‏نمایش پست‌ها با برچسب انتقاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انتقاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

2013 غزنی خواب است و خیال

نویسنده: حیات الله مهریار 

اینکه غزنی در سال 2013 به عنوان مرکز تمدن فرهنگی جهان اسلام نامگذاری میگردد همه کم و بیش در جریان هستند و این را هم میدانند که حدود پنج سال قبل سازمان کشور های اسلامی مصمم شدند تا این لقب را برای غزنی بدهند. در واقع تصمیم بجا و قابل تامل بود. ما غزنوی ها هم بر خود می بالیم که مفتخر چنین لقب میگردیم. چون غزنی قدامت وقداست که دارد ارزش نامگذاری آنرا دارد و ما هم با پیشانی باز از مهمانان داخلی و خارجی پزیرایی خواهیم کرد. حالا اهدایی چنین افتخار به روز شماری رسیده است. ما هم برای برگزاری چنین جشنواره ای که در تاریخ افغانستان کم سابقه است لحظه شماری میکنیم. ولی حرف اینجاست؛ آیا میتوانیم آنچه را قول داده بودیم به آن وفا نمایم؟

جواب آن مشخص و قابل درک است که بلی و به جرات هم میتوانیم بگویم که بلی! وقتی شورایی وزیران لطف کردند میلیون ها دالر را از بودیجه دولت برای زیبایی شهر غزنه اختصاص دادند، دیگر جای حرفی باقی نمی ماند. همان پول های دالری بود که امروز غزنی شاهد مجلل ترین هوتل و میدان هوایی مدرن و مجهز، جاده ها منطبق با پلان شهری و پارک های تفریحی و از همه مهمتر ساختمان بزرگ مرکز ثقافت اسلامی ساخته شده و شهر غزنی را با آن شکوه وعزمت دوره غزنوی برده است. وقتی به آبدات تاریخی نگاهی بی اندازید می بینید که چقدر حساس و با ظرافت های خاصی مرمت کاری شده است. آنطرف مقبره سنایی را ببینید که اشعار عارفانه اش فضایی شهر را حالت معنوی بخشیده است. اگر به ارگ غزنوی ها نگاهی بی اندازید می بینید که فردوسی از شجاعت و فتوحات غزنویی ها اشعار را در بغل دیوار های منقش میکند. به پارک های تفریحی آن قدم بزنید و از هوای صاف و معطر اش نفس سر کشید آنگاه خواهی گفت که بند امیر را که پارک ملی است نمیتوان با آن مقایسه کرد. کوچه های کم عرض و خاکه اش را نمیتوان به شهرک خالید ابن ولید شهر مزار مقایسه کرد.

 از همه مهمتر مرکز ثقافت اسلامی که در سه طبقه اعمار گردیده است و گنبد زمردی اش در میان صد ها مسجد شهر خود نمایی میکند و آنرا نمیتوان با روضه شهر مزار مقایسه کرد. این همه دست آورد که ما مردم غزنی داریم آنرا تنها به خود مان نسبت نمی دهیم بلکه در این راستا باید از شخص جناب ریس صاحب جمهور که لطف کردند کمیته ای را در اعمار شهر غزنی ایجاد کرد و خصوصا از جناب مارشال صاحب که واقعا به گفته هایش عمل کرد و به عنوان رئیس این کمیسیون زحمات زیادی را متقبل گردید، تا نام خود را همراه با عروس شهر ها یعنی غزنی یکجا در صفحه زرین تاریخ به یادگار بگذارد. من به نیابت از مردم شهر غزنی از مسئولین که شبانه روز تلاش کردند نهایت تشکر و قدردانی میکنم. از همین رو از تمام همشریان عزیز میخواهم که بیایند از عروس شهرها یعنی شهر غزنی دیدن نمایند. باور داشته باشید وضعیت امنیتی که شما را نگران کرده است و رسانه ها آنرا وارونه جلوه میدهند قابل تشویش نیست. چون والی با درایت ما که در این راستا خیلی تلاش کرد که شهر را مجلل سازد و این همه کار های هم که صورت گرفته از تلاش او است، خودش به صراحت از طالبان خواسته بود که بر شهر غزنی دو راکت را پرتاب نمایند . ولی طالبان این کار را نکردند. در اینجا دو دلیل وجود داشت: اول اینکه امنیت شهر را به اثبات رساند که طالبان مانع برگزاری این جشنواره نمی شود و مردم با خیال راحت میتوانند در این جشنواره شرکت کنند. حتا که مردم هم بخواهند طالبان راکت را شلیک نمیکنند

دوم اینکه، طالبان هم پی برده اند که این کار برای تبلیغ اسلام میتواند در جهان مثمر واقع شود.
از سویی هم مسئله امنیت را ما بیشتر از نگرانی شما روی آن کار میکنیم، مگر نشنیدید که چند هفته قبل قرار شد که کمره های نظارتی در سرک های غزنی نصب گردد؟ آیا شما تا حال در پایتخت شاهد چنین رویدادی بوده اید؟ به صراحت میگویم که نه! پس از این بابت همه ما مطمئن هستیم که این کمره ها خاص برای امنیت شما نصب میگرددوقتی از لحاظ امنیتی مشکلی نداشته باشیم دیگر حرفی باقی نمیماند. اگر فکر میکنید که هوتل مجلل و امکانات مدرن وعصری وجود ندارد همه اینها یک خواب است وخیال، چون همه اینها را ما پنج سال قبل مد نظر گرفته بودیم و هوتل های را که شما میخواهید در دست ساخت است و تا آمدن شما حتما کار شان تکمیل میگردد. اینکه وزیر صاحب اطلاعات و فرهنگ فرمودند که هدف از جشنواره غزنی ساخت و ساز آن شهر نیست و آیسیسکو هر طور که باشد آنرا نامگذاری میکند و این جشنواره در وقت خود برگزار خواهدشد

من میگویم که از سخنان جناب وزیر صاحب سوی تعبیر ننماید. چون او میداند که در امر ساخت و ساز بنا ها و موزیم ها و سایر نیاز های که جشنواره بدان نیاز دارد و سازمان آیسیسکو هم از دولت افغانستان توقع داشت همه آن عملی شده و شاید هدف وزیر صاحب این بوده باشد که، اگر بگوید که شهر غزنی را عروس شهر ها ساخته ایم آنوقت همه مردم به دیدنش سرازیر میشوند. آنگاه از لحاظ امنیتی هم برای خود مردم وهم برای مهمانان خارجی که بیش از 50 کشور اشتراک خواهد کرد، سخت تمام خواهد شد. من باور دارم به مجرد که این جشنواره برگزار شود بعد از آن وزیر همین سخن را خواهد گفت که شهر غزنی عروس شهرهای افغانستان است. از آن به بعد هر کس علایق دیدار شهر را داشته باشد میتوانند سفر نمایند. این چنین سخنان را از لحاظ علم سیاست یک تاکتیک سیاسی میگوند!
بلی وقتی بیاید و از شهر عارفان سر بزنید آنگاه خواهی گفت که فرخی سیستانی بی خود این شعر را نگفته است:
شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار/ چه فتاده‌ست که امسال دگرگون شده کار
نکته ای دیگری که میخواهم به آن اشاره نمایم در این است که، وکیلان ما در این راستا زیاد تلاش کرده اند و این همه دستاورد که مطابق به پلان پنج سال قبل طرح شده بود عملی گردیده است از دستاورد کلان آنها به حساب می آید. بی خود بعضی ها میگویند که دولت عمداً به حرف های آنها گوش نمی دهند و این کار را عمدا میخواهند سیاهی آنرا به نام نماینده گان غزنی حک نماید. چیزی که هیچگاه در ذهن آدم جای نمیگیرد. اگر کاری صورت نمی گرفت به راستی میتوان مهر تایید بر این مدعا کوبید، حال آنکه عکس آن از آب برآمده است.

مسئله مهم و اساسی دیگری که شما نگران آن هستید مربوط به برق میشود که تکنالوژی مورد نیاز امروزی است. این مسئله را هم ما فکر اش را کرده ایم. از اینکه در غزنی یکنوع فضای طالبانی حاکم است فقط در همین مورد نظریه طالبان را جناب وزیر صاحب انرژی و آب مهر تایید زده است. طالبان از امکانات عصری و مدرن چندان خوشبین نیستند و آنرا دست ساخت غیر مسلمان میداند و خصوصا برق که خود دست ساخته خارجی ها است! وزیر صاحب انرژی و آب هم به نظریه طالبان لبیک گفته و از رساندن برق به شهر غزنی خود داری کرد. برای تدابیر این کار تصمیم گرفته ایم که بیشتر به فرهنگ های بومی و محلی خود توجه نماییم. از جمله برای روشنی از چراغ های الیکین، موشک و... را مورد استفاده قرار بدهیم در آن صورت یک فضایی سنتی را به نمایش خواهد گذاشت حتما خارجی ها تحسین خواهند نمود. چون از یکطرف فرهنگ اصیل و بومی بودن مردم را نشان میدهد و از سوی هم آنان تصور میکنند که اینها اینقدر زحمت کشیده اند و فضای سنتی را آماده نموده اند.
برای سرگرمی و تفریح شما بازی های عنعنوی را به اجرا خواهیم گذاشت. چون فضا و امکانات ناچیزی در کار است. راستش خود ما نخواستیم که استدیوم ورزشی درست کند. ما به فرهنگ بومی ما ارج قایل هستیم. از همین رو به بازی های بومی مان که همانا سنگیرگ و تیرو کمان است و جای وسیع و مجلل را هم نیاز ندارد توجه کرده ایم. حالا با خیال راحت در روز جشنواره قدم رنجه بفرمایید و از شهر عارفان دیدن نماید تا باشد یک خاطره تلخ همانند شهر غزنی در صفحه روزگار شما نیز حک گردد تا بدانید که غزنی چی میکشد؟
.................................................

[1]  به نقل از سایت بی بی سی
[2]  سایت دویچه وله
[3] تلویزیون راه فردا
[4] سایت گنجور
[5]  خبر گزاری بخدی

۱۳۹۲ فروردین ۱۲, دوشنبه

فاجعه در چند قدمی مهاجرین افغانستانی در سوریه و مرگ انسایت در جهان!

