم کم متوجه شدم که نه اینطور نبوده است. من در آن دوره از سختی هایش گرسته ماندن هایش لوبیای تلخ لیلیه اش عاشق شدن و شکست خوردن اش شعر گفتن اش امتحان دادن اش بحث و جدل هایش چیزهایی یاد گرفته بودم که چون آرام و آهسته با ثانیه ها و نفس کشیندن ها در من رسوخ کرده بودند و شده بودند جز من، آنها را نمی دیدم. انتظار داشتم از دانشگاه که فارغ می شوم چیزی در دستم یا در پشتم یا روی دوشم باشد چون نبود فکر می کردم هیچ چیزی نیست.
وقتی نوشته ات را خواندم انگار همه آن روزها و حتی لحظه هایش در من حلول کرد، تو شده ای همان چیزی که ممکن بود آدم در چهار سال شود. بزرگترین نشانه این شدن، همین است که دانشگاه ترا 2 نفر کرده است یکی نفری که می نویسد و نفری که می خواند تو حالا می توانی باخودت گپ بزنی مهم ترین کاری است که در دانشگاه شده است. این اتفاق در کم کسی می افتد و برای تو افتاده است. پس مبارک است.
نان و کار اما اصلا بحث جدا است و ربطی به دانشگاه و غیر دانشگاه ندارد. دنیای امروز از چین کمونیست بگیر تا بریتانیا و آمریکای کاپیتالیست، شماری حاجی رمضانهای پولدار دارند حاجی رمضانهای که عقل مورچه ندارند اما می توانند پول داشته باشند این راز عجیبی است جامعه پیشرفته و عقب مانده هم نمی خواهد. برای پولدار شدن باید حاجی رمضان بود او چی دارند من هم نمی دانم. شاید همه حاجی رمضانها در سال موش تولد شده باشند.

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

مورچه اوغو، مورچه سيد و مورچه ازره.

دکتر حفیظ الله شریعتی ( سحر )


كنار در با ندا دختر برادرم كه پنج ساله است؛ بازي مي كردم. دور و بر مان پر از مورچه بود. ندا يك بار چيغ كشيد و پشت من پنهان شد. ترسيدم اما متوجه چيزي نشدم. كمي اوضاع كه آرام شد، گفتم: چه شده است. گفت: كاكي مورچه اوغو! خوب كه نگاه كردم، چند مورچه ي پا بلند، تيز رفتار، خشين و بي رحم را ديدم كه به چهار سمت مي دويدند. اين مورچه ها هر وقت طرف ما رو مي كردند، ندا چيغ مي زد و خود را پشت من پنهان مي كرد. با تكه چوب مورچه ها دور كردم و از ندا پرسيدم: مورچه كه ترس ندارد!؟ گفت: كاكي مورچه اوغو است، نيش مي زند. گفتم: نترس مورچه ها مهربان اند. اما نگران شدم. با خودم گفتم چه كسي به اين بچه ياد داده كه اين مورچه ي خشين، مورچه اوغو است. چرا اوغو؟ چرا اين كودك از اوغو يا مورچه ي اوغو مي ترسد. چرا اين مورچه ي بي رحم و خشين مورچه ي او غو باشد. كنج و كاو شدم و پرسيدم؛ ندا! مورچه ي هزاره كدام است؟ با دست مورچه ضعيف، كوچك و مظلوم را نشان داد كه به سختي راه مي رفت. بيشتر كنج و كاو شدم و گفتم اگر اين دوتا مورچه اوغو و هزاره است، پس مورچه سيد كجاست؟ با دست مورچه بزرگ تر از مورچه ي هزاره را نشان داد كه از مورچه اوغو كوچك تر بود.ندا را رها كردم و در فكر فرو رفتم. خداي من! چه قدر اندازه، مقدار خشونت اين مورچه ها نشان گر جامعه شناختي قومي ماست. هزاره ها چه قدر در اين سرزمين سركوب شده اند كه اعتماد نفس شان را هم از دست داده اند. چه قدر تحقير و توهين شده اند كه باور كرده اند كه ضعيف اند و بايد ضعيف ترين مورچه به نام آن ها باشد. چه قدر از دست اوغان ها بيداد ديده اند كه مورچه ي بيدادگر و بي رحم بايد مورچه ي اوغو باشد. چه سختي و ترس تاريخي و ديني را بايد از سر گذرانده باشند كه خود را از سيدهاي كه بخشي از آن ها اند و بدني قومي آن ها را تشكيل مي دهند و از خود آن ها اند، كوچك تصوير شده باشد.با خودم فكر كردم و گفتم: حفيظ چه قدر ما كار داريم و در كجاي اين جهان بي رحم استاده ايم. در كابل بر گشتم و مقاله ي هزاره ها و ترس تاريخي را نوشتم.اما هنوز به مورچه اوغو، مورچه سيد و مورچه هزاره فكر مي كنم.


۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

گزارشی از تار و طرب

 نوشته از: م.ی.صمیم؛ شنبه، روز دوم عید، بزم. 

 موسیقی « تار-و-طرب» در تالار عروسی ستاره واقع در قلعۀ نو دشت برچی برگزار شد. برخلاف توقع برگزارکنندگان تعداد اشتراک کنندگان کانسرت به صدها نفر می رسید. این برنامه توسط محترم حمید عطایی، دانشجوی دانشگاه ابن سینا و سیما مهرامی دانش آموز لیسۀ عالی معرفت گردانندگی گردید. شوکت علی صبور، هنرمند با استعداد و خلاّق کشور با همکاری تخنیکی جمعی از نوازندگان مطرح و با سابقۀ کشور در عرصۀ نواختنِ کی-بورد، طبله، دولک و جاز همراهی گردید و خود نیز در جریان برنامه، دمبوره و هارمونیه را با مهارت خوبی می نواخت. محفل رأس ساعت دو نیم بعد از ظهر با پخش پارچه آهنگِ ویژۀ خوشامدگویی که قبلاً توسط «صبور» کمپوز و ثبت شده بود، آغاز گردید: « قومای گل خوش آمدید پَگ شوم ده محفل مو/ اَمدون شُمو روشو کَده اوماغِ آغیل مو...»
به آدامۀ آن بانوی خُردسال، مهتاب صبور، به نمایندگی از کمیتۀ برگزاری « تار-و-طرب» و به نیابت از خانوادۀ صبور با زبانِ شیرین، معصومانه و کودکانۀ خود از حضور اشتراک کنندگان تشکری و قدردانی کرد که البته بالمقابل، شهامت و صممیتِ وی نیز توسط اشتراک کنندگان با تشویق و چک-چکِ گرم همراهی گردید. پس از آن شوکت علی صبور با صحبت مختصری از زحمت ها و تلاش های خستگی ناپذیرِ مادّی و معنوی کمیتۀ برگزاری «تار و طرب» و حضور باشکوه مهمانان سپاسپگزاری کرد و همۀ اشتراک کنندگان را بار دیگر خوش آمدید گفت. محفل در سه بخش اجراء گردید: بخش غزل، بخش آهنگ های شاد و آماتور و بخش سوم، آهنگ های محلی با سمفونیِ دلنواز دمبوره. در قسمت نخست، صبور با هارمونیه و سایر ابزارهای موسیقی کلاسیک و مُدرن، چند پارچه غزل ناب و جذابِ استادان پیشگام این ژانر هنری را با شیوایی و گیرایی اجراء کرد. فضاء آرام و ساکت بود و همۀ اشتراک کنندگان- که بیشترینه هم اهل فرهنگ و هنر بودند- با حرکت های موزونِ سر و صورت و تک-تکِ انگشتان و خم- و- راست کردنِ بدن های شان از آهنگ ها استقبال می کردند و لذت بردند: دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیرِ ما... ای نگارِ من/ گلعُذارِ من/ یک دمی بیا در کنارمن... و ماه من امشب چرا پنهان شدی؟.../ تو گر به من یارشوی/ دلبر و دلدار شوی... 

پیش از شروعِ بخش دوم برنامه، زندگینامۀ صبور که به گونۀ یک متن ادبی نوشته شده بود،توسط حمید عطایی با زیبایی تمام خوانده شد. هنگامِ خوانش زندگینامه، همه ساکت و آرام بودند و تلاش می کردند دریابند که «قهرمانِ مجلس اُنسِ » شان کیست، چه می کند و برای آیندۀ فعالیت های هنر خود چگونه می اندیشد و چه تخیّلاتی در سر می پروراند. پس از آن صبور، با کف زدن های دوامدار و پایانِ ناپذیرِ بینندگان پذیرایی شد و این بار برخلافِ بخش پیشین که هنگام زمزمۀ غزل های خود متفکر، آرام و عارفانه می نَمود، سرشار از شوق و شادی بر استیج ظاهر شد و چندین پارچه آهنگِ شاد وطرب انگیز را با شادمانی وصف ناپذیری زمزمه کرد. وی در این بخش برنامه، برعلاوۀ آهنگ هایی از داوود سرخوش، استاد ساربان، فرهاد دریا و دیگران، برخی آهنگ هایی را که اخیراً خود اَش برساخته و این روزها در گردهمایی ها و نشست های دوستانه و خودمانی گُل کرده با مهارت عالی و شگفت انگیزی اجراء کرد: آهنگ هایی چون: «خالی چوقنیِ قچارِ روی تو یار جو »، « اُ پُندوقِ بی خار/ دل مه نه دی آزار...» ، « مردم موگه واه واه/ اُ دخترِ قوما/ و « نازنینان! نازنینِ من کجاست؟...» 

