‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و شاعران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و شاعران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

نیم نگاهی بر کنسرت شوکت علی صبور و نوروز علی بهاران

حیات الله مهریار


روز دوم نوروز به جای نرفتم. در حقیقت نخواستم بروم. چون قبلا برنامه ریزی شده بود که باید در کنسرت موسیقی بهاران و صبور باشم و با دوستان خوبم بهاران و صبور آنچه از دست ما آید همکاری نمایم که با شکوه تر از خواسته ای ما برگزار گردد. روزهای قبل آن هم به دفترشان سر می زدم و آنچه مربوط به من میشد برای شان آماده خدمت بودم. بهاران اولین بار اش بود که در چنین کنسرت موسیقی خودش را در آن می دید. از همین رو کمی کم تجربه به نظر می رسید که چگونه برنامه ها را سرو سامان دهد. خلاها ونقایصی که پیش می آمد هم از کم تجربه گی وی بود. صبور سال قبل نیز کنسرت موسیقی را برگزار کرده بود. در کنسرت اش نبودم. او با تجربه تر از بهاران بود و دوستان زیادی هم در کنارش جمع بودند و از نقایص که سال پار پیش آمده بود بخوبی می توانستند آنرا پر نگهدارند. از همین رو برنامه ریزی شان از روز های پیش شروع شده بود. تبلیغات و مکان برگزاری محفل و سایر نیاز های یک کنسرت تقریبا هماهنگ شده بود.

روز دوم نوروز فرا رسید. همه دوستانی را که در جریان مانده بودم همراه با فامیل شان چشم انتظار برگزاری کنسرت بودند. این کنسرت قرار بود که ساعت یک بعد از ظهر آغاز گردد ولی چنانکه در افغانستان رسم است با یک ساعت تاخیر و شاید هم بیشتر از یک ساعت آغاز گردید. قبل از آغاز کنسرت چنانکه سیستم صدا که مهمتر از همه چیز به شمار می رفت قرار بود که ساعت 10 بجه عیار و آماده گردد، ولی تا ساعت 11:30 خبری نبود. بالاخره با تلفن های پی در پی این مشکل برطرف گردید.


محفل تقریبا ساعت 2:30 رسما توسط مجری برنامه خانم نادره با لهجه ای شیرین هزاره گی آغاز گردید و حاضرین در تالار را وادار به کف زدن ها می کرد. تا اینکه از هنرمندان دعوت به عمل آمد که برای هنرنمایی شان تشریف بیاورند. اولین آهنگ را صبور خواند. خوب خواند و از طرف حاضرین در تالار که دیگر جای برای نشستن نمانده بود مورد تشویق قرار گرفت. آهنگ دوم را بهاران اجرا کرد. آهنگ او نیز شور وهلهله ای را در میان حاضرین به وجود آورد و با پای کوبی ها و شادمانی های همراه بود. در چهره همه خوشی و سرور به وضوح دیده می شد و لبخند را برای مهمانان به ارمغان آورده بود و آنان با اشتیاق خاص به تماشا نشسته بودندمسئولیت مجری برنامه را که خانم نادره و آقای تلاش به عهده داشتند بعد از هر آهنگی در جایگاه هنرمندان قرار میگرفت و از هنرمندان درخواست اجرای آهنگ بعدی را میکردند.

 صبور و بهاران به نوبت می خواندند و مورد تشویق حاضرین قرار میگرفتند. هوتل کم عرض و استیژ کوچک باعث میشد که از حرکت های هنرمندانه شان کمی کاسته شود. آهنگ های پی هم شان حدود ساعت 4:30 دوام یافت. تا اینکه مرحله دوم کنسرت که بخش دمبوره را شامل میشد آغاز گردید. دمبوره که با فرهنگ بومی مردم ما پیوند ناگسستنی دارد و از جایگاه خاصی برخوردار است، محفل را دوبار زنده ساخت و کف زدن ها و تشویق های زیادی به همراه بود. صبور دمبور می نواخت و آهنگ زمزمه میکرد و مورد تشویق قرار میگرفت. در این بخش تنها یک بار به بهاران فرصت داده شد که یک آهنگ را با دمبوره اجرا کند. او نیز از تشویق بی بهره نبود و مدام با کف زدن های و پای کوبی های همراه بود. بعد از آن صبور با دمبوره اش تا آخر محفل که حدود ساعت 5:20 شده بود محفل را زنده نگهداشت.

نکات قوت این کنسرت:

  • تسلط هنرمندان بر اجرای برنامه
  •  فراهم بودن جایگاه خاص برای خانم ها
  •  آهنگ های مختلف و تنوع انتخاب آن محفل را تا آخر زنده نگهداشتند
  •  با آنکه اولین کنسرت بهاران و دومین کنسرت صبور بود با تشویق و مورد پزیرش مردم قرار گرفتند
  •  نحوه تبلیغات آن به خوبی صورت گرفت بود
  •  حاکم بودن فضای آهنگین همراه با موسیقی بر محفل
  • قیمت تکت مناسب بود

نکات ضعف:

  •  بعضی مشکلاتی در سیستم صدا پیش می آمد
  •  استیژ کوچک که هنرمندان نمی توانستند بخوبی حرکات شانرا به اجرا بگذارند
  • نبود یک برنامه تفریحی که بر جذابیت آن می افزود
  •  یکراست بودن برنامه از اول تا آخر
  • چراغهای رنگارنگ که بر کیفیت کنسرت می افزود وجود نداشت
  •  با آنکه آهنگ های زیبایی را آماده گی گرفته بودند ولی هماهنگی لازم را مجری و گرداننده گان ایجاد نکرده بود.


آنچه که دیدگاهی من است:
با صبور حدود سه سال پیش آشنا شدم و از همان آوان با سخنان و برخوردهای وی او را مثل یک دوست یافتم. گرچند با ایشان بعد از آن زیاد روابط نداشتم ولی گاهگاهی از فعالیت شان با خبر بودم و امید می رفت که چنین روزی به کنسرت وی اشتراک نمایم. صبور خودش را در میان مردم یافت و مردم هم او را یافت و آهنگ های وی که همراه با دمبوره یکجا است ارزش شنیدن اش را دارد، از همین رو همه چشم انتظار روز کنسرت بودند و آمدند تا اینکه جای برای ماندن نبود.

بهاران را از دوران کودکی، از دورانیکه به یاد دارم میشناسم. خاطرات فراموش نشدنی ما با هم گره خورده است. بهاران از دوران نو جوانی علاقه به خواندن داشت. در آن روزگار خواندن از نوع مذهبی اش. خوب نوحه میخواند و گاهی که ما زمزمه می کردیم خواسته یا نا خواسته ما را همراهی میکرد. ذوق سرشار او کم کم وارد مرحله ای دیگری گردید. آن زمزمه های که بوی هنرمند شدن میداد. او علاقه ای وافری به هنر خطاطی و رسامی هم دارد که در این کار هم موفق بود و هست. حال که خودش را با موسیقی یافته و استعدادش را کشف کرد یک راس رفت به طرف موسیقی. موسیقی را بصورت مسلکی در انستیتیوت های مختلف زیر نظر استادان با تجربه و مطرح فرا گرفته است. حدود پنج سال یا بیشتر از آن میشود که سرو کارش با موسیقی است و شاگردانی نیز تربیت میکند و محافل خوشی دوستان را خوشتر می سازد و در این راه قدم های خوبی برداشته است که گروپ موسیقی بهاران از نمونه آن است.

در کل شناخت جزئی که دارم نوید آن می رفت که روزی شاهد برگزاری کنسرت های این دو هنرمند با ذوق و با استعداد مان باشیم. از روزی که بهاران چنین پیامی را برایم داد از مسرت چیزی نمانده بود که غش کنم. همواره تلاش کردم با ایشان آنچه در توان ما است همکاری کنم. این کنسرت برای صبور و بهاران در حقیقت شناخت شان در دنیای موسیقی از اهمیت والای برخوردار بود. باید نهایت تلاش میکردند که به وجه احسن آن به اجرا بگذارند. تا جایی که مربوط به آنها میشد خوب درخشیدند. آنچه که میخواستند و آنچه که مردم از ایشان توقع داشتند اجرا کردند.