نویسنده: کیهان فرهمند

پیش درامد!
جنگ در سوریه به شدت ادامه دارد و سلفی ها در حال رسیدن به قدرت در سوریه است. جنگ در سوریه از دوسال بدینسو بین بشاراسد و مخالفانش که خود را ارتش آزاد سوریه معرفی می کنند و از حمایت هایی همه جانبه ایی غرب و کشورهایی عربی نظیر عربستان سعودی ، اردن ، و دیگر کشورهایی عربی برخوردار هستند جریان دارد و قربانی هایی فراوان را گرفته است. بخشی از این قربانی ها مهاجرین است که از افغانستان هستند و تحت پوشش سازمان بین المللی مهاجرت (UNHCR) قرار دارند. بدین معنی که مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه مهاجرشناخته شده سازمان بین المللی مهاجرت (UNHCR) هستند و بخشی اغظم از این مهاجرین بیش از ده سال می شود که زیرپوشش سازمان بین المللی مهاجرت (UNHCR) قرار دارند.  چند تن از مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه کشته شده اند و چند نفر دیگر نیز گروگان گرفته شده اند.
همچنین در تاریخ 5 حمل خبرگزاری المان گزارش داد که سازمان ملل متحد اعلام کرده از 100 همکار خود در سوریه نیمی از آنها را از سوریه خارج می کند. مارتین نیرسکی، سخنگوی سازمان ملل متحد افزود که به حدود ۸۰۰ تن دیگر از همکاران محلی گفته شده تا اطلاع ثانوی کار خود را از خانه انجام دهند. به گفته دیپلمات‌ها در همین رابطه به علت افزایش خطر جانی در سوریه، دفتر کار الاخضر ابراهیمی، نماینده‌ی مشترک اتحادیه عرب و سازمان ملل در سوریه نیز تعطیل خواهد شد. بنا به اطلاعیه‌ای رسمی کارمندان شاغل در دفتر آقای ابراهیمی به لبنان یا قاهره منتقل می‌شوند.

 خبر دیگر اینکه «یاسر العجلونی» شیخ اردنی، مدعی شده که بر اساس یک "فتوای شرعی"، به اسارت درآوردن زنان سوری در جریان نبردهای جاری در این کشور و بهره‌ برداری جنسی از این زنان "اسیر"، جایز است. به گزارش از سایت خبری شبکه سی ان ان عربی: این شیخ سلفی وعده داده است که «ان شاء الله در یک فایل ویدیویی، فتوای جایز بودن گرفتن کنیز از میان زنان سوری برای جنگجویانی که آنها را در نبردهای سوریه اسیر کرده اند، تشریح خواهم کرد. آنها می توانند زنان اسیر سوری را بدون مهریه و بدون ازدواج، به تملّک خود درآورند و البته باید در مراجع حکومتی، انتساب فرزندانی که از این زنان به دنیا می آید به خود را ثابت نمایند».

از جاکارتا نیز گذارش است که عده از مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه سر از جاکارتا در اورده اند و گفته می شود که مهاجرین که وضعیت اقتصادی بهتری دارند راهی اندونزی و ترکیه شده اند ؛ اما آنهایی که وضعیت اقتصادی خوبی ندارند در بین جنگ گیر مانده اند و هیچ راهی ندارند.

سازمان بین المللی مهاجرت (UNHCRسکوت شرم آور؟ یا فرار از مسوولیت؟
همه می دانیم که سازمان بین اامللی مهاجرت (UNHCR) به منظور حمایت از مهاجرین بوجود آمده است و کارش در سرتاسر جهان حمایت از مهاجرین و آورگان است که اکثراً در جنگ و یا هم بخاطر شرایط بد دیگر از کشور و وطن خود آواره شده اند. مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه نیز کسانی هستند که بنابر وضعیت بد افغانستان در چند دهه اخیر آواره شده اند و در سوریه پناه گزیده اند. اما همین مهاجرین حالا در سوریه گرفتار شرایط جنگی هستند و در خطر نابودی قرار دارند. تنها راه که وجود دارد این است که سازمان بین المللی مهاجرت (UNHCR) مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه را از سوریه در یک کشور امن دیگر انتقال بدهد. این یکی از مسوولیت هایی این سازمان است و این سازمان نیز بدین منظور تأسیس شده است. حالا چرا این سازمان در قبال مهاجرین کم کاری می کند، خدا می داند.

سکوت دولت افغانستان و وزارت خارجه!
چند مدت پیش شبکه بی بی سی فارسی گزارش را ار مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه که موفق به فرار در ترکیه شده بود به نشر رساند و در این گزارش ابعاد چگونگی خطر مهاجرین در سوریه به تصویر در آمده بود. اما جالب اینجا است که دولت مردان افغانستان و در رأس آن حامدکرزی ریس دولت و مهمتر از همه وزارت خارجه و وزارت مهاجرین افغانستان هیچ حرفی نزده اند و از سازمان ملل نخواسته اند که مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه را از آن کشور در یک کشور امن دیگر منتقل نماید. گفتنی است که وزارت خارجه افغانستان در سوریه سفارت ندارد وتنها در عراق، مصر و اردن سفارت دارد. همچنین اینکه مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه نیز تحت پوشش سازمان بین المللی مهاجرت (UNHCR) قرار دارند و تنها مدرک هم که دارند همانا برگه مهاجرت (Refugee) است.

سیاست مداران افغانستانی (هزاره) و نمانیده هایی پارلمان!
متأسفانه سکوت شرم آور تنها به دولت طالبانی حامد کرزی محدود نمی شود بلکه سیاست مداران افغانستانی و بخصوص سیاست مداران هزاره، آنهایی که از درون خود مردم هزاره برخواسته اند و با حمایت مردم هزاره با نان و نوایی رسیده اند نیز در بر می گیرد. جالب است که هیچ یک از این سیاست مداران لام تا کام حرفی نزده اند. شاید کسی بی پرسد که اگر اینها حرف بزند چه خواهد شد؟ به همه معلوم است که حرف این سیاست مداران و نمایندگان پارلمان تأثیر بسزایی دارد. بعنوان نمونه می توانم ازمصاحبه آقایی خلیلی در رابطه به نثل کشی مردم هزاره در پاکستان یاد کنم  که بدنبال آن اکبرگنجی نویسنده معروف ایرانی با استناد به آن مقاله را در این مورد در رادیو زمانه منتشر کرد.

قلم بی رنگ نویسندگان!
جالب زمانی است که وقتی بی بینی حتی قلم بدستان، آنهایی که انواع اقسام القاب را یدک می کشند و در نقد این و آن قلم زنی می کنند نیز سکوت شرم آور را اختیار کرده اند ، انگار قلم شان جوهر ندارد و خشک شده است. از دوسال بدینسو که در سوریه جنگ جریان دارد و هموطنان ما در سوریه گیر مانده اند هیچ یک از این نویسندگان نام آشنایی بی نام هیچ مطلب در این بابت نوشته نکرده اند و تنها شخصی که در این راستا فعال است عارف ادبی است و هراز گاهی در سکوت مطلب نشر می کند و متأسفانه چندان کسی هم به نوشته و گزارش هایی ایشان اهمیت نمی دهد. انگار حتی خوانندگان سکوت نیز در صف سکوت کننده گان قرار دارد.

صف طویل سکوت کننده گان!
جالبتر و عجیب تر از همه این است که جامعه هزاره نیز در این مورد سکوت اختیار کرده است. هزاره هایی افغانستان که به قول معروف به مشکلات خود گرفتار است و هر روز در افغانستان مشکلات جدید سبز می شود. اما این تنها هزاره هایی افغانستان نیست که در مورد مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه سکوت اختیار کرده است. بیش از دو میلیون هزاره در ایران زندگی می کند که اینها در رابطه با کشتار مردم هزاره  در پاکستان بی تفاوت بودند و هیچ کار نکردند، بهانه شان نیز این بود که دولت ایران اجازه نمی دهد، اما سوال اینجا است که آیا دولت ایران در این رابطه هم اجازه نمی دهد؟ آیا کسی اصلاً تلاش کرده است که کسی اجازه نداده است؟ همچنین اینکه  تا چند روز پیش هزاره ها در پاکستان مورد کشتار سیستماتیک قرار می گرفتند و آنها صدایی شان را بلند کردند و دیگر مردم هزاره در اقصانقاط جهان نیز با آنها همصدا شدند، اما همین هزاره هایی پاکستان حالا در مورد فاجعه که هزاره هایی مهاجر مقیم سوریه را تحدید می کند بی تفاوت هستند. از همین بچه هایی هزاره پاکستان هستند نویسنده هایی که به زبان اینگلیسی نوشته می کنند ولی متأسفانه کسی اهمیت چندان نمی دهد که در سوریه چه می گذرد و مهاجرین را چه خطر تحدید می کند. سکوت جامعه هزاره تنها به ایران افغانستان و پاکستان خلاصه نمی شود بلکه دامنه آن به هزاره هایی مقیم استرالیا نیز می رسد. هزاره هایی استرالیا که خود نیز آورگان فراریان هزاره هایی افغانستان ایران و پاکستان هستند نیز در مورد سوریه سکوت کرده اند و هیچ صدایی که بتواند در انتقال آنهااز سوریه در یک کشور امن دیگر مؤثر واقع شود بلند نمی شود. مردم هزاره در استرالیا هزارن تا نهاد دارند که مهمترین و معروفترینش هزاره فیدریشن است. حالا معلوم نیست که در رأس این هزاره فیدرشن چه کسی است و آن ارگان را چه کسی احاطه کرده است که اینقدر ضعیف عمل می کند. این سکوت و دامنه اش از این هم فراتر می رود و به کاربران فیسبوک هم می رسد. جالب است مگر نه؟ یک نفرا حاظر است هزاران دروغ بگوید و در فیسبوک نشر نماید، ولی هیچ کس حاظر نیست که حتی یک کلمه در مورد خطر که مهاجرین افغانستانی مقیم سوریه را تحدید می کند بنویسد. 