ناگفته نباید گذاشت که آهنگ های صبور تنها با کف زدن و هیاهوی شادمانۀ مخاطبان همراهی نمی شدند؛بلکه عدۀ زیادی از نوجوانانِ اشتراک کننده با اجرای رقص و پایکوبی های دوامدارِ در صحنۀ خالی با ساز و آوازِ «صبور» همراهی کردند و بقیه نیز با علاقه مندی خاصی تماشاکردند، کف زدند و لذت بُردند.
پیش از شروع بخش سوم برنامه، یک نمایش رزمی جذّابی انجام شد؛ دختران خُردسال کلب کاراتۀ ملت- که از یک سال و اندی بدین سو شروع به کار کرده و توسط بانو مینا اسدی، قهرمان کاراتۀ بانوان افغانستان رهبری می شود- با حرکت های زیبا و چابُکانۀ ورزشی شان ذوق و شگفتی بینندگان را برانگیخت و از این رو، هنگام اجرای نُمایش همه به گونۀ پیگیر کف می زدند و شهامت،جسارت و مهارتِ کم نظیر آن دختران خُردسال را ستایش می کردند.
اما همه بی صبرانه منتظر بودند که بار دیگر «صبور» روی استیج حضور یابد و «سازِ اصیل» را برای شان سور کند. پس از ختم نمایش، گردانندگان با دکلمۀ زیبای یک شعر و یک دوبیتیِ زیبا با عنوان های « نه از ایرو، نه ترکستو یه پاطو...قره قاشِ هزارستو یه پاتو» و «دم مو بی دمبوره بور نشنه کَشکی» صبور را به استیج دعوت کردند تا دل هایی را که برای تار و آوای سوزناک و طرب انگیزِ دمبوره می تپیدند و منتظر بودند، شاد کند و شیدایی بخشد. صبور این بار پوششِ محلی و دمبوره به استیچ برآمد و برای مدتی در حدود 8 پارچۀ محلی را با دمبوره و با جذابیّت کم نظیری اجراء کرد. دیگر کسی ساکت نبود و کسی هم به یک حالت ثابت ننشسته بود؛ بلکه همه کف می زدند، می جُنبیدند و همزمان با صبور زمزمه می کردند. به ویژه، آهنگ های ساختۀ خود او و آهنگ اخیری که به سبک مالستانی توسط وی اجراء گردید، شوری در دل ها افگند و به شکوه « تار و طرب» افزود و همگان را به وجد آورد.
اگرچه زمان اجرای آهنگ های فرمایشی فرارسیده بود و هنوز هم همۀ بینندگان با علاقه مندی و اشتیاق به آهنگ ها گوش می دادند، لذت می بردند و با داد و فریاد می خواستند که زمزمۀ آهنگ ها برای مدتی بیشتری دوام یابد، اما «صبور» برخلافِ انتظار مخاطبان، به خاطرِ تنگیِ وقت اجرای آهنگ ها را پایان بخشید و به تعقیب آن گرداننده گان نیز با زبان گرم و صادقانه از اشتراکِ عموم مخاطبان به ویژه فرهنگیان و اهل هنر تشکری کردند و پایان برنامه را اعلام کردند. در پایانِ روز «تار وطرب»، اشتراک کنندگان در داخل و بیرون از تالار به آشنایی و احوالپرسی با همدیگر و با هنرمندِ محبوب شان پرداختند و بعداً آنهایی که علاقه مند عکس برداری بودند، روی استیج گردآمدند و با انداختنِ عکس های جمعی محفل ویژۀ موسیقی « تار-و-طرب» را در خاطره های خویش حفظ کردند و ماندگاری بخشیدند.