ولی آنچه که مرا وا داشت که این سطور را بنویسم در این است که به عنوان یک دوست، احساس خوبی ام در خوبی دوستانم جستجو میکنم، با آنکه این کنسرت با کمی وکاستی های که همراه بود، خوب برگزار شد. ولی میشد بهتر از آن، آنرا اجرا میکرد. دوستانیکه مسئولیت برگزاری آنرا به عهده داشتند زحمت را متقبل شدند و برای اجرای با شکوه آن شب و روز تلاش کردند. ولی آنچه که بعضی از دوستان حاضر در کنسرت که بعد از آن با من در تماس شدند از نبود مدیریت درست آن سخن های را به میان آوردند. هر محفلی با مشکلات و نقایصی به همراه است. آنانیکه سالهای سال این کارشان است هم نمیتوانند صد فیصد به خواست حاضرین لبیک بگویند.

 ولی توقع ما این بود که تا حدی ممکن از خلا جلوگیری گردد. مشکل اساسی که کیفیت کنسرت کمی پایین آورد هماهنگ نبودن مجری برنامه با هر دو هنرمند و منظم نکردن یک ستیژ که هنرمندان خود شان را در آن راحت احساس نمایند از موارد بود که میشد به راحتی مشکل آن را برطرف کرد. ستیژ کوچک باعث میشد که در آن نه نوری که نشان از کنسرت باشد تا یک سخنرانی، نیز بی بهره بماند. این موارد با اندک کاری کیفیت کنسرت را دو برابر میکرد که متاسفانه به آن توجه نشده بود. امیدوارم که در کنسرت های بعدی شان با یک مدیریت بهتر و هماهنگی بیشتر و بهتر از آن توجه صورت بگیرد. در کل از تمام دوستان که تلاش نمودند وقت خود را در اختیار این دو هنرمند قرار دادند و فضای را ایجاد کردند که چند لحظه ای به پای آهنگ های آنان نشسته و گوش فرا بدهیم تشکر و ابراز سپاس میکنم.

۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

هزاره ها هم افغانستانی هستند!


دکتر شریعتی: پس از شکست طالبان و برآمدن دولت کرزی، دکتر عبدالله وزیر خارجه وقت به ایران آمد. ایشان به دنبال مردان سیاسی بود که با خود به کابل ببرد. تحصیل کردگان را حمایت و راهنمایی کند که به داخل برود و در جایی مشغول به کار شودما چون در خارج بزرگ شده بودیم و از تعصب های عریان و ساختار قبیله گرای افغانستان بی خبر بودیم، همه یک بار جمع شدیم و به پیش وزیر رفتیم و گرد بر میز نشستیم. دوستی به معرفی دانش آموختگان شروع کرد. ما بیشتر هزاره بودیم. چندتایی غیر هزاره هم بودند؛ اما به چشم نمی آمدند. بالای چند صد نفر همه فوق لیسانس و دکتر! این در حالی بود که در افغانستان فوق لیسانس بسیار کم بود.
وزیر با دیدن این همه آدم از یک قوم، بحث را به شعارهای وطنی کشاند و از هیچ کدام ما دعوت به کار در داخل نکرد. بسیار تعارفی حرف زد و جلسه را پایان داد. در وقت صرف چای از میان دست و پای مردم خودم را وزیر رساندم و گفتم:«جناب وزیر ما دوست داشتیم از ما دعوت می کردید تا به کابل بیاییم. ما عاشق خدمت به وطن هستیم.» وزیر لب خند زد و گفت:«نام تان را می نویسند و از شما دعوت می شود که به کابل بیایید

وزیر رفت و دیگر از هیچ چیزی و هیچ کسی خبری نشد و ما ماندیم و حیرت از این پیشامد عجیب.  چرا اعلان کردند و چرا هیچ نگفتند و رفتند. پس از آن، از دوستی سبب پرسیدم، ظریفی گفت: شما افغانستان را نمی شناسید، بهتر بود، آن روز چند نفر می آمدید و کسی را نمی ترساندیدچندی پس از آن، وزیر تحصیلات به ایران آمد، شایعه شد که ایشان از دولت ایران خواست که دیگر مستقیم و یا از طریق کانکور هزاره ها را اجازه تحصیل در ایران ندهد. و گفته بود که مدارک شان مورد اعتبار نیست. باید بیایند داخل و از داخل به ایران بروند. چون توازن آموزش عالی در ایران به هم خورده استافغانستان آمدم و برای بورس دکتری به وزارت تحصیلات رفتم. آن جا چیزها و برخوردهای عجیب و غریبی دیدم که از آمدن پشیمان شدم؛ اما این آمدن چشمم را به روی واقعیت های خشین و تلخ افغانستان باز کرد.

در ایران تمام آنچه دیده بودم با دوستان در میان گذاشتم. گفتم باور کنید من هزاره را کسی به دروازه وزارت تحصیلا ت عالی افغانستان راه نمی دهند تا چه برسد به بورس و چیزهای مانند آن.  در آن جا از آمار بورس های کشورها گفتم که این مردم غریب فقط به عنوان نمونه در صفر و یک در صد قبول می شوند. از بورس ترکیه، آمریکا و... نوشته بودم که سهم این مردم پاکستان و بنگالدیش اند آن هم چند تایی به طور نمونه. گفته بودم که وقتی وزیر می گوید: توازن آموزشی در ایران مراعات نمی شود، آیا در افغانستان مراعات شده است. در افغانستان سهم واقعی ما از دولت و نهادهای آموزشی آن چند در صد استاکنون پس از سال ها، چند نفر از دیکندی و جاغوری در دانشگاه های سراسری قبول شده اند، فریاد و وا ویلا عالم را گرفته است. مگر در سال های گذشته تقلب نشده بود. مگر حق کشی فقط مال این سال است. چرا سال های گذشته داد نزدید. وقتی این رویه غلط جا افتاد، فریاد تان به هوا برخاست.

من مخالف هر نوع حق کشی و حق تلفی ولو خودم باشم، هستم. حق تلف شده باید برگردانده شود. همه در این وطن حق زندگی، آموزش و رفاه برابر را دارند؛ اما از قومی شدن و سیاسی شدن این حق تلفی باید دوری کردگاهی دلم می گوید: یک عمر شما بردید و خوردید، به نادرست بگذار این بار من بخورم. به این صورت شاید توازن نسبی برقرار شود. اگر چند کار خطا، خطا است. ته دلم می لرزد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

روسپی

علی رضا سروش


بیا زمستان هم بدون تو حال و حوصله ندارد 
من برای رسیدن تو
برای آمدن تو
بس اندیشه کرده ام
آه آه ... چی لحظه ی
باید انتظار کشید
برای بودن برای باهم بودن برای به هم رسیدن
آن سگ ها انتظار من و تو را دارن
و تو....
بیا بیا روسپی بیا
بیا تو برای منی
زیرا تو رویایی منی
.
.
.

کسی است مرا با لحن بسیار عاشقانه صدا میکند
دیدم زنی است شبیه احمق ها
شبیه روسپی ها
فقط شبیه خودت
بیا بیا روسپی بیا
بیا رویا های من بیا
من قصد ازدواج با تو ندارم.
میخواهم ترا
با خنده هایت
با رویا هایت
با گرمای دستت...
زیرا دستانم آنقدر سرد است که زمستان راسراسیمه می کند
بیا من تنهایم و پرنده به افتخار تنهایی ام
در آسمان پر می زند
و آسمان هم برای تنهایی ام گریه می کند



علی رضا سروش
14/11/1391

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

در یک رویایی...

گرفته شده از صفحه فیسبوک شخصی علی تابــش
در یک رویایی    
می دیدم تاریکی می رفت
روشنایی بر می گشت
چشمانم را که باز کردم
طلوع نزدیک بود.