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

یازده وکیل غزنی؛ تنبلهای سلطان محمود



محمدیاسین شرافت

گویند در سایة دربار سلطان محمود غزنوی چندین تنبلی بود که از خزانه دولتی نان بخور و نمیری به آن ها داده می‌شد. این برخورد سلطان،  باعث شده بود که توقع تنبل ها بالا رفته و روز به روز بر شدت تنبلی آن ها افزوده شود. روزی یک نفر عابر کنار یکی از آن ها نشسته بود و مگسها هر لحظه بر سر وصورت آن ها می‌نشست. مرد عابر مگسهای خود را پراند و در این حال مرد تبل گفت: «خدا خیرت دهد مگسهای دهن مرا هم بزن!»
اکنون داستان وکیلان ما غزنویان نیز همین شده است و به عالی جنابان مکرم و مکرمه، معزز و معززه، رای دادیم و به پارلمان کشور فرستادیم تا از حقوق ما دفاع کنند، خواستهای ما را پیگیری کنند و از هر جهت نماد شخصیت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جامعه ما باشند. اما انگار نه انگار، آنان خود را چنان به تنبلی زده اند که خاطرات تنبلهای سلطان محمود را دوباره زنده کرده اند.
حضور صد درصدی ما در پای صندوقهای رأی به این معنا بود که ما مردم با تمام توان پشت سر وکیلان خود ایستاده ایم تا آنان نه تنها زبان ما در عرصه های مختلف باشند، که خود در گفتار و رفتار به طور شایسته برای مردم خدمت کنند و نماد اراده جمعی آنان باشند. اما دریغا که چنین نشد و نمی‌دانیم که در آینده چه خواهد شد. به هرحال برای این که نازدانه های نازکتر از گل ما نگویند که شما چه می‌خواستید که ما انجام ندادیم، چند خواسته مهم غزنویان را فهرست می‌کنیم تا دیده شود که دردانه های ما چه کار کرده اند:

1 – پیگیری پروژه های آماده سازی غزنی برای پایتخت فرهنگی جهان اسلام
در سال 2007 تصویب شد که غزنی در سال 2013پایتخت فرهنگی جهان اسلام باشد و طی این مدت، غزنی از هر جهت برای پایتخت شدن فراهم شود تا بتواند در این سال پذیرای وزرای اطلاعات و فرهنگ کشورهای اسلامی، سفیران و مهمانان خارجی آماده بوده و ضمن بزرگداشت غزنی، محافل بزرگ معرفی فرهنگ و تاریخ غزنین برگزار شود. دولت، شخص رئیس جمهور، وزیر اطلاعات و فرهنگ و مقامات ولایت غزنی به عنوان مجریان برنامه های ملی و فرهنگی کشور، طرف اصلی این اقدام ملی بودند و هستند که متأسفانه کمترین کاری را در این راستا انجام دادند؛ گویا که از ته دل نمی‌خواهند برنامه های بزرگداشت غزنه برگزار شود. اما در این میان، وکلای غزنی به عنوان نمایندگان مردم و ناظر بر عملکرد دولت از لحاظ قانونی، نیز در این راستا کم کاری کرده و به وظایف خود عمل نکردند.

2 – ولایت شدن جاغوری
قرار بود سالها پیش جاغوری، ولایت شود که به دلایلی نشد اما در این دوره مجلس که یازده وکیل از هزاره ها به مجلس راه یافتند، انتظار این بود که این طرح، مورد اجرا قراربگیرد.زیرا تحلیل ها بر این باور استوار بود که تلاش و پیگیری و به عبارتی، زور یازده وکیل که یک جا شود، در برابر آن، ولایت شدن جاغوری که چیزی نیست. اما بازهم این انتظار، تا کنون بی‌نتیجه بوده است.

3 – پروژة پخته شدن سرک جاغوری، مالستان به سمت ارزگان
کار سرک یاد شده که از چند سال پیش آغاز شده بود با راه یافتن یازده وکیل هزاره به مجلس در سال 1389 کاملاً به یُمن خوش قدمی‌این وکیلان، تعطیل شد و تا به حال نیز علایمی‌از شروع شدن کار دوباره آن دیده نمی‌شود. وکیلان در این راستا نه تنها خود کاری توانسته اند، بلکه از مردم خود نیز کمک نگرفته و در سفرهای منطقه ای، آنان را دعوت به اعتراضهای مدنی نکرده اند تا مبادا موقعیت آنان خدشه دار شود.!

حالا دهها خواست منطقه ای و و لایتی دیگر بود که از درجه اهمیت به پایه این سه موضوع کلان نیستند و ما هم انتظار زیاد از دُردانه های نازک دل نداریم. در کل، به نظر می‌رسد این وکیل صاحبان، منتظر نشسته اند که مردم کاری را انجام دهند و مردم هم منتظر هستند تا وکیلان شان کاری را انجام دهند. چند روز پیش شخصی به نام «زواربخشو» نوشته طنزی را راجع به وکیلان غزنی نشر کرد که در جای خودش اقدام مناسب بود اما کامنتهای که پیرامون آن ثبت شد، نشان می‌داد که مردم ما حتی، فرهنگیان دست خود را تا توقی (آرنج) از وکیل صاحبان خود شسته اند لذا بی خیال همه چیز منتظر نشسته اند تا دوره کاری عالی جنابان به پایان برسد.

جالب این که از سویی یکی از مدافعین وکلا این گونه ادعا شده بود که گویا این یازده وکیل غزنی تنها نماینده چند ولسوالی هستند نه نماینده کل ولایت! لذا دست آنان از پشت بسته بوده و در واقع آنان هیچ کاری را انجام داده نمی‌توانند! اگر واقعا قضیه چنین است چرا این عالی جنابان هیچ اقدامی‌در تلطیف فضا انجام نداده با مقامات ولایت نزدیک نمی‌شوند؟ چرا میدان داری نمی‌کنند و توپ را به زمین حریف نمی‌اندازند؟ چرا طرح استیضاح وزیر اطلاعات و فرهنگ را به مجلس ارائه نمی‌کنند؟ یا این که قدرت طرح  موضوع و تعامل با دیگر نمایندگان را ندارند تا طرح را اجرایی بسازند؟ چرا اعتراضهای هماهنگ رسانه ای را انجام نمی‌دهند و حامد خان را زیر فشار قرار نمی دهند که والی نام نهادش را عوض کند؟ و دهها چرای دیگر واقعیت امر این است که این وکیلان از زور خود که همان پشتوانه مردمی باشد، بی خبرند و یا نه، این ها همان تنبل های سلطان محمود اند که ما مردم باید برای پراندن مگسهای مزاحم آنان هم باید برنامه‌ریزی کنیم. ای بد به حال ما غزنویان با این دولت و وکیلان و روزگار پر طلاطم.!

گرفته شده از وبلاگ غلبل 


۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

مجلس نمایندگان؛ استیضاح یا برنامه رشوه‏ستانی؟

هنوز از استیضاح وزیر انرژی و آب یک ماه نگذشته است؛ اما این وزارت از سوی مجلس نمایندگان دوباره به استیضاح فراخوانده شده است. علاوه بر این، مجلس نمایندگان پس از بررسی گزارش مصرف بودجه سالانه شماری از وزارت خانه ها از سوی کمیسیون مالی مجلس نمایندگان، ده وزارت دیگر را از نیز به استیضاح فراخوانده ست.
بر اساس گزارش ها، «خشم» مجلس نمایندگان از آنجا بر آشفته است که گفته می شود وزارت های صنایع و معادن، وزارت مبارزه علیه مواد مخدر، وزارت تجارت و صنایع، وزارت اطلاعات و فرهنگ، وزارت معارف، وزارت شهرسازی، وزارت وزارت داخله، وزارت اقتصاد، وزارت تحصیلات عالی و سر انجام وزارت انرژی و آب «کمتر از ۵۰ درصد» بوده خود را مصرف کرده اند.
آنچه از ظاهر کلام هویداست اینکه، همانطور که نمایندگان مجلس هم در استدلال به این تصمیم اذعان داشته، استیضاح یازده وزیر از کابینه دولت آقای کرزی، به منظور اعتراض به مصرف نکردن بودجه سالانه در این وزارت خانه هاست. و نهایتاً ظاهر کلام خوشحال کننده و امیدوار کننده. نشر این خبر در صدر رسانه ها، باور و امید شهروندان را بر آینده بهتر و حد اقل راهی برای همه پرسی از اشتباهات و خلاها و خطاها در دستگاه دولت، تقویه می کند. زیرا این باور در اذهان مردم به یکباره القاء می گردد که مجلس نمایندگان به عنوان یک ضلح از قدرت سه گانه دولت، در برابر این ناملایمات و کم کاری ها و عدم درک مسئولیت، واکنش دلسوزانه نشان داده است. ولی آیا این تصور و تلقی درست است؟ ابداَ. برای اینکه شهروندان کشور- آنانی که دوازده سال پس از سقوط رژیم متحجر و بدوی طالبان به امید آینده بهتر نشسته بودند- اکنون روزها و سالهاست امید شان را برای بهبودی وضعیت از دست داده و آشکارا به تخطی از وظایف و دروغ و فریب نهادهای مهم دولت از ریاست جهموری گرفته تا قوه قضائیه و قوه مقننه، پی برده اند.


رفتارهای عوام فریبانه


مجلس نمایندگان افغانستان از زمان دومین افتتاح خود پس از یک انتخابات جنجالی، شگون زیاد نیکی نداشت. مجلس در اولین روزهای آغاز به کار رسمی خود، بر سر مسأله تعیین ریاست و معاونیت، روزها جنگ و جدل کردند. این رفتارها، با آنکه دور از انتظار هم نبود، اما آبرو و اعتبار این قوه را اقلاً نزد شهروندان کشور و کسانی که نمایندگان با رأی آنها به این مجلس راه یافته بودند، خدشه دار کرد. پس اگر امروز چنین رفتارهایی از نهاد مجلس نمایندگان سر می زند، برای همه زیاد تازه و جالب نیست. یک امر کلیشه حساب می شود که دیگر هیچ رنگ و لعاب خوشحال کننده در آن به چشم نمی خورد.
مجلس نمایندگان حدود سه هفته پیش وزارت انرژی و آب را به خاطر اظهارات اخیرش مبنی بر تشکیل شورای مجاهدین و آمادگی برای «دفاع از کشور» و مسأله «جهاد» به مجلس فراخواندند. اما آقای اسماعیل خان نه تنها که دوباره رأی اعتماد گرفت، بلکه چندتا نیشخند را نیز تقدیم نمایندگان کرد. پس از آن، برق شهر کابل به عنوان پایتخت کشور، برای چند شبانه روز متوالی در تاریکی مطلق قرار گرفت و برق قطع شد. درست است که این قطع برق، به دلیل مشکلات بوده است؛ اما اتفاق مذکور پس از یک روز استیضاح وزیر، در سطح عموم چه انعکاسی خواهد داشت؟ آیا این خود ریشخند مضاعف بر مجلس نمایندگان و شهروندان کشور نبود؟ شاید خیلی ها وزیر انرژی و آب را مقصر ندانند و بگویند این یک پیش آمد غیر منتظره بوده است؛ ولی دستکم این عدم کفایت لازم این نهاد را در امر اجرای وظیفه اش بر می تاباند.
آنچه پس از این استیضاح در سطح رسانه های کابل انعکاس یافت و به تجزیه و تحلیل گرفته شد، پرداخت رشوه از سوی وزیر به نمایندگان مجلس بود و حرف و حدیث های دیگر پیرامون این موضوع. اما فراخواندن دوباره این وزارت از سوی مجلس نمایندگان، دیگر عوام فریبی بیش نیست؟ به راستی مجلس نمایندگان می خواهد خود را مسخره کند یا شهروندانی که بر مبنای تعریف از واژه دموکراسی، پایه دولت را تشکیل می دهد؟!