اندکی گذشت:
همهٔ اشیا در احاطه نور بود.
حافظه ام را، حواسم را
همهٔ دلواپسی هایم را
تاریکی با خود برده بود.
همه چیز محـض بود
خوشی پراگنده بود
لـذت می وزید

شاید با خودم گفتم:
می روم که احساس تماشا کنم
رفتم. و رفتم...
تا همه کرانه های «دوست داشتن»
تا دور ترین تقدیر یک لبخند
تا همه سواحل زندگی...
تا آنجا که می رسم:
آنجایی که هرگز دوست ندارم برسم
آنجایی که هوشیاری می رویید
حیرت از نبود شبنم می خشکد
سرگشتگی رنگ می بازد

ناگاه ترسی، مرا فرا گرفت
انگار «عقل» در من می دمید
تا مرز گناه رسیده بودم؟
برگشتم. غروب نزدیک بود
غمگینی، گُل آفتاب گردان را فرا می گرفت
ازمن خواست دیگر هیچ وقت او را تنها نگذارم
قبول کردم. قول دادم
که برای ابد پیشت می مانم
هر دوی مان پُر از خواهشی می شویم 
برای یک طلوع دِل آویز دیگر
این احساس بیچاره من 
گُل آفتاب گردان نام دارد.


۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

مخته ملا سبزيلي (سبز علي)


وقتي بدن شهيد قبيله را در پارچه سپيد مي‌پيچند كه نشان از پيوستن او با خيل فرشتگان است. مخته‌ها نيز شروع مي‌شود. اين مخته‌ها كه گونه‌اي از رجزخواني حماسي است در ابتدا به صورت ناپيوسته وجود داشته و اكنون با آرايش‌هاي ادبي محلي عجين شده و ساختار نهايي يافته‌اند. برخي از مخته‌ها، به صورت منثور بوده كه از صناعت ادبي شفاهي بالايي برخوردارند كه در آن رجزخواني، مبارزه خواهي دورا دور، روحيه انتقام‌گيري در اوج قرار دارند. اما بيشتر مخته‌ها نظم‌اند. در صورت منظوم بودن مخته‌ها، وزن و بحر يگانه‌اي را مي‌پذيرند، تنوع وزن و بحر در آن‌ها كم‌اند، يا نيست.
يكي از نشانه‌هاي مخته افزوده شدن رديف به انتهايي بيت‌هاست. آوردن رديف اگرچه مهارت بيشتري مي‌طلبد وكار شاعر مخته را در واژه گزيني دشوار مي‌سازد، اما بر قدرت و ارزش مخته مي‌افزايد. زيرا رديف بر آهنگ – خواندن مؤثر است؛ آخرين هجاها را مي‌كشاند و بر جنبه موسيقايي مخته مي‌افزايد. زبان در مخته‌ها ساده است و در حد فاصل سخن ادبي و گفتار عاميانه قرار دارند. اگرچند در برخي از مخته‌ها به شعر عاميانه و در برخي به شعر رسمي نزديك‌اند. سبك مخته‌ها سبك عراقي است، چون اين سبك داراي ظرفيت خاص روايي است و مبناي مخته نيز قصه يك حادثه غم‌‌انگيز حماسي است. در مخته‌ها اصل بر محتوا، اداي مطلب و رسايي سخن است؛ زيبايي لفظ، عبارت و سلامت قافيه از اهميت كمتر برخوردارند. مخته در حقيقت تركيبي از زبان سادة مردم، عبارات فصيح ادبي و شيوه‌هاي ظرفيت نمايشي است. مخته شبه تعذيه و مرثيه‌هاي معمول است كه با بيشتر هنرهاي سنتي آييني ارتباط دارد. اين گونه‌اي آييني از اكثر امكانات ادبي، هنري آيين‌هاي مذهبي و ملي بهره‌ دارد. مخته مرثيه حماسي – و برگرفته از رويداد است كه در آن آرمان، عواطف قومي و ملي خدشه‌دار شده و زنان مخته خوان با افزودن شاخ و برگي بر آن، مخته را در هاله‌ي از افتخارات قومي – ملي قرار مي‌‌دهند. اين آيين حماسي در حقيقت نمودگار تاريخ، آرمانها و آرزوهاي پر غرور – افتخارآميز مردم است كه از بي‌عدالتي به تنگ آمده‌اند و اكنون در سوگ يكي از ياران شان كه در پي برگرداندن عدالت به جايگاه‌اش بوده در سوگ نشسته‌اند؛ تا آرمانهاي دادخواهي شان را در وجود او بيابند و در سوگسروده‌هاي شان انعكاس دهند. مخته‌ها سروده‌هاي سوگوارة داستان‌هاي شفاهي است كه لحن حماسي دارند. زنان در اين سروده‌ها به مفاخره برخاسته و از شكوه قهرماني و دلسپردگي شهيد شان ياد مي‌كنند كه اكنون يادوارة آن سوگسروده‌ها مخته‌اند. اين يادواره‌ها يادي است از دلاوري و جان نثاري او كه در راه آرمان‌هاي قومي – ملي جان داده است. زيرا او از جامعه‌اي برخاسته كه با انواع خطرها رو به رو بوده و به ناچار روحيه‌اي رزم آوارانه و مفاخره‌جو پديد آورده است. از اين رو جنگ، قهرماني شكست يا پيروزي در فرجام از ذهنيت اين جامعه – قوم و سروده‌هاي داستاني آنان جدا ناشدني است. اين شاخه بر پايه افتخار استوار بوده و دفاع از قوم، خاندان و سرزمين نياكان را از وظيفه اصل قهرمان مخته مي‌دانسته‌اند.
از اين رو در مخته‌ها، افتخارات، قدرت، مبارزه‌جويي و انتقام باهم آميخته و حماسه و فضيلت قهرماني را از حوزة نامحدود خانداني – به قومي و سپس به حوزة ملي كشانده‌اند. چنانچه در مخته گل محمد، مبارزه يك قوم و يك خاندان با يك فرد و يا يك دسته نيست، بلكه مبارزه يك فضيلت و يك آرمان با كژي و بدسگالي است. مخته گل محمد، فضايل قهرماني جامعه بدوي را به فضيلت قهرماني – ملي تعميم داده است. از اين روست كه ميان اهالي فضيلت خواهي و آرمان طلبي، جايگاه ويژه يافته و باعث ماندگاري آن شده است. در فرجام اين جا به جايي آرمان خواهي قومي ملي به آرمان خواهي انساني بدل شده و روح مانايي را در مخته‌ها تزريق كرده است. در مخته گل محمد و ساير مخته‌هاي هزارگي و به ويژه هزاره‌هاي غزنين، بر انگيختن روحيه جنگ جويي براي انجام كار قهرمانانه از طريق تجليل از ماجراجويي‌هاي آنان و نياكان سرشناس آنهاست كه به طور ناخواسته بدل به قهرمان ملي – قومي و انساني شده – تا الگويي باشد براي پاسداري از مرزهايي قومي – ملي و انساني؛ چنين است كه مخته‌ها زاده شده و ماندگار شده‌اند.

ملا سبزيلي (سبز علي)
گذر زمان باعث شده است كه كسي به ياد نداشته باشد كه ملا سبزيلي (سبز علي) درست از كجا بوده است. برخي گفته‌اند: از شهرستان (شارستان) دايكندي بوده و برخي ديگر او را از مالستان و برخي ديگر از جاغوري گفته‌اند. پدر نگارنده كه آدمي با حافظه‌اي قوي است ايشان را از طايفه‌اي مسكه و از باشندگان تناچوب دي چوپان مي دانست كه در نبرد نابرابر با كوچي‌ها به شهادت رسيده است. مادرش يا يكي از دوستداران گمنامش اين مخته را براي او سروده است.


كوهاي مسكه جاي تو

خدا پشت تو پناي تو

سان سپيد كالاي تو

اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
روي خوره سون خدا كرد
بچه‌هاي خوره نگا كرد
مادر خوره گوا كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ملاي مو بي پروا بود
ده هر كجا تنا بود
ده غم امروز فردا بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ملا مرد وفا بود
همراي رفقا بود
ده شورو ده نوا بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ملا مرد ميدو بود
قد شي علي سلطو بود
ده جنگ دشمنو بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
بامي بامو بهار شي
مردون شي افتخار شي
عبدلعلي بيرار شي
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
كوچي دسته دسته اماد
خيل و ختك بسته اماد
از هر طرف رسته اماد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
كوچي مردم وفا ندره
بجز كشتو دوا ندره
والله بالله خدا ندره
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
دشمون شي شرمسار بود
بلي شتر سوار بود 
ملاي مو بي قرار بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
نام خدا قرو كرد
دشمن خوره رسوو كرد
پتنه كوچي ويرو كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
نام خدا تكرار كرد
بيرار خوره بيرار كرد
كوچي ره بي بيرار كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
روز كوچي سيا كرد
از هر طرف بلوا كرد
سنگر خوره بر پا كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
قران ره بلي سر گرفت
راه رفته ره از سر گرفت
دشمن شي از نو در گرفت
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
تفنگ خوره چره كرد
روي خو سويي دره كرد
تفنگ خوره سوره كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
كالاي خوره ده تن كرد
ملا ياد وطن كرد
قد كوچي‌ها زدن كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ده ياد اوليا زد
علي شير خدا زد
ده فرق دشمنا زد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
سر خوره بلي دار كرد
مردم خوره بيدار كرد
خداي خوره ديدار كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
رو سوي كربلا كرد
دستاي خوره بالا كرد
مردم خوره دعا كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
تفنگ شي ده كنار شي
اي ! اسپ بي سوار شي
كوه بلند مزار شي
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
آغيل واله ماتم كده
ماتمي بي مرم كده
سنگر ره پر آدم كده
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي 

نویسنده:  دکتر حفیظ الله شریعتی ( سحر )  این مطلب از صفحه فیسبوک شخصی دکتر حفیظ الله شریعتی (سحر) گرفته شده است.

مخته «باتور بچه»های هزاره



اين كهن سروده‌هاي مانا، از نظر محتوايي دو وجه ممتاز و برجسته دارند: يكي وجه حماسي و ديگري وجه تراژدي آن. خواننده‌اي اين مخته‌ها به خوبي وجود اين دو موضوع محتوايي را در اين سوگسروده‌ها در مي‌يابد. در قدم نخست خواننده‌اي مخته‌ها با رگه‌هاي بسيار زنده و جهنده‌اي از حماسه برخورد مي‌كند كه با توجه به خواستگاه اجتماعي اين آيين، چندان دور از انتظار نيست. مناطق مركزي يا هزارستان
 به ويژه غزني كه مخته‌ها عبور و ظهورشان از آنجاست نقطه داغ حوادث و بلايايي چند سدة اخير بوده است. در گذر اين طوفان‌‌ها بوده كه زندگي اين مردم رنگ حماسي به خود گرفته و دفاع جزئي از زندگي آنان شده است. از طرف ديگر خاستگاه و رستنگاه اصلي مخته‌ها، دفاع و انتقام جويي است كه بار تراژيك به آن بخشيده است.
قهرمانان مخته‌ها، مردان پاكدامن و صلح طلب با زمانه و محيطي كه در آن مي‌زيد و يا زمانة خون، جنگ و فريب‌كاري نا همخوانند، لذا با پليدي‌ها و بي‌عدالتي‌ها در مي‌افتند و با خون خود راه نابودي ناهمخواني‌ها را مي‌گشايند. اگرچند فرجام غم‌‌انگيز آنها تنها سرنوشت محتومي است كه همه جا به دنبال آنهاست. مخته‌هايي هزاره‌هاي غزنين كه از چنين خاستگاه برخاسته‌اند، نخستين سروده‌اي زنان بداهه‌گوي هزارگي و هزاره‌هاي غزني است كه بر اساس ساختارهاي قومي – ملي تلطيف نيافته و اغلب ملموس است كه گاه خشن و نازيباست. در اين گونه‌اي ادبي به انتقال مفهوم بيش از چگونگي بيان وصنايع ادبي اهميت داده مي‌شود.

فقير زوار:
فقير زوار مرد شكاري و جنگجو از قريه اوت‌ قول – انگوري، جاغوري بود. او سال‌هاي سال عليه بي‌عدالتي حاكميت‌هاي محلي مبارزه كرد. سرانجام در جنگ بين مردم هزاره و دشمنان محلي آنان در انگوري – گوار، تير خورد و به شهادت رسيد. دخترش كه رشادت را از پدر و دانش مخته‌سرايي را از مادرش آموخته بود، بر جنازه او اين مخته را سرود:
فقير زوار، زوارِ مو
مرد ميدو، سردارِ مو
آتَي زوار، بيرار مو
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
از انگوري، گوار رفته
ده جنگ ناگوار رفته
همراي چند بيرار رفته
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
دشمون‌شي، خيل دَ خيل اَمده
دشمون ‌شي، مثل سيل امده
يك عده شي، قد بيل امده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
فقير زوار ميدو رفته
ده جنگ دشمنو رفته
دشمون آزرگو رفته
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
كوه گوار بالا رفته
ازي آغيل سالا رفته
دشمون شي بي كالا رفته
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
تفنگ خوره چالان كده
دشمون خو تيرباران كده
دشمون خو پريشان كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
ناوه بلي گلزار كده
رسته بلي، بازار كده
مرگ خوده اقرار كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
قريه ره چراغان كده
مردم ره گل افشان كده
قوماره، غزل خوان كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
وطن ره گلستو كده
رسنه ره بيابو كده
دشمو ره سر گردو كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو


نویسنده:  دکتر حفیظ الله شریعتی ( سحر ) این مطلب از صفحه فیسبوک شخصی دکتر حفیظ الله شریعتی (سحر) گرفته شده است.

مخته ؛ سوگسروده‌هاي زنان بداهه سراي هزاره‌هاي غزنين


مخته متن سوگوارانه‌اي است كه به هنگام مرگ نابهنگام و دلخراش قهرمان يا سرانجام دردناك و غم‌انگيز او سروده مي‌شود. اين مرگ يا سرانجام رقت‌انگيز، نتيجه ناگزير تضادهايي است كه رويدادها و موقعيت‌هاي تراژديك آن را مي‌سازد. مخته يا تراژدي بيانگر شكست ظاهري قهرمان و پيروزي معنوي اوست كه سرانجام خويش را نويد مي‌دهد. از اين روست كه غم حاصل از مخته با احساس حماسي و شورانگيزي همراه مي‌شود و مراتب والاي روح مخته سرا را نشان مي‌دهد. به ديگر سخن مخته يا تراژدي نوع سوگسروده‌ است كه بيشتر در ميان ايل هزاره‌هاي غزنين رايج است. زنان ايل هزاره‌هاي غزنين اين آيين سوگواري را كه از نظر گونه‌شناسي به تراژدي يا حماسه‌سرايي نزديك است؛ برگذار مي‌كنند. وقتي جنازه قهرمان در مخته‌گاه قرار مي‌گيرد، يكي از نزديكان او با كلام موزون و صدايي رسا مخته را اجرا مي‌كند. شنوندگان مخته را زنان و مردان ايل تشكيل مي‌دهد. مخته‌ها معمولاً منظوم و حماسي است كه در قالب چهارپاره سروده مي‌شود. پيشينة اين سوگسروده به سابقه ديني و مذهبي هزاره‌هاي غزنين بر مي‌گردد؛ سوگسروده‌هاي مدوني از شرح واقعه كربلا و حماسه دلخراش و قهرمانانه‌اي عاشورا كه دستمايه كار مخته سراهاست. اگر چند ريشه‌هاي آن به روزگاران دور و آيين‌هاي تعزيه‌اي مانند آيين سياووشان بر مي‌گردد. درونمايه اصلي اين گونه‌اي ادبي شفاهي ياد‌آوري داستان مصيبتي است كه بر شهيد قبيله رفته است. زني مخته سرا در سرايش مخته اين توانايي را دارد كه به جاي ضجه‌هاي معمولي و بيان يك سري كلمات عادي، كلمات منظوم، مقفي و يا حتي منثور و مسجع را در حضور جمعي از مردم در آن واحد، بسرايد و اجرا كند.
مخته گل محمد: گل محمد فرزند ارباب بختياري، در سال 1308 خورشيدي به طرفداري از امان‌الله خان- شاه نوگرايي افغانستان در غزني كشته شد. مادرش در سوگ او اين مخته را سرود:


شار كابل غوغا شده
بيرق سرخ بالا شده
بچي سقو پاچا شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامدخان كابل موره
ده كوه چنداوول موره
از راه تخته پل موره
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامدخان شولو موره
راه ره هِشته از كوه موره
همراه جوونو موره
اربون تو گا مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامدخان غزني موره
ده جنگ سقاوي موره
از راه بي‌راهي موره
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
يك جنگ ده سر روضه شده
گل مامد خان كشته شده
سركشي بريده شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامد خان كشته شده
ده خون خو آغشته شده
بلي موتر هشته شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامد خان بي سر آمد
بي سر و بي افسر آمد
مُرديش بلي موتر آمد
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اسپي بيري بيوه مانده
دستايشي پُر خينه مانده
بلدي باچه ريزه مانده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اسپي بيري راهي شده
داني ارسي خالي شده
ده جنگ سقاوي شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
رستم علي ريزه شده
ريزه مَنِه خانه شده
بلدي مامد ديونه شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اسپو ده طويله مانده
بي‌زين و بي‌قيزه مانده
روي شي سوي درگه مانده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
تفنگ ده سرآچه مانده
سمند ده طويله مانده
بلدي آتي ريزه مانده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامد خان سر، سر ميه
بي‌سر و بي افسر ميه
پيش مادر بي سر ميه
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اميري نو دامد ما
باچَي امير مامد ما.

نویسنده:  دکتر حفیظ الله شریعتی ( سحر )  این مطلب از صفحه فیسبوک شخصی دکتر حفیظ الله شریعتی (سحر) گرفته شده است.

۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

زادگاه انسان؛ تولد دوباره




حیات الله مهریار: سر زمین که انسان در آنجا پا به هستی می گشاید بی شک از جایگاه والایی برای هر دم بر خوردار است. آن خاطرات فراموش نشدنی که در هر برهه زمان دل آدمی را بسویش می کشاند و مرهمی به درد والم های روزگار میباشد. وقتی دلهره ای در ابعاد مختلف زندگی آدمی رقم میخورد و از بیم آنکه به سختی های بیشتر دچار نگردد نا خودآگاه دل و درون آدمی را در پرتو هم زیستی دوران که هرگز برگشت نا پذیر است م

ی کشاند و آنگاه سرش را تکان میدهد و میگوید:" هی هی دروان کودکی چقدر...!"

چرا زاده گاه انسان؟
وقتی عمیقا به این مسئله بی اندیشیم که چی چیزی باعث میگردد که دل انسان را به آن دوران که نه درد داشت و نه غم و نه مسئولیت که در قبال آن حساس بود، بی آنکه کاری ساخته باشد می رود و خاطرات شگفت انگیز را در دل انسان تازه میسازد، همه و همه بر آن اند که کاش کلید چرخش زمان در دست انسان میبود و دوباره به خاطرات دل انگیز کودکی بر میگشت و اینبار با تجربیات سازنده روزگار در پی گداختن و تازیدن به اسرار آن پرداخت و چنان سرگرمی های را خلق کرد که در بعد خود نمونه ای عالم باشد. اما چی که همه چیز مثل خواب میگذرد و جز حس بودنش در آن فضا برای انسان تسلی میدهد.
این اسرار را دیگر گونه نمیتوان دید و یا احساس بودن آنرا در وجود کسی دریافت. بلکه میتوان از دل نوشته و مقالات و احساس درونی وی که در قالب های ادبی شکل میگیرد یافت. این حس داشتن یک چنین فضای سالم روحی برای انسان میتوان از آنجا دریافت. با توجه به این مقدمه کوتاه این حال و هوای که در درون سینه این ادیبان سخنور که دور از زاده گاه هستی و در وصف آن سخنسرایی کرده اند با توجه به برداشت های نویسنده این سطور از آن طرح ها و شعر های ادبی پرداخته میشود. تا روشن گردد که به واقعیت این درد درونی وجود هر آواره ای را آزار میدهد یا خیر؟ از سوی هم با توجه به گسترش دامنه ادبیات وصفی و راه میانبر برای رسیدن به هدف کلی تنها از یک گوشه ای این دنیایی هستی توجه صورت گرفته است که آن دیار جز مالستان نیست.
این دوبیتی زیبا و دلنشین سراینده اش معلوم نیست، ولی با کلمات و زیبایی های خاص که دارد با دکلمه آن نا خودآگاه تصویر های زیبایی را در ذهن خواننده به تصویر می کشاند:

گل صد برگ تابستانم ای یار 
فرار از ملک مالستانم ای یار
همان روز که گشتم از وطن دور
به ولا من پریشان حالم ای یار





گوینده این دوبیتی از دل پر درد و آه و سوز اش که در فراق دلداده اش سروده است وی را به گل صد برگ که در میان عوام به گل صد برق مسمی است، از دوری وی می نالد و رنگ آمیزی که نوازش گر چهره خوشنمای آن دیار را به تصویر میکشد به چهره نورانی که مثل ماه شب چهارده می ماند سخن میگوید. وی از اینکه از ملک و زادگاه خویش آواره شده و از درد و هجران نا بسامان روزگار وی را مجبور کرده است که دور از هم سن و سالان و خاطرات که با هر سنگ و گوه پایه هایش دارد، از دوری یار دلنواز حالت پریشان و اسف بار را میگذراند. از روزی که ترک قریه را در سر داشته نه تنها به یاد آن خاطرات بلکه همراه با آن از دوری و دلتنگی که روز گار پی هم برایش وا داشته، به دلداده اش خطاب میکند که دلواپس آن دیار و آن یار هستم. شاید فضای که وی در آن زیست میکند امکانات مدرن و عصری و فضای مجلل را در اختیار داشته باشد ولی آنچه انسان را همیشه زجر میدهد دیار است که خاطرات اش در حافظه انسان جا دارد و فراموشی آن به سادگی نیست. از همین رو به پریشانی و غمگینی وجود اش در فراق یار که در همان دیار است سخن میگوید. از روزی که از وطن( مالستان) دور گشته است دیگر حال وهوایی زندگی برایش تنگ شده و هوای معطر دیار را بیاد می آورد.
محمد حسین فیاض شاعر توانایی کشور که دوبیتی ها ناب را می سراید، نیز مالستان را فراموش نکرده است و می نویسد:


«گل صد برگ تابستانم اي يار»
مقيم ملك مالستانم اي يار
ازين قومم، ازين آبم، ازين خاك
نه از بغلان و تركستانم اي يار!




شاعر توانایی کشور ما آقای محمد حسین فیاض که همیشه در وصف مالستان اشعار زیبا و خواندنی را می سراید در اینجا چنان می رساند که وی در مالستان بوده و در آنجا این دوبیتی را سروده است. وی نیز از همان گل صدبرگ که در فصل تابستان در میان جنگل ها خودنمایی میکند و آنرا همانند یار اش که در میان گل بوته ها و جوانان خوش اندام یک و یکدانه میداند تشبه کرده است. در حقیقت این گل صد برگ نشان از همان یار است که هر دلداده ای را بسوی خود می کشاند. آقای فیاض چنان غرق در عشق زادگاه خود است که به یار خود میگوید که در همین آب و خاک سکونت دارم و نه سایر جا های که با این دیار پیوند ندارد.
در دوبیتی دیگر نیز وصف مالستان را چنین به تصویر میکشد:

بهار سبز مالستان قشنگه
دلم از دوريش هر لحظه تنگه
بيا دلداده اين مرز وبوم باش
كه غير از اين برادر! سخت ننگه.