استیضاح یا برنامه رشوه ستانی؟


هیچ نشانه ای از شک و تردید دیده نمی شود که این یازده وزارت خانه، دوباره بی هم و غم به سر کار خود برنگردند. زیرا استیضاح و فراخوانی قبلی وزیر انرژی و آب، حدس و گمان ها را برطرف کرد اما اذهان و افکار را حیرت زده. وزیری که در نظر عموم باید استیضاح و نهایتاً به دلیل موضع گیری های اخیرش، حتا از وظیفه سبکدوش می گردید، با تبسم بر لب دوباره به دفتر خود برگشت.
این بار اما فراخواندن یازده وزیر برای استیضاح در مجلس نمایندگان از سوی اعضای این مجلس، هیچ تعبیر و تفسیری نمی طلبد. زیرا همین چند روز پیش به یمن تلاش های دولت در راستای مبارزه با فساد اداری، افغانستان در صدر نام فاسدترین دولت های جهان قرار گرفت. نشانه های فساد اداری در دستگاه دولت از قوه مجریه گرفته تا قضاویه و این بار مقننه، مثل روز آشکار شده است. گزارش های فسادهای گسترده به صورت مستند در رسانه ها پخش و نشر می گردد اما کو و کجا و کی که باید پاسخ بدهد.
روند فضاینده فساد اداری دیگر آنقدر وسعت و دامنه یافته که به خود صورت علنی و آشکار گرفته است. با مد نظر قرار دادن موضع مجلس نمایندگان در برابر استیضاح های قبلی و خبر پخش رشوه ستانی شماری از نمایندگان مجلس از وزاء، دیگر اعتمادی بر روند موضع شفاف باقی گذاشته است؟ این بار اما مجلس می خواهد تجارت را از سر گیرد.
اما چرا باید توقع بیشتر از این را داشت؟ بی مورد است. زیرا پارلمان دولت افغانستان نزد شهروندان از همان درجه اعتبار و اطمینان و حیثیت برخوردار است که قوه مجریه و قوه قضائیه. رئیس جمهور کشور دست اش بصورت غیر مستقیم در پرونده سقوط کابل بانک شریک است، رئیس جمهور کشور دشمنان صلح و آزادی شهروندان را برادر خطاب می کند و همچون وکیل مدافع همیشه از آنها دفاع می کند، رئیس جمهور کشور با موضع متزلزل و گاه حتا کور کورانه اش، مسیر حرکت اش را گم کرده و بر گرد نقطه های کوری می چرخد. وزیر انرژی و آب اش می آید ۲۰۱۴ نرسیده، «شورای مجاهدین» تشکیل می دهد و به مردم اسلحه توزیع می کند تا از مهین خویش دفاع کنند. ولی در دولت و از دولت مردان این نظام هیچ کسی نیست تا سوال کند جهاد در برابر چه کسی و کدام کشوری؟! چون خارجی ها که قرار است افغانستان را ترک کنند. نکند دل وزیر می خواهد دوباره مال، جان و خون و صلح و آزادی مردم را به تیر تفنگ ببنندد تا دوباره اسم مقدس جهاد بر زبانش براند! آیا او نمی تواند بفهمد دیگر کلمه “مجاهد” برای شهروندان مصیبت دیده از جنگ های مجاهدین، هیچ خریداری ندارد؟
قوه قضائیه دولت آلوده به فساد است، قاضی های این نهاد آشکارا و علنی از شهروندان صاحب پرونده رشوه اخذ می کند و دختران بی پناه را به ارتباط جنسی یا ازدواج اجباری با خود شان، وادار می کنند. این همه اما با مدد کلمه الله و اسلام و شریعت و سنت. و در اخیر پارلمان دولت هم تجارت خود را پیش می برد. پس فقط آه و اشک و ناله شهروندان بی پناه و بی دفاع باقی می ماند که زندگی شان در لجنزار دولت فاسد، به تباهی کشیده شده است. دیگر امیدی باقی نمانده است و باورها از ریشه خشکیده است. این دست های شیار خورده کارگران زحمت کش کشور را نگاه کن و موترهای شیشه دودی مقامات دولتی را، این جمعیت فقیران و گدایان شهر را نگاه کن و میلیاردها دالری که زیر نام کمک های خارجی به افغانستان سرازیر می گردد و سپس میان وزیران و نمایندگان و سران حکومت رد و بدل می گردد و می رود صرف روزگار آنها می گردد. دیگر آیا اعتمادی و امیدی باقی مانده است؟

نویسنده: مهدی زرتشت.

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

لجن اندر لجن

نویسنده: مهدی زرتشت. 
خشونت از نوع دیگر، فساد از نوع دیگر و خلاصه دولت افغانستان یعنی از نوک پا تا سر، غرق در فساد.
تازگی ها گزارش جالب تر و خواندنی تر به نشر رسیده است. داستان اسارت دختر خانم جوان که می خواهد بصورت قانونی از نامزدش طلاق بگیرد و جدا شود. اما قاضی شهر که به احتمال قوی باید یک مولوی و مبلغ دین هم باشد، با همدستی چند تن از همکاران خود دختر بی پناه را ابتدا مجبور به پرداخت رشوه نقدی می کند و ب
عد می گوید بیا با من ازدواج کن خدا کار تو را آسان می کند. شما گزارش آن را در لینکی که اینجا گذاشته شده مطالعه کنید. البته کسانی که اگر هنوز این گزارش را نخوانده باشند. 

این روزها، رخ دیگر فساد، در خانه ملت یعنی مجلس نمایندگان خودش را ظاهر ساخته. مجلس نمایندگان خواستار استیضاح یازده وزیر از کابینه رئیس جمهور بی کفایت شده است. خب این حقیقت آشکار است. آیا فکر می کنید مجلس این کار را به نیت وطن دوستی، وظیفه دوستی، مردم دوستی و سر انجام به خاطر بهبود در کار اینها، می خواهد استیضاح کند؟ پس استیضاح قبلی اسماعیل خان وزیر انرژی و آب چه شد که ابقای دوباره او، همه را حیرت زده کرد؟! این بار اما به نظر می رسد شماری از اعضای مجلس نمایندگان، شاید کم حرچ شده اند. می خواهند خرج زمستانی و خرج تیل موترهای شیشه دودی شان را از جیب وزیران بدست بیاورند. از وزیران چه کم می شود. وزیران این پول را از جیب ملت و از بیت المال بر می دارند و می دهند به جناب نمایندگان. 

رئیس جمهور این دولت شده است وکیل مداقع طالبان و گروه های تروریستی. رئیس جمهور خود پایش در بزرگترین فساد مالی در کابل بانک بصورت حتا مستقیم گیر است، رئیس جمهور قاتلین شهروندان- این آدم کشان وحشی به نام طالب و انتحاری- را مدال افتخار می دهد و بعد می فرستدشان به بورسیه کشورهای غربی.
و جالب تر از همه باز این قاضی ها و مولوی های مست را ببین که تمام هم و غم شان ازدواج با دختران مردم است. اینها به نام خدا، شریعت، دین و مذهب... گرده سواری می کنند و از خون این مردم فقیر تغذیه می کنند و هر بد و بیراه که از مغز کور و فاسد و نافهم و نادان شان بر آمد، به خورد مردم می دهند تا سر مردم را به بهشت و آخرت و ثواب و عتاب گرم کنند. آخر چه چیز این قاضی های مولوی صفت، این نمایندگان حتاک، این وزیران و این رئیس جمهور را اینقدر مست و لایعقل و این قدر جسور و بی باک ساخته است؟ 

و چه چیز اسماعیل خان وزیر آب و انرژی را این قدر مست کرده 2014 نرسیده «شورای مجاهدین» تشکیل می دهد، اسلحه توزیع می کند و به گفته خودش، «برای دفاع از وطن و ناموس» آمادگی می گیرد. کسی از خود دولت مردان این دولت فاسد نیست که حد اقل یکبار سوال کند جهاد در برابر چه کسی؟ اگر منظورت خارجی هاست، که آنها در سال 2014 افغانستان را ترک می کنند. ولی واقعیت اش را بخواهید دل وزیر یاغی، برای کشتن و خون ریختن تنگ شده، صلح چه است، امنیت به مفهوم، ثبات و آرامی یعنی چه!

خلاصه لجن اندر لجن. ولی من نمی دانم این نظام با این همه گند و کثافت و مرداری اش، تا چه وقت دوام خواهد آورد؟ تحمل شهروندان فقیر و تیره روز این خاک تا چه وقت تحمل این دولت مردان را خواهد داشت، تا چه وقت تحمل خواهد کرد این اشخاص تحت نام نمایندن، وزیر، وکیل، رئیس جمهور و... گرده سواری خواهند کرد. مردم کشور از فقر و بیکاری، از تنگدستی و بی پولی و گدایی، از ادامه جنگ و ناامنی و از این همه عوام فریبی، خسته نشده اند؟ سرانجام ناگزیر اند همه یکدست علیه این وضعیت و در کل این نظام بی کاره و فاسد، صدای شان را بلند کنند. اگر جنگ های داخلی شیره را از شربت دان زندگی شهروندان نمی گرفت، امروز این نظام با این همه فساد اش، برای ده روز هم دوام نمی آورد و مردم نمی توانند این نظام را بپذیرند.

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

نه بر مرده، بر زنده باید گریست!



احتراماً آنچه مرا به نوشتن این یادداشت ترغیب کرده است، نه گله و شکایت از ظلم و جنایتی است که بر عبدالعلی و محمد عارف رفته است و نه امید و انتظار به تغییر مواضع و دیدگاه‌های تیم حاکم نسبت به هزاره ها، بلکه قصد من از این نوشته یادآوری اصول و ارزش‌هایی است که جزو بدیهی ترین و مقدس ترین اصول شهروند تلقی می‌شود و امروز متأسفانه وگر نه در سخن، ولی در عمل آشکارا نفی و نقض می‌شود
.
حیات اعدامی، همراه با احساس و عمل و اندیشه و رفتار بد و خوب او، و رنج و ترس و درد او، با اعدام به پایان می‌رسد. او دیگر نیست. كان لم یكن شده است. فینیتو. مدتی را در انتظار اعدام، با همه ترس‌ها و كابوس‌هایش، به سر برده است. در هنگام مرگ هم، بسته به نوع اعدام، لحظاتی كوتاه یا بلند درد كشیده است. ولی اكنون دیگر نیست. او با اعدام شدن، از دردها و رنج‌ها و كابوس‌هایش آزاد شده است.