آقای فیاض درا ین دوبیتی اش چنان می رساند که وی از مالستان دور بوده و حس تنهایی اش وا میدارد تا در رابطه به زاده گاهش سخن چندی بگوید. وی از سر سبزی های که روح آدمی را معطر می سازد و دور بودن از آن برایش سخت اسف بار میباشد و دلش در شوق دیدارش لحظه شماری میکند، و از دیگران میخواهد که مثل او دلداده زادگاه خود یعنی مالستان باشد که به غیر از آن دیار دیگر چیزی ننگ بزرگی است.
شاعر توانا آقای سلمانعلی ذکی نیز می نویسد:


گل صد برگ تابستان کجایه؟
غم آرام مالستان کجایه؟
شکستم در پی شلاق پاییز
نمی بینم که باغستان کجایه؟


آقای ذکی نیز برای دیدار آن گل صد برگ تابستان لحظه شماری میکند. وی از دوری و ندیدن برگهای نازک و گل زرد رنگ آن که روزی در دست میگرفت و بوی معطر گونه آن روح بخش تازه ای بود، حالا یاد آن کرده و برای آن دلواپس میباشد. زندگی انسان با پر خم و پیچ های که همراه است مداوم با غم و شوق نیز همراه است. برای آقای ذکی سرزمین آبایی و در آنجاییکه چشم اش را به دنیایی هستی گشوده است از همه دار و ندار دنیا هم بهتر میباشد. چنانکه غم مالستان را به آرامش زندگی میخواند. غم که وجود آدمی را سبک و ناچیز می سازد و ضعیف شدن آن در مقابل موج پرطلاطم روزگار تاب نمی آورد. ولی غم که از دیار خاطرات و سر زمین که با آب و خاک آن دوران کودکی را سپری کرده است برایش آرام بخش می باشد. در حالیکه وی از سختی های روزگار که وی به فصل پایز فصل که همه زیبایی های هستی در مقابل سرمای زمستان کم کم جایش را خالی میکند تشبه میکند و خودش در چنان حقیر می شمارد که شکستن او در پش شلاق های که از دست روزگار و آدمیان بد خلق به وی می زند حکایت میکند و آن باغ و بوستان و سبزه های بهاری مالستان را که نوید بخش زندگی برایش میباشد می پرسد و آنرا برایش تسلی برای ادمه زندگی می داند. با سرودن این دوبیتی که جوهر علایق گوینده آنرا نسبت به زادگاهش می رساند و همواره از نبود گل های زیبا و نوازشگر روح آدمی است و درختان بی شمارش که فضای برای هستی را نوید میدهد استجواب میکند. گل صد برگ مالستان و باغستان آنرا نمی بیند و زندگی برایش بی مفهوم می نماید.  

روح الله الهام میگوید: 
خیالم از مالستان آمدی یار 
زغـــوش نیستان آمدی یار
گـل صدبرگ تابستان دلبر
صد آیه بهر ایمان آمدی یار



سرودن این دوبیتی چنان می رساند که الهام نیز از دیار خاطرات اش دور بوده وقتیکه با یار مرهم زخم های خود رو برو میشود از چهره شاداب و بوی معطر گونه اش چنان تصور میکند که یارش از دیار خاطرات اش آمده است. آن دیار که قد افراشته های نی که نشان از قد و قامت کمر باریک و بلند اندام اش را می رساند پیوند میدهد. بازهم از همان گل صد برگ که در میان جنگلات خود نمایی میکند و از دور توجه انسان را بسویش می کشاند و یارش را همانند او جذاب ودلکش تعبیر میکند. به همان پیمانه ای از فراق یار و دیدن او انسان لحظه شماری میکند. گل صد برگ در مالستان از همان جایگاه والایی برخوردار میباشد که اکثر شاعران و ادیبان از آن به نیکویی یاد میکنند. دلبر و یار دیرینه او از یکسو همان دیار مالستان است که بوی خوشگوارای آنرا با خود آورده و حس نوازشگر خانواده که مرهم بر زخمهای فراق و دوری آنرا می باشد. الهام چنان تصور میکند که آمدن یار از دیار آشنا تسلی خاطر برای برگشت او و تولد دوباره و مرور بر خاطرات دوران کودکی اش را امیدوار می سازد و متیقین است که آن دیار فراموش نشدنی نیز برای بازی های کودکانه اش لحظه شماری میکند.
سید انور عادل می نویسید:


به مالستان بهارانش چه زیباست 
صدای آبشارانش چه زیباست
نسیم شبنم افزایش سحــرگاه 
به روی باغ بوستانش چه زیباست
چناران صف زده برجویباران 
شکوه آن چنارانش چه زیباست
جوانانش به دل کینه ندارد 
صفای پیرمردانش چه زیباست
بودمهمان نوازی خصلت شان 
گشاده سفره نانش چه زیباست
حساب ماه رویانش چه پرسی 
حجاب ماه جبینانش چه زیباست 


آقای عادل نیز که از جمله شاعران دیار مالستان می باشد و در وصف مالستان سروده ای دارد که از فصل سرسبز و هوای گوارای مالستان سخن میگوید و از صدای نوازشگر آبشارانش که دل پر درد آدمی را خالی از هر گونه رنج و درد که گاهگاهی از جفای روزگار متحمل میگردد می نماید. روز گاری که همه با آن پر خم و پیچ های سرو کار دارد که هیچ قابل پیش بینی برای آن نمیتوان کرد. آقای عادل آنقدر محو در زاده گاهش میگردد که همه دار و ندار مالستان برایش یک و یگانه و خالی از هر گونه عیوب می نماید. همین است که درختان چنار که در میان سبزه زار ها و کشت زار ها قد اش را به آسمان می رساند و از جوانان که دل پاک و بی آلایش دارد سخن میگوید، صفای پیرمردان و مهمان نوازی های که جز از فرهنگ آن دیار را در بر دارد و از حجاب ماهرویان و زیبایی های آنها سخن میگوید و یاد خاطر آنرا در ذهن اش مرور میکند. جوهرشاه اخلاقی در وصف میرآدینه که مرکز مالستان نیز می گوید:

میرآدینه خودگون مو
دوا مونه درمون مو
ملک بیگانه نه موری
خوبه دیبه قارون مو



استاد جوهرشاه اخلاقی که در بخش دوبتی های فلکلوریک و یا عامیانه قلم فرسایی میکند نیز زادگاهش را وصف میکند و میرآدینه را از خود و خود را از میرآدینه میداند و تنها میرآدینه زادگاهش را مرهم بر درد و الم های روزگار می پندارد. آقای اخلاقی از رفتن به دیگر جاها خودداری میکند و دیپه قارون که همه ساختمان های عام المنفعه در آن قرار دارد بهتر از همه جا ها میداند. آقای اخلاقی زادگاهش را یعنی میرآدینه مالستان را برایش همه چیز میداند و از آن به نیکویی یاد میکند. زادگاه انسان ولو آنکه به سختی و مشکلات نیز به همراه باشد و زندگی تاقت فرسایی را هم سپری نماید با آنهم خود را راحت تر از ملک بیگانه احساس میکند و این امر نه تنها در یک محدوده، بلکه در همه امور و در همه ابعاد زندگی با ارزش میتوان یافت و کسی را نمیتوان سراغ گرفت که از زادگاهش و خاطرات دوران کودکی اش که در محله ای سپری کرده است فراموش و از آن سخنی به میان نیاورد.
حیات الله مهریار میگوید:


گل صد برگ تابستان شی خوبه
صدایی آبشاران شی خوبه
سلام ام را به مالستان رسانید
توله سورنی چوپانان شی خوبه


مهریار گرچند که شاعر نیست و شاید همین دوبیتی باشد و بس. ولی حرف اینجاست که به همین یک دوبیتی شاید بتوان نکات ارزشمندی را برای هویت زادگاهش در دل زمان جای داد. همینکه علایق اش را نسبت به زادگاهش نشان داده است قابل قدر است. به راستی مهریار نیز بوی خوشگوارای گل صدبرگ را فراموش نکرده و آنرا بهترین ها و خوبترین ها می شمارد. قله های بلند و آبشاران که در فصل بهار از هر گوشه و کنار سرازیر شده به پایین حرکت میکند و انسان دل خسته از روزگار در چنین حالت کنار آن آبشار بنشیند همه درد و رنج های زمان که در حق اش روا داشته را فراموش میکند. چی برسد با صدای آبشارانش سخن گفت و همه درد دل را با آب روان در میان گذاشت. از سوی هم، چنان می رساند که مهریار هم از آن دیار دور است و دل تنگ آن شده که از خواننده میخواهد که سلام اش را به مردم آن دیار برساند، بخصوص نوای دل انگیز توله و سورنی که چوپانان همه با آن سخن میگویند و درد ناخوشایندی روزگار اش را به کوه و صحرا دور می اندازد. چی دلنشین است آن صدای که از عمق دل یک عاشق با جوهر و قریحه آن مدغم شده و همراه با باد های نوازشگر موسومی به رخ یار بکشاند و آنرا از درد هجران اش با خبر می سازد. شاید وجه تسمیه مالستان همان دامداری و مالداری آن گرفته شده باشد که آن دامداران هریک به چوپانان نیاز دارد که توله و سورنی های آنها گوسفندان را شوق رفتن به کوه ها میدهد.