 اعدام او به عنوان یك مجازات، در واقع او را از تحمل مجازات نیز خلاص می‌كند. او اكنون كالبدی ‌بی‌جان است. نه دردی ‌دارد و نه احساسی و نه نیاز به ترحمی یا كمكی. ابراز هرگونه احساسی نسبت به او، یك اتلاف عاطفی است. نه ابراز خشم و غیظ نسبت به او برایش مفهومی دارد،‌ و نه احساس ترحم برای او فایده‌ای. او دیگر نیست كه عواقب اعدام خود را ببیند و آن‌ها را تجربه كند. ولی دیگران هستند - از اعدام‌كننده، شاكی، ناظر، تماشاچی، جامعه و حكومت تا بستگان قربانیان اعدامی - كه باید عواقب اعدام را تحمل كنند. اعدام‌كننده با اعدام، به مجازات محكوم خاتمه می‌دهد و به عزا نشاندن بازماندگان او و دیگرانی كه او را عزیز‍ می‌دارند، آنان را كه مرتكب جرمی نشده‌اند مجازات می‌كند.

اعدام قتل است. آدم‌كشی است. این كه به چه بهانه یا دلیل كسی اعدام می‌شود در ماهیت امر تغییری نمی‌دهد. كسی را دست بسته كشتن قتل است. اگر این قتل به دنبال صدور حكم اعدامی صورت گیرد كه تمام ملاحظات قانونی در آن رعایت نشده باشد، از نظر حقوقی یك جنایت بزرگ نیز صورت گرفته است - یك قتل عمد درجه اول مجرمانه. در هر صورت، اعدام نوعی قتل عمد است. اسیركشی است، كه بدترین نوع قتل عمد بشمار می‌رود. در بسیاری از قتل‌های معمولی، قربانی ممكن است بتواند از خود دفاع كند، یا پا به فرار بگذارد. ولی در اعدام چنین نیست. قربانی را دست ‌بسته به مسلخ می‌برند و هم‌چون حیوان زبان‌بسته‌ای می‌كشند. این یعنی قتل یا كشت. اگر این قتل همزمان بیش از یك نفر و دو نفر و پنج نفر و ده نفر را در برگیرد، تنها تحت عنوان قتل عام یا كشتار می‌توان از آن یاد كرد.

در میان دعاوی اصلاحی و بازدارندگی پوچ و تعاریف منحط دولت های غیر مردمی، سرکوبگر و خشونت گرا از جزای مرگ، حاکمان فاسد اشکال دهشتناک دار و گردن زدن را بنام(خدا) و برای بستن دهان ها بر سر هر کوی و برزن و میدان مرسوم و روزمره کرده اند.اعدام یا مجازات مرگ، همواره موضوع مناقشات در محافل خاص و عام بوده است. آنچه از نوشته ها و گفته ها بر می آید، غالباً دلالت بر ناخوشایندی اعدام و مجازات مرگ دارد. نویسنده، این ناخوشایندی نسبت به اعدام را نیز نشانه سلامت جامعه می داند. بی تردید جامعه ای که از مرگ یک انسان لذت ببرد و کشتن کسی را اسباب شادمانی بداند و چون خلقی که به تماشای گلادیوتور نشسته اند، بر مرگ دیگری هله هله کند، فرسنگها با تعریف «انسان» فاصله دارد.

امروز در این وادی، هزاران جانی خونخوار درآزادی به سر می برند وهیچ نیرویی ازآنان بازخواست نمی کند. چه پیش آمد که حکومت افغانستان برای دومین بار چهارده تن را به جوخه اعدام سپرد؛ درحالی که صف جنایت کارانی که خشم و نامروتی از دماغ های شان جاری است و برخلق الله بسیار جفا وتعرض کرده اند، بس طویل است وکسی مزاحم آنان نمی شود؟

  لگد به معلول می زنند تا علت نا پیدا بماند. ظلم وتعدی وتجاوز درقلمرو حاکمیت به حد سرسام آوری افزایش یافته و مردم تشنه دادخواهی اند. تجاوز، دزدی، قتل، شکنجه، آدم ربایی وکودک آزاری مردم را به فغان رسانده است. کسی دربند این نیست که اساساً چه گروه ها و چه کسانی سبب شده اند که یک فضای جنایتکار پرور، خود سری و قانون گریزی ومعافیت به وجود بیاید؟ اما نگاه مردم نافذ تر از حکام است. حال حساب کرده اند که برسبیل لقمه دم دستی برای جلب افکار عمومی، اعدام چند جنایتکار بی واسطه و معمولی ( نه بستگان مقامات وقوماندان ها) را نذر بدهند تا جنایتکاران و دانه درشت های اوریجینل عرصۀ دزدی، قتل، آدم ربایی وتجاوز باز هم لباس معافیت در بر کنند. هیچ کسی از آن جنایتکارانی که مرحوم موسی توفان را در دشت قرباغ(مسیر مالستان غزنی) مثله نموده بود، بازخواست نکرد. آنها برادر ناراضی «جلالتمآب» است و دست کسی به آنها نمی رسد. تیم حاکم گمان می برد که هیچ کس سوال نمی کند که دریازده سال که یک نسل کامل جنایتکاران رسمی وغیر رسمی از برکت انارشیزم دولتی، باند بازی مافیایی وگروهی پروریده شده، چرا کسی به دار آویخته نشد که حالا دست به این اقدام زده اند؟

صدها تروریست وخونخوار درمیدان های عملیات به همت جوانان اردوی ملی، پلیس وامنیت ملی ( به بهای خون ومعلولیت بسیار) به دام افتادند اما خاموشانه به نام آن که از زندان «فرارکردند.» به قول ذبیح الله مجاهد، سالم وزنده به «پایگاه های مجاهدین»! برگشتند. تیم حاکم بیهوده گمان می برد که شعور جامعه خوابیده ومی توان به چشمشان خاک زد. دوسیه های مرگ، دزدی وجنایت های بزرگ درسارنوالی زندانی است وعاملان در کابینه وپلیس وارگ وولایات جولان می دهند، مگرهیچ کسی درین باره خبری نمی دهد و با اعدام چند مهرۀ معمولی درصدد انحراف توجه خلق اند.


۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

رئیس جمهور دست نشانده ناخوانده امضا می کند:



آخیرآ ریُس جمهور دست نشانده اشغالگران امر اعدام شانزده نفر از مجرمین را امضا نموده که تعداد چهارده نفرشان در دو روز چداگانه در زندان پلچرخی اعدام شده اند، این افراد به ارتکاب تجاوز جنسی ، اختطاف و قتل مجرم شناخته شده بودند. اعدام های کنونی ظاهرآ به هدف کاهش جرم وجنایت انجام پذیرفته است. دیده خواهد شد که با این قصاص ها جرم و جنایت کاهش می یابد ویا به همین منوال ادامه پیدا می کند. این اعدام ها در شرایط انجام می یابد که جنایت کاران حقیقی و خطرناک بدون محاکمه ابتدایی با پرداختن پول وداشتن واسطه های بزرگ در سیستم دست نشانده از بند رها می شوند. از طرف دیگر جنایت کاران طالب و اعضای بلند پایه طالب که هرکدام شان دست شان تا آرنج به خون ملت مظلوم افغانستان آلوده است با برادر خطاب شدن و بخاطر جلب رضایت طالب ها از زندان رها می شوند. حتا افراد با نفوذ واز سران طالبان با میان جی گری اداره صلح رژیم از زندان پاکستان و گوانتانامو آزاد شده اند. چه رسد به زندان های داخلی رژیم مافیایی کرزی.



    بعد از روی کار آمدند رژیم پوشالی این دومین مرحله ای از اعدام علنی مجرمین است که انجام می دهد ، در سال 2004 نیز چند نفر را به ارتکاپ جنایت علنا اعدام کرده بود. در میان اعدام شده های کنونی کسانی هستند که جرم شان حاد نبوده اما ریئس جمهور دست نشانده بدون در نظر داشت عدالت به این قضاوت های ناسالم مهر تایید زده است، سیستم قضایی رژیم مملو از فساد است و تمام قضات و محاکم قضای در مقابل پول ورشوت فیصله صادر مینمایند. تنها اعضای گروه طالبان و کسانیکه با جریقه های انفجار گرفتار شده اند می توانند واجد شرایط اعدام باشند اما کسانیکه جرم شان ثابت نشده و بدون داشتن وکیل مدافع اعدام شوند، اعدام کنندگان و فیصله کننده این اعدام جنایت کار اند.

از طرف دیگر سازمان دیده بان حقوق بشر و بادران رژیم این اعدام ها را محکوم کرده و نظام قضایی رژیم را فاسد ترین نظان قضایی در جهان نامیده اند، نهاد های قضایی افغانستان از جمله غیرانسانی ترین نهاد قضایی در جهان است فساد گسترده در نظام قضایی رژیم خود اعتبار و عدالت این نظام را زیر سوال می برد. همه مردم افغانستان می دانند که نظام قضایی رژیم از جمله نهاد های است که در آن انسانیت وجود ندارد. از طرف هم تمام قضات افغانستان تحصیل کرده تندرو ترین مدارس اسلامی است که آنها چیزی بنام قانون مدنیت و حقوق بشر نمی فهمند.

فیصله های قضات رژیم براساس حدیث و فتوا مرتجع ترین انسان ها استوار است ویا آیه های قران را در نظر گرفته و نظر به قوانین شریعت اسلامی حکم صادر مینمایند. مهمتر از همه نهاد های جنایی وپولیس است که در تحقیق و فیصله قاضی نقش برجسته دارند، پولیس رژیم از جمله وحشی ترین پولیس دنیا به حساب می آید طوریکه در اکثر جنایت خود نقش دارند. مهمتر از همه اکثر جرم ها با زور بالای مجرمین تحمیل می گردد.  پولیس با دستگیری مجرم در قدم اول بصورت وحشتناک تحت شکنجه قرار می دهد طوریکه اگر کسی جرم نکرده باشد هم مجبور می شود در برابر شکنجه های مرگ بار پولیس به جرم اعتراف نمایید. تقریبآ نصف از زندانیان توسط شکنجه پولیس جرم شان را می پذیرند، در حالیکه پولیس و قضا هیچ سندی معتبر برای ثبوت جرم مجرم ندارد و در اصل سعی هم نمی کنند تا سندی را برای ثبوت جرم مجرم از راه های دیگر بدون شکنجه دریابند. مطابق به قوانین حقوق بشری تحمیل جرم بوسیله شکنجه کار غیرانسانی است.