بسیاری از دوستان و قلم بدستان که در بخش های مختلف فعالیت دارند در رابطه به زیبایی های مالستان به سهم خود شریک اند و هر کدام در فضای مجازی انترنت با عناوین مختلف، ولی با وجه مشترک (مالستان) فعالیت می نماید.
دَین ما در رابطه چیست؟
همانطوریکه هر انسان در قبال خانواده خود مسئولیت احساس میکند و از هر دیدگاه به آن توجه میکند لازم است که در قبال جامعه و زادگاه خویش نیز از این امر مستثنی نباشد. چنانکه در شرایط امروز در ابعاد مختلف نگاه بکنیم و از رشد و بالندگی مردم و جامعه خویش به افتخار یاد بکنیم لازم است که آنرا بطور شایسته آن به دیگران نیز تقدیم نماییم. چنانکه اکثر دوستان با ایجاد وب سایت ها، وبلاگ ها و صفحه های مختص به فیس بوک که چگونگی تغیر و تحول مالستان را به تصویر میکشد قابل قدر است. اگر از این فضا و امکانات که روشنفکران ما در اختیار دارند به نحو درست آن استفاده ننمایند شاید همین روشنفکران در فضای تاریک دیگران نیز محو و نابود گردد و از آن هیچ آثاری و نشانی برای واقعیت های عینی جامعه و تقدیم به نسل های آینده و امروز نگردد چیزی باقی نخواهد ماند. اگر کسی بر آن شود که در مورد مالستان معلومات را کسب کند بجای اینکه از انتحار و انفجار چیزی را ذهنش را مشغول سازد، بهتر آن است که از رشد علمی و روشنفکری و بالندگی جامعه و تصویر مملو از پیشرفت و تمدن در ذهن شان و در دل شان حک گردد. پس بنا براین بر ما است که جز پیکر بزرگ مالستان خود را میدانیم و در قبال آن دیار احساس مسئولیت نموده و به حد توان خود، به گفته یکی از دوستان حتی یک کلمه هم که شده در مورد مالستان بنویسیم شاهکاری کرده ایم. 


از همین نویسنده: بازار میرآدینه  مکتب متوسطه گودال مهمانی ها در مالستان نوروز علی بهاران قوریخ در قول مکلی جایگاه تیاتر در فرهنگ هزارستان جایگاه مسجد در قول مکلی رسم و رواج ها در مالستان رسم و رواج ها در مالستان رسم و رواج ها در مالستان الف) بازیهای بیرون ازخانه قول مکلی میرآدینه ب) بازیهای داخل خانه لیسه عالی میرآدینه مالســـــــــتان از آغاز تا کنون

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

زندگینامۀ شوکت علی صبور


بلی بور تو شنــــــــوم تاکی مسافــر "***"  بیه خانـــه که مادر جان شده پیــــر
آبی موگیه مسافری ره بس کــــــــو "***"  بیه خانـــه بیه خانــــه شده دیـــــــر

تو تا کی می شینی در مُلک دیگرو "***"  آبی قدش خمیـــده شــــده دلگیــــــر

عروس بیچـــــاره منده ده خانــــــه "***"  به اون قد رســـــا و زلف شبگیــــر

تو مغرور جوانی های خو استــــی "***"  نمی مانـــــه، جوانی تا به آخـــــــر
از دست نقـل های ای زمانـــــــــه  "***"  آخ، آبی موگیه از زندگی شدیم سیر
شاعر 

عنایت الله " شجاعی "


 شوکت علی فرزند حسین علی که این روزها در میان جامعۀ هنری-فرهنگی افغانستان به «صبور» شهرت یافته است، در سال1365 هجری خورشیدی در یک خانوادۀ نسبتاً فقیر دهقانی واقع در دهکدۀ غجور، روستای مکنکِ ولسوالی مالستان ولایت غزنی دیده به جهان گشود. دورۀ کودکی صبور همانند سایر کودکان فقیر و رنجدیدۀ افغانستان با سختی و دشواری های معمول سپری شد و صبور محرومیت، تنگدستی و نابسامانی های اجتماعی-اقتصادی و سیاسی محیط و کشور اش را با تن وروان خود تجربه کرد و از آن درس های زیادی آموخت. او دبستان و دبیرستان را در لیسۀ عالی شهید فیاض به گونۀ موفقیت آمیز به پایان بُرد و در سال 1389 هجری خورشیدی با کسب درجۀ عالی از آن لیسه فارغ شد.


صبور در همان سال در کانکور سراسری کشور شرکت ورزید و در نتیجه، به دیپارتمنت فلسفه و جامعه شناسی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه کابل معرفی گردید. پس از یک سال تحصیل، بحث و جدل، شور و عُصیانگری، صبور در جست و جوی یک فضای اکادمیکِ بهتر و باز و هم چنان به خاطر بهره مندی از یک سیستم و موادآموزشی امروزینه تر، خود را به سال دوم دیپارتمنتِ جامعه شناسی ابن دانشگاه خصوصی ابن سینا تبدیل کرد و هنوز هم یکی از دانشجویان آن نهاد اکادمیک است.صبور از همان روزهای نوجوانی که به تدریج از نگاه جسمی و فکری رشد می کرد و بزرگتر می شد، علاقۀ موسیقی و تار و آواز در وجود او ریشه می دواند و بیدار می شد. وی آن روزها در گوشه های خلوت خانه، زیر چتر و سایۀ درختان بید و سپیدار، کنار چشمه و جویبارهای دهکده و هم چنان گاهگاهی در میان هم سن وسالانِ خود که برای آموزش درمکتب و یا هم برای بازی در میدانِ فوتبال گِرد می آمدند، به زمزمه و تکرارِ آهنگ های محلی به سبک مالستانیِ آن می پرداخت.

 با سپری شدنِ زمان و گسترش دایرۀ فهم و درک او و پس از آن که صبور به گونۀ روز افزون با محیط بزرگتر و بزرگتری آشنایی و ارتباط برقرار می کرد، وی در کنار آهنگ های ناب و جذاب محلی هنرمندان همانند صفدرعلی مالستانی،سرور سرخوش، صفدرتوکلی و داوود سرخوش، غزل ها و آهنگ های آماتور و کلاسیک سایر هنرمندان افغانستانی را نیز گوش می شنید و با خود زمزمه می کرد. شنیدنِ پیاپی و منظم موسیقی و هم چنان آن نخستین زمزمه های روستایی، در وی اثر عمیقی گذاشت و شور و اشتیاق او را برای پرداختن به موسیقی شدت بخشید، اما متأسفانه محیط بسته و سنتّی مالستانِ غزنی اجازه نمی داد که صبور به گونۀ آزاد و مسلکی به این رشتۀ هنر آغاز کند و به مشق و ممارست بنشیند.صبور برای شروع تحصیلات عالی درکابل ساکن شد و محیط نسبتاً باز و آزاد این شهر برای صبور فرصتی مناسب تری فراهم کرد و رگ های تخیّل و آرزوهای او را بیدار کرد و برانگیخت.