از سوی دیگر زنان هم با مشکلات مشابه مشت و پنجه نرم می کنند، ممکن است زنان را شکنجه نکنند اما کارهای ناشایست دیگری بالای زنان انجام می دهند که آن عبارت از تجاوز جنسی است. زنان پس از دست گیری اولین بار مورد تجاوز جنسی کارمندان جنایی وپولیس قرار می گیرد، سپس اکثر زنان را در بدل ارتباط جنسی نامشروع از بند رها می کنند، "زن گرفتار شده را با یک بار سکس و ارتباط جنسی از زندان رها می کنند"، اکثر اوقات زنان و دختران جوان در کوچه وبازار از سوی پولیس گرفتار می شوند و بعدآ پولیس و کارمند های جنای مجبور می کنند تا رابط جنسی برقرار کنند. مثلآ به زن میگه اگر می خواهی که ابرویت نره وابروی خانواده ات در میان قوم طایفه ات نره بامن ارتباط جنسی برقرار کن ، بدون سروصدا به این موضوع خاتمه می دهیم در غیران دوسیه برایت می سازم از این قبیل تهدید ودهها نوع دیگر.

"اما در قسمت اعدام های جدید" دو مجرم که از ولایت غزنی بجرم قتل عمد اعدام شده اعدام این دو نفر یک جنایت است ، این دو نفردر جنایتی که انجام داده بودند تنها نبودند بلکه چهار و یا پنج نفر مشترکآ مرتکب جرم شده اند. این گروپ هدف شان قتل عمد نبوده بلکه بنا به اخلافات منطقه ای وانتقام گیری دونفر دیگر را بنام های شاه ولی وولی خان از باشندگان والسوالی اجرستان به قتل رسانیده بودند. از طرف دیگر مقتولین هم کارمند یوناما نبوده بلکه باشندگان والسوالی اجرستان وپسر یکی از افراد زورگو همان منطقه بوده ، سال ها قبل پدر یکی از قاتلین توسط پدر مقتول بنام الله یار زنده سوزانده می شود این یکی از حاد ترین جنایت بوده که توسط ان شخص انجام شده ، سالها بعد قاتل شرایط را مهیا دیده پسر الله یار را در مسیر راه کمین نموده به قتل می رساند. حال این دوشخص بخاطر گرفتن انتقام پدرخویش اعدام شده اند درنهایت این دو شخص نه تروریست است و نه دزد.

از این چهار یا پنج نفر ، نفر اولی در روز دستگیری توسط پولیس کشته می شود و نفر دومی بر اثر شکنجه پولیس وشرایط بد زندان در زندان جانش را از دست می دهد. این دو نفر که از اثر شکنجه پولیس جان سالم بدر برده اکنون توسط رئیس پولیس (حامد کرزی) اعدام شدند. در قتل انجام شده که چهار نفر دست داشته باشد کدام قانون دو نفر آنها را بدون اسناد ومدارک ، بدون شواهد و بدون معاینه دی ، ان ، آ به دار می آویزند. ممکن است قاتل اصلی کسی بوده که توسط پولیس در روز دستگیری کشته شده است. پولیس و نهاد قضایی رژیم باید بصورت اساسی روی این پرونده تحقیق می کردند. متاسفانه چنین چیزی اتفاق نیافته بنابراین اعدام این دو نفر یک قتل عمد محسوب می گردد.

دراخر این دو نفر بدون داشتن وکیل مدافع بصورت وحشیانه  به چوب دار آویزان شده اند یقینآ اعدام شده گان دیگر نیز از همین طبقه انسان ها است. مهمتر از همه مجرمین خطرناک و جنایت کاران حقیقی بدون محاکمه از زندان رها می شوند ویا براثر دریافت رشوه از سوی پولیس فرار داده می شوند. اگر این اعدام شده گان وزیر و یا وکیل در پارلمان می داشتند بدون شک حالا در بهترین مکان زندگی میکردند، ولی متاسفانه بخاطر عدم داشتن پول وواسطه حالا برای همیشه خاموش شدند. منظورم این نیست که این افراد جرم نکرده اند ، بلکه عدم اجرایی عدالت از سوی نهاد های قضایی و قضات رژیم و شخص رئیس جمهور دست نشانده است، مهمتر از همه ادارات رژیم بی نهایت فاسد است، در ادارات دولتی فساد گسترده مانع قضاوت انسانی می گردد. قضات که براساس رشوت و زودبند های پشت پرده فیصله صادر کنند فیصله و قضاوت شان فاقد اعتبار است، اما کی است که بگوید این فیصله ها درست نیست ! 

نوشته: حفیظ بشارت   

اگر عاشورا نمی بود؟

کیهان فرهمند: قيام عاشورا يکي از ارکان اساسي فرهنگ تشيع را تشکيل مي دهد؛ در طول تاريخ تفسيرها و قرائت هاي گوناگون و گاها متضادي از فلسفه و ماهيت اين قيام مطرح شده است. گاه تفسيري صرفا سياسي و انقلابي و گاه قرائتي کاملا عاشقانه و عارفانه!  جایی سوال اینجاست که با گذشت هزار اندی سال چطور است که محرم و عاشورا ادامه دارد؟ اما سوال سختتر این است که با گذشت این همه سال چرا هیچ تغیرات در زندگی پیروان حسین ابن علی نیامده است؟ و هنوز هم پیروان حسین ابن علی در وضعیت هستند که چهارده قرن پیش بودند؟ من قصد ندارم که جواب سوال  اول را بدهم و به ماهیت و فلسفه عاشور بی پردازم، سخن در این مورد گفتن از توان من خارج است و میگذارم جواب آن را هرکس خودش برایی خودش بیابد. بخش را که من میخواهم بدان بی پردازم بر میگردد به سوال دومی و جنبه اقتصادی و درآمد زایی عاشورا. در این مورد هم پارسال نوشته کوتاه را در فیسبوک بنشر رساندم که نواقض زیادی داشت و اینبار قصد دارم از همان زاویه یک نگاه اجمالی به فرهنگ عاشورا و در امد زآیی بندازم.  من در این نوشته مجبورم از مثال استفاده نمایم و قصد دارم یک منطقه کوچک را بعنوان مثال استفاده کنم. برایی اینکه دوستان فکر نکنند که بنده دیدگاه بسیار تنگ دارم و محدود فکر می کنم ، لازم است دوستان وقتی خواندن این نوشته اسم این منطقه را برایی خود شان تغیر بدهند، بگذارند منطقه که در آن زندگیی می کنند، یا هم اسم کشور که در آن زندگی می کنند بگذارند.


مالستان یکی از ولسوالی هایی ولایت غزنی است که مردم این ولسوالی صد درصد شیعه دوازده امامی است. این ولسوالی دارایی 273 قریه است که که در هر قریه 100 الی 300 خانوار زندگی می کند. برایی اطلاعات کامل در مورد این ولسوالی به این لینگ میتوانید مراجعه نماید. این ولسوالی همانطور که ذکر شد دارایی 273 قریه است که در هر قریه یک منبر (حسینیه) وجود دارد. البته در بعضی از قریه ها سه تا چهار منبر وجود دارد. بطور مثال قریه بغرا دارایی سه منبراست. منبر به این معنی که ساختمان دارد و دارایی بهترین فرش و ظرف است. تمام این منبرها توسط مردم ساخته شده است و لوازم که در این منابر وجود دارد نیز از سرمایه مردم خریده شده است. بهترین فرش هایی قالین و تکیه و خروار هایی پارچه برایی تزِین این منابر با پول مردم خریداری شده است و در یک کلام میتوان گفت یک تالار به تمام معنی است. البته اگر بخواهیم این منابر را تالار بگویم هم بیجا نگفته ایم، موارد بوده و هست که مردم عروسی هایی شان را در این منابر گرفته ند. غیر از استفاده بعنوان تالار؛ تنها یازده شب محرم و سه شب قدر است که از این منبرها استفاده میشود و آخوند هایی آمده و مردم را از منکرات نهی و به معرفت تشویق می کند که نتیجه آن هم در اکثر موارد برعکس است.

در خارج از فغانستان نیز همین شکل است. باز هم مجبورم مثال بزنم مثلاً تهران؛ چون در تهران تعداد مهاجرین زیاد است. در
این شهر از تمامی این 270 قریه مالستان شاید تعداد 50 منبر را در ایام محرم برپا شود. من چون خودم از بغرا هستم و زمانی نیز در تهران یکی از برگزار کنندگان عزادری حسینی در تهران بودم از تمام مسایل پیرامون مراسم عزاداری محرم خبر دارم. در تهران تعدا 300 و خرده مهاجر تنها از قریه بغرا زندگی می کند که در ایام محرم برایی برگزاری عزاداری محرم ملزم به پرداخت سی تا پنجاه هزار تومان بودند، که دربد بینانه ترین حالت مبلغ نه میلیون تومان جمع می شد. البته این اطلاعات مربوط به سه چهار سال قبل بود. زمانی که نه میلیون تومان؛ نه میلیون تومان بود. این مبلغ یک مقدارش برایی خرید نوشیدنی و مقدار دیگرش برایی غذا در ایام محرم به مسرف میرسید. مقدار باقی مانده را نیز به آخوند می دادند که آنها را از منکر نهی نموده و به معرفت تشویق می نمود. در مراسم مهاجرین دیگر قریه ها نیز داستان از همین قرار بود و است. شهرهایی چون تهران ، قم ، شیراز ، اصفهان ، یزد ، مازندران ، اراک ، مشهد ، میزبان مراسم عزاداری مهاجرین افغانستانی ( هزاره ) است که این موارد که عرض شد در همه آنها رعایت می شود. حالا خودتان محاسبه نماید که تنها مهاجرین مردم مالستان در ایام محرم در ایران چقدر هزینه می کنند، و تمام مهاجرین مردم هزاره چقدر هزینه می کنند. این تنها تهران بود و کشورهایی اروپایی و کانادا و استرالیا را نیز حالا می توانید به محاسبه تان اضافه نماید.


با هزینه هر منبر که در این قریه ها ساخته شده است می شد یک مکتب خوب ساخت، یا هم می شد یک شفاخانه ساخت. در یک جمع بندی ساده میتوان گفت که 273 منبر در این ولسوالی نبود و در عوض 273 مکتب می بود آنوقت چه می شد؟ خوب مسلم است که آن زمان دیگه از نبود آدم رنج نمی بردیم. دیگه از نبود معلم رنج نمی بردیم. دیگه از نبود دکتر رنج نمی بردیم. یا فرض کنید اگر جایی این همه منبر همین قدر شفاخانه می داشتیم چه می شد؟ خوب مسلم است که دیگه بیماری در راه رسیدن به شفاخانه از بین نمیرفت. مسلم بود که دیگه از نبود دکتر متخصص رنج نمی بردیم. خوب مسلم بود که دیگر هیچ مادر از درد زایمان از بین نمی رفت. دیگه مسلم بود که کودکان مان از مریضی تیماو (سرماخوردگی) از بین نمیرفت. اینها را من بطور مثال گفتم، در تمام هزارجات داستان از همین قرار است. چه دایکندی باشد، چه جاغوری باشد، چه غور باشد، چه بامیان باشد، چه شهرستان باشد، چه ناهور باشد، چه بهسود باشد، فرقی ندارد، شاید کم و بیش فرق داشته باشد ولی اصل قضیه همان است که گفتم.  فرض کنید اگر مهاجرین مردم بغرا این مبلغ را که در ماه محرم برایی عزادری هزینه می کنند، برایی مکتب در طول این سالها  هزینه می کردند چه اتفاق می افتاد؟ باز هم مکتب ُبغرا در همین وضعیت بود که است؟ و یا اگر از همین حالا چنین برنامه بریزند چه می شود؟ یا فرض کنید که تمام مهاجرین مردم مالستان این مبلغ را که در ماه محرم برایی عزاداری هزینه می کنند؛ برایی شفاخانه هزینه نمایند، نمیتوانند یک شفاخانه در مالستان بسازند؟ یا مثلاً این مبلغ را برایی بهبود وضعیت مکاتب مالستان به مسرف رسانند چه اتفاق می افتد؟ یا فرض نماید مردم هزاره و مهاجرین مردم هزاره مبلغ پول را که در ایام محرم برایی عزاداری هزینه می کنند برایی توسعه هزارجات هزینه نمایند چه اتفاق می افتد؟ نتیجه مثل روز روشن است؛ فقط کمی همت می خواهد. 

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

مختصر ذکر مصیبت!


کیهان فرهمند: نمیدانم از کجا شروع کنم، ماه محرم نیز است و من نیز کمی کذاب تشریف دارم و فکر می کنم این کذاب بودنم باعث شود دوستان به این مختصر ذکر مصیبت گوش ندهند. با وجود آن هم من کاری را که باید انجام دهم می دهم و بقیه را میگذارم به عهده دوستان، گر گوش سپردند که فه بی ها و اگر هم گوش نسپردند هم چیزی از من کم نخواهد شد. چند روز پیش دوست مان آقایی ظفر شایان مطلب را در گروپی به نشر سپردند که برایی من خیلی جالب بود و من نیز با اجازه خود شان این مطلب را در وبلاگ مالستان درخشان مجدد نشر نمودم. مطلب با ارزش است و از دوستان یکبار دیگر میخواهم که به این نوشته نگاهی بندازند و دقت نمایند.


 مدت یک سال اندی میشود که رویی این پروژه (مالستان درخشان) کار می کنم از خیلی دوستان خواسته ام که در این پروژه با من همکاری نمایند؛ با وجود که بعضی از دوستان قول همکاری در این مورد به من داده بودند تا به امروز هیچگونه همکاری نکرده اند. حتی یک نظر هم نداده اند چه برسد که همکاری نمایند. البته جا دارد که در اینجا از چند نفر که واقعاً همکاری کرده اند تشکر نمایم. آقایان (مهدی زرتشت، حفیظ بشارت، حیات الله مهریار، منوچهر طاهریان، خالق ابراهیمی، علی جعفری، ظفرشایان) این دوستان کسانی هستند که واقعاً آنچه در توان داشته اند و می توانسته اند و از اینها خواسته ام دریغ نکرده اند. در این مدت فراز و نشیب هایی زیادی را تجربه کرده ام؛ از ناکام ماندن در جمع آوری لایک گرفته تا لقب فاشیست و دهاتی قبیلویی! 

از دوستی خواسته بودم که در مورد مفهوم یک چیز با من همکاری نماید و این دوست مان که یک آدم تحصیل کرده است و ما هم رویی این دوست مان حساب ویژه داشتم؛ به ما قول داده بودند که در مفهوم یک چیز همکاری می کند و از من فرصت خواست و من نیز دادم، تا اینکه با همان فرصت رفت و دیگه پشت سر خود را هم نگاه نکرد. بعد از مدت ها از دوستی دیگه مان خواستم که سراغش را گیرد و نظرش را در رابته با چیزی که ازش خواسته بودم سوال نماید. این دوست تحصیل کرده مان در جواب قاه قاه خنیده و گفته جان مان امی مالیستو را ایله کید. چیزی که مجبورم کرد این ذکر مصیبت را تحریر نمایم. البته این خندیدن چیزی خاص نیست؛ ما از این چیزها زیاد شنیده ام. یادم است یکبار این صفحه را در والم تبلیغ کردم دوستی به من گفت: از شما سماجت و از ما لجاجت! نمی دانم چه چیزی باعث می شود که دوستان از رویی لج با ما برخورد نمایند. شاید هم تفکر که در پشت این پروژه است، تفکر غلط است و ما در این عصر که همه جهانی فکر می کند؛ به قول دوست دیگه مان هنوز از کنج القبلان و مالستان بیرون نشده ایم. البته الان اگر در این مورد گفتگویی صورت گیرد قطعاً من نخواهم توانست این دوستان را راضی نمایم، زیرا این دوستان فلسفه خوانده اند و چهار سال در دانشگاه بدون در و پیکر افغانستان لوبیا خورده اند و فیلم تماشا کرده اند و به هر چیزی دید هرمنوتیک دارد.


  سال گذشته در امتحانات کانکور از مالستان تعداد 477 نفر شرکت نموده بودن که از این تعداد 278 نفر در دانشگاه هایی کشور راه یافته بودند. این آمار در مقایسه با آمار سال دو هزار دو که از مالستان تعداد چهار نفر شرکت نموده بودند افزایش قابل توجه یافته است. هرکس که این آمار را بدون در نظرداشت کدام تحلیل و بررسی بخواند برایش جایی خوشحالی است و به همت دانش پژوهان آفرین خواهد گفت. اما اگر بخواهیم این مسله را بشکافیم و مورد بازبینی قرار دهیم نتیجه چیزی دیگه خواهد شد. آنچه واضح و مبرهن است این است که با وجود تعداد شصت دو باب مکتب در مالستان که نتیجه آن همان تعداد دانش پژوهان است که امروز در دانشگاه هایی کشور درس می خواند در مالستان تغیرات دیده نمی شود! بدین معنی که در مدت این ده سال تغیرات که باید بوجود می آمد نیامده است. اینکه مثلاً مردم برق شبانه روزی دارد و یا از شبکه هایی ماهواره ایی استفاده می کند نتیجه نیست که از مکتب و یا دانشگاه بدست آورده باشیم، بلکه نتیجه عرق جوانان است که در تهران و سعودی شب و روز نمی گویند و از جان مایه می گذارند. 


تغیر چندان نیامده است به چند دلیل:

1-    چون هنوز هم هاشیم خان مدیر مکتب شنیده است.
2-    هنوز هم که هنوز است مکاتب مالستان توسط یک عده آخوند اداره می شود.
3-    تغیر نیامده چون هنوز هم هیچ نشریه ، نه ماهانه و نه سالانه در مالستان چاپ نمی شود و مردم از هیچ چیز و هیچ جای خبر ندارد.
4-    هنوز هم که هنوز است سطح توقعات مردم از دولت، از نمانیدگان، از مکاتب، از معلمان، از خودشان صفر است.
5-    هنوز حتی یک درصد از مردم مالستان به اینترنت دسترسی ندارند و با این دنیا کاملاً بیگانه اند.
6-    هنوز هم هیچ رسانه مشکلات این مردم را به تصویر نمی کشد.

  سوالات که اینجا مطرح می شود این است: آنهایی که از دانشگاه فارغ شدند کجا شدند؟ چه کار کرده اند؟ چه کار می کنند؟ چه کار کرده می توانند؟ جواب هرچه باشد نتیجه یک چیز است. اینها اصلاً ده حساب نمی آیند و اصلاً دیده نمی شوند. عده از این دوستان که مسروف تحصیل هستند، عده هم مسروف زندگی خصوصی خود است و گه گاهی کدام نوشته از این دوستان می خوانیم، که کمترین محرومیت مردم در آن دیده می شود. حتی یک نوشته از این دوستان نخوانیدم که محرومیت همان مکتب را که از آن فارغ شده است را به تصویر کشیده باشند. حتی یک نوشته از اینها نخوانیدم که به انتقاد از نمایندگان بی کفایت بی پردازند. عده دیگرهم در کابل بیکار خیابان ها را پرسه میزنند و هنوز هم به ریال ایران و عربستان وابسته اند.


 دوست از ما انتقاد کرده بود که اینقدر مالستان مالستان نکنید ، زیرا همه مان یک هزاره هستیم و درد مشترک داریم، و همچنین دوست دیگه از ما انتقاد نموده بودند که از پوسته این قوم منطقه بیرون شوید. اما بنظر من ما چه بخواهیم چه نخواهیم، چنین تفاوت هایی و چنین مرز بندی هایی وجود دارد. بطور مثال، مردم بامیان سرک کاهگل کردند، به الاغ هایی خود مدال دادند، الکین به سفارت آمریکا هدیه دادند، حالا هم خلیلی در بامیان پروژه افتتاح می کند، نه در مالستان! سرک یکاولنگ را افتتاح می کند، نه سرک جاغوری را! ُبنابر این لپ کلام من این است که دوستان یک سری واقعیت ها را در نظر داشته باشند و فعالیت نمایند، قطعاً تا زمانی که ما فعالیت نکنیم کسی برایی ما فعالیت نمی کند. وقتی ما برایی مالستان کاری نکنیم چه کسی می کند؟ وقتی ما از محرومیت هایی مالستان نگویم چه کسی میگوید؟ وقتی دوستان حتی اینقدرکار نتوانند، چه کار کرده می توانند؟ قطعاً گرفتن نام مالستان در کدام مقاله اشکال ندارد، مالستان هم یکی از ولسوالی هایی این کشور است و مردمش در انتخابات رأی داده اند. مردم این ولسوالی نیز انسانند و نیاز به حمایت دارند. قطعاً تهیه گزارش از محرومیت در این منطقه اشکال ندارد. و در آخر یک خواهش از دوستان دارم و آن نیز این است که دوستان اگر خودتان خجالت می کشید از محرومیت این مردم بگوید، بگذارید دیگران که خجالت نمی کشد از محرومیت این مردم بگوید. لا اقل اگر نمی توانید آنها را تشویق نماید، آنها را مسخره نکنید و باعث تضعیف انگیزه آنها نشوید.                                                 با تشکر، کیهان فرهمند


۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

نــام ها

خالق ابراهیمی: نام ها؛ بیان گر هویت مان و موجودیت مان است. با نام به زندگی آغاز می کنیم و تا پای مرگ برای نام ها خدمت می کنیم و تلاش می کنیم به نام ها شخصیت و هویت بخشیم، از هویت شخصی گرفته تا هویت سیاسی و تاریخی مان بستگی به نام ها دارد. و هویت مان بستگی به تلاش ها و فدا کاری ها ی خستگی ناپذیر، اگر به دور وبر مان یک نگاه گذرا داشته باشیم متوجه می شویم که در درون نام های مکان ها، زمان ها و اشخاص شناخته شده و ناشناخته احاطه شده ایم. آنهای که تلاش کردند و زحمت کشیدند هم برای خودشان، برای زمان شان، برای محل زندگی و تولد شان هویت معتبر خلق کردند و آنها ی که ضعیف بودند و ماندند، برای همیشه از ذهن تاریخ نیز پاک شدند.


هزارگنجی، سپینی رود، سبزی منده ی، جواینت رود، بای پاس و... این نام هامربوط جاده ها در کویته پاکستان است، که این روزها زیاد می شنوم و کم کم در ذهن ام حک شده اند. من شش سال را در آنجا زندگی کردم، و ممکن در طول این شش سال صدها بار از این جاده ها رفت وآمد کرده باشم بدون اینکه نام شان را یاد بگیرم. اما این روزها به کمک شبکه های اجتماعی و خبر رسانی نام های این سرک ها را خوب یاد گرفته ام. هر روز خبراز کشته شدن تعدادی از مردمان بی دفاع را می شنوم . مردمان که تا هنوز زخم تاریخی شان التیام نیافته، هویت تاریخی شان را نتوانسته اند به اثبات برسانند و هویت سیاسی نیز ندارند. برای آوردن نفقه از خانه بیرون می شوند و دیگر بر نمی گردند. در هر متر این سرکها خون یک هزاره به زمین ریخته و می ریزد و اگر اشتباه نکنم همین خونهای ریخته شده خیلی ها را مشهور کرد و به لب نان رساند. خیلی ها تحلیل گر شدند، هر روز در رسانه ای حضور داشتند و وضعیت را بدون آنکه بدانند تحلیل میکردند، مطمئن ام که تمام تحلیل ها هوای بود،خیلی های دیگه به کمک همین خونها به پارلمان انگلستان رسیدند وخیلی های دیگه صاحب یک کیس (پرونده) اعتباری در دولت استرالیا شدند.


تقریباٌ شش سال را در آنجا زندگی کردم. بدون آنکه کارت هویت یا پاسپورت داشته باشم، کسی سوال نمی کرد که از کجا آمده ام و چه کار می کنم؟ زمینه های آموزشی و امکانات نسبی آنجا؛ تا حال تعدادی زیادی امثال من را در بطن خودش نگهداشته است همانطوریکه در سالهای جنگ پناهگاه خوب برای مردم ما بوده یا یک سکوی پرتاب به سوی تمام نقاط دنیا. کویته بستر مناسبی برای هویت فرهنگی هزاره ها بوده و شاید هزاره های پاکستان تنها کسانی باشند که به مسایل فرهنگی، رسم ورواج هزاره گی و بخصوص به نام «هزاره»ارج می گذارند. یا حد اقل تلاش می کنند که از طریق تشویق هنرمندان و دمبوره نوازان گرفته تا کلاه و لباس وبرگزاری نمایشگاه های لباس و نوع پوشش دختران، هویت شان را به اثبات برسانند. 


من با اینکه خیلی بامردم درارتباط نبودم وانس نگرفته بودم اما از آنجا همیشه به نیکی یاد می کنم ومدت که در آنجا بودم یک بخش از زندگی من وشش سال تلاش برای یافتن هویت ، که این تلاش ها خودش نوع خوش گذرانی و یا لذت بردن از زندگی ام بوده است. فقط روزهای سه ماه اخیر که در آنجا بودم از سخت ترین روزهای این شش سال بود. هر روز با پیام کشته و زخمی از خواب بیدار می شدم، سر قبرستان می رفتم، مخته و ناله مردمان را نظاره می کردم. گیج وگول می ماندم که در این وضعیت چه کاری میتوانم انجام دهم؟ در همچون شرایطی هیچ کسی نمی تواند کاری انجام دهد. و تنها کار، تدفین جنازه ها است . با جنازه ها ، صبر و حوصله ای مان را نیز دفن می کردیم. نام های زیادی را نیز دفن کردیم تا نام مان در تیتر روزنامهها و شبکه های خبر رسانی دنیا قرار بگیرد. وسوال اینجاست که چرا هویت مان با خون گره خورده است؟



۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

پیامی از مالستان

ظفرشایان: چندی قبل به دیدار دوستان و بوسیدن دست مادرم رفته بودم؛ مادری که سالها برای خرج شکم، لباس و مکتب رفتنم سنگ ریسی و جوراب بافی می کرد و مادری که سالها برای ما هم پدر و هم مادر بوده است. هیچ وقت نمیتوانم فراموش کنم که بارها به ایشان گفته بودم که چرا سنگ ریسی یا جوراب بافی می کنی؟ مادرم با مهربانی برایم می گفت که: "بَچَی؛ سات مه تیر نموشه، خوش مه میه که جوراب کرائی بوفوم". عقلم توانائی سنجش این را نداشت که اگر مادر جوراب بافی نکند؛ ما گرسنه می مانیم!من که بعد از مدت نه چندان طولانی به آنجا رفته بودم فهمیدم که با وجود شعارهای رنگارنگ چقدر غرق خودخواهی ام شده بودم و بیش از محرومیت مردم به خودم می اندیشده ام. آنچه را طی چند روز از اوضاع منطقه دریافتم مرکب از موارد خیلی نوید بخش و مسائل خیلی نگران کننده هست.


1- نکته اول خیلی امیدوار کننده است؛ در اکثریت خانه های که می رفتم اولین بار چشمم به تخته شیشه ی و مارکر و یا تخته سیاه و تباشیر روی دیوار خانه ها می خورد که برای فرزندان شان آورده بودند. خیلی جالب بود وقتی خانه ی یکی از دوستان رفته بودم که وضعیت اقتصادی شان خیلی ضعیف بود؛ در آنجا بجای تخته شیشه ی و یا تخته چوبی سیاه، تکه از نوع رخت بود که خاصیت پلاستیکی داشت و تباشیر را در داخلش جذب نمی کرد، روی دیوار با میخ نصب کرده بودند و بچه های معصوم شان از آن به حیث تخته کار می گرفته روی آن فورمول های ریاضی کار می کردند. شاید آن خانواده توانائی خرید تخته شیشه ی و یا تخته سیاه را برای فرزندان شان نداشت. با وجودیکه پسران و دختران قریه از هر نوع امکانات درسی در مکتب و حتی معلم محروم هستند، اما تقریباً تمام مردم گرایش شدید به درس و تعلیم پیدا کرده اند


2- والدین برای پیشرفت درسی و آینده فرزندان شان خیلی مایل به مشوره با کسانی هستند که در جاهای دیگر درس خوانده اند. شاید هر پدری اولین سخنش در مورد درس و مشوره برای فرزندان شان باشد. تقریباً در هر نقطه ی از هزارستان وقتی از فردی سخن به میان آید که مردم شناخت دقیق نداشته باشند، اولین سئوال در مورد آن فرد پرسش از میزان تحصیلات وی هست و این نشان دهنده ی این است که کم کم مردم برخلاف گذشته با داشته های علمی و سطح سواد شان ارزشگذاری می شوند


3- از سال 2001 به بعد تمام دانشجویان که از دانشگاه ها فارغ شده اند هیچکدام شان به منطقه نرفته اند، بجز از موارد خیلی استثنائی، مردم از قشر دانشجو نا امید شده اند. کیفیت درسی در اکثریت مکاتب سیر قهقرائی را می پیماید


4- باوجود علاقه شدید مردم به درس و تحصیل از خیلی مسائل دیگر بی خبر هستند، گرایش های عقیدتی و سیاسی مردم به گرگ های دوران جنگ غرب کابل، بامیان و هزاره کشان ده های جنگ خیلی ملموس هست. هیچ گونه اطلاع رسانی در زمینه تا حال صورت نگرفته است. پیام بابه مزاری و آواره های افشار را کسی نمیداند


5- در مدت که در آنجا بودم از خیلی ها راجع به توقع شان از دولت می پرسیدم. جالب هست که اکثریت شان فقط یک جواب داشتند و آن هم امنیت در مسیر راه بود. "ما از دولت هیچ توقع غیر از امنیت در مسیر راه نداریم؛ سالها برای ما کار نکرده و در آینده هم توقع نداریم. اگر امنیت باشد حتی مکتب را از پول شخصی خود فعال نگهمیداریم.


6- بعضی از مسائل هستند که واقعاً نگران کننده به نظر میرسند. فعالیت های شست وشوی مغزی ایران از طریق ملا های و پیروان آصف جان قندهاری در مناطق دور دست خیلی شدید است. از طریق ایجاد زمینه های کورس های عربی و مسابقات قرآنی با استفاده از کتاب مسلمانان توانسته اند افکار عامه را هرچه بیشتر جلب کنند. عدم آگاهی از اوضاع سیاسی خالیگاه بزرگی برای تبلیغ صاحبان دین برای تحریک مردم علیه کشورهای همانند آمریکا به پشتیبانی ایران و علایق روزافزون نسبت به فتوی فروشان گردیده است. برای کسانی که در مساجد نمایندگی دفتر ساحوی خدا و پیامبر را باز کرده اند و سرسپردگان بازمانده از کاروان آگاهی، آصف قندهاری هزار بار نسبت به بابه مزاری ارزش دارد. هنوز مردم عکس خمینی را شب هنگام در مهتاب می بینند