صبور در جست و جوی موسیقی، چند ماهی در انستیتیوت موسیقی افغانستان به تلمذّ نشست و با الفبای موسیقی و با «سَرگَم» و «سور» و «لَی» و « اَنتره» اندکی آشنا شد، اماّ بدبختانه، انستیتیوت ملی موسیقی از دست تطاول فقرِ زمان در امان نماند و سرنوشت اَش به انحلال کشید، و اما به صبور آموخت که در این راه عاشقانه تر از گذشته ها گام بردارد و با هر مشکلی «صبورانه» برزمد. آقای صبور پس از آن، به هدفِ انکشاف و معیاری سازی موسیقی هزارگی دست به کار شد و به این خاطر، شب ها و روزها در اتاق های کرایه ای کوته سنگی و دشت برچی به گونۀ مکرر و با بُردباری تمام به فیته های پیشگامان موسیقی محلی هزارگی پرداخت و در نتیجۀ تلاش ها خستگی ناپذیر، در نام گذاری تارها و تکنیک های دمبوره و نُت گذاری آن به کامیابی اولیه دست یافت. با کشف اصول اولیۀ موسیقی محلی، صبور با کرایۀ یک مکانی در منطقۀ شهرک عرفانی، به ایجاد اولین مرکز آموزش موسیقی به نام «آموزشگاه سرایش» اقدام کرد و در آنجا نه تنها که برای خود فرصت بیشتری برای تمرین و تجربه برابر کرد،بلکه توانست تعداد زیادی از نوجویان دیگر را نیز در آوازخوانی و نواختنِ دمبوره آموزش دهد که به تعداد 12 تن آن جوانان امروز هرکدام برای خود مراکز آموزشی ساخته اند و گاهگاهی هم به مناسبت های مختلفی محفل موسیقی دایر می کنند.


شوکت علی صبور، اگرچه چندسالی اندکی ست که با موسیقی و تار و ترنّم سر و کار دارد، اما گیرایِ آواز و ذوق و توانایی سرشتیِ او، شهرت زود آمدی را برای اَش نصیب کرده است که بدونِ تردید، در این شهرت و نام آوریِ زودرس، تشویق و پشتیبانیِ فرهنگیان و هنردوستان، شاعران و نویسندگان و تعدادی از دوستان صمیمیِ «صبور» کم تأثیر و کم اهمیت نبوده است، و حضورِ سبز و گرم شما عزیزان امروز در«تار وطرب» یکی از نمونه های این گونه پشتگرمی ها برای صبور است. خلاصه، شوکت علی صبور امروز در نواختنِ دمبوره و آهنگ های محلی مهارت خوبی دارد و در عینِ حال با کی-بورد و هارمونیه آشنایی نسبی دارد و در کنارِ پارچه های فولکلور، آهنگ های آماتور و غزل های هنرمندان معاصر افغانستانی را با زیبایی و گرماییِ کم نظیر و شورانگیز اجراء می کند. امیدواریم، تشویق ها و حمایت های مادّی و معنوی شما بزرگان هم چنان ادامه یابد تا صبور بیشتر و بیشتر بدرخشد و برای سازِ اصیل تان خدمت کند.


گزارشی از تار و طرب

 نوشته از: م.ی.صمیم؛ شنبه، روز دوم عید، بزم. 

 موسیقی « تار-و-طرب» در تالار عروسی ستاره واقع در قلعۀ نو دشت برچی برگزار شد. برخلاف توقع برگزارکنندگان تعداد اشتراک کنندگان کانسرت به صدها نفر می رسید. این برنامه توسط محترم حمید عطایی، دانشجوی دانشگاه ابن سینا و سیما مهرامی دانش آموز لیسۀ عالی معرفت گردانندگی گردید. شوکت علی صبور، هنرمند با استعداد و خلاّق کشور با همکاری تخنیکی جمعی از نوازندگان مطرح و با سابقۀ کشور در عرصۀ نواختنِ کی-بورد، طبله، دولک و جاز همراهی گردید و خود نیز در جریان برنامه، دمبوره و هارمونیه را با مهارت خوبی می نواخت. محفل رأس ساعت دو نیم بعد از ظهر با پخش پارچه آهنگِ ویژۀ خوشامدگویی که قبلاً توسط «صبور» کمپوز و ثبت شده بود، آغاز گردید: « قومای گل خوش آمدید پَگ شوم ده محفل مو/ اَمدون شُمو روشو کَده اوماغِ آغیل مو...»
به آدامۀ آن بانوی خُردسال، مهتاب صبور، به نمایندگی از کمیتۀ برگزاری « تار-و-طرب» و به نیابت از خانوادۀ صبور با زبانِ شیرین، معصومانه و کودکانۀ خود از حضور اشتراک کنندگان تشکری و قدردانی کرد که البته بالمقابل، شهامت و صممیتِ وی نیز توسط اشتراک کنندگان با تشویق و چک-چکِ گرم همراهی گردید. پس از آن شوکت علی صبور با صحبت مختصری از زحمت ها و تلاش های خستگی ناپذیرِ مادّی و معنوی کمیتۀ برگزاری «تار و طرب» و حضور باشکوه مهمانان سپاسپگزاری کرد و همۀ اشتراک کنندگان را بار دیگر خوش آمدید گفت. محفل در سه بخش اجراء گردید: بخش غزل، بخش آهنگ های شاد و آماتور و بخش سوم، آهنگ های محلی با سمفونیِ دلنواز دمبوره. در قسمت نخست، صبور با هارمونیه و سایر ابزارهای موسیقی کلاسیک و مُدرن، چند پارچه غزل ناب و جذابِ استادان پیشگام این ژانر هنری را با شیوایی و گیرایی اجراء کرد. فضاء آرام و ساکت بود و همۀ اشتراک کنندگان- که بیشترینه هم اهل فرهنگ و هنر بودند- با حرکت های موزونِ سر و صورت و تک-تکِ انگشتان و خم- و- راست کردنِ بدن های شان از آهنگ ها استقبال می کردند و لذت بردند: دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیرِ ما... ای نگارِ من/ گلعُذارِ من/ یک دمی بیا در کنارمن... و ماه من امشب چرا پنهان شدی؟.../ تو گر به من یارشوی/ دلبر و دلدار شوی... 

پیش از شروعِ بخش دوم برنامه، زندگینامۀ صبور که به گونۀ یک متن ادبی نوشته شده بود،توسط حمید عطایی با زیبایی تمام خوانده شد. هنگامِ خوانش زندگینامه، همه ساکت و آرام بودند و تلاش می کردند دریابند که «قهرمانِ مجلس اُنسِ » شان کیست، چه می کند و برای آیندۀ فعالیت های هنر خود چگونه می اندیشد و چه تخیّلاتی در سر می پروراند. پس از آن صبور، با کف زدن های دوامدار و پایانِ ناپذیرِ بینندگان پذیرایی شد و این بار برخلافِ بخش پیشین که هنگام زمزمۀ غزل های خود متفکر، آرام و عارفانه می نَمود، سرشار از شوق و شادی بر استیج ظاهر شد و چندین پارچه آهنگِ شاد وطرب انگیز را با شادمانی وصف ناپذیری زمزمه کرد. وی در این بخش برنامه، برعلاوۀ آهنگ هایی از داوود سرخوش، استاد ساربان، فرهاد دریا و دیگران، برخی آهنگ هایی را که اخیراً خود اَش برساخته و این روزها در گردهمایی ها و نشست های دوستانه و خودمانی گُل کرده با مهارت عالی و شگفت انگیزی اجراء کرد: آهنگ هایی چون: «خالی چوقنیِ قچارِ روی تو یار جو »، « اُ پُندوقِ بی خار/ دل مه نه دی آزار...» ، « مردم موگه واه واه/ اُ دخترِ قوما/ و « نازنینان! نازنینِ من کجاست؟...» 

ناگفته نباید گذاشت که آهنگ های صبور تنها با کف زدن و هیاهوی شادمانۀ مخاطبان همراهی نمی شدند؛بلکه عدۀ زیادی از نوجوانانِ اشتراک کننده با اجرای رقص و پایکوبی های دوامدارِ در صحنۀ خالی با ساز و آوازِ «صبور» همراهی کردند و بقیه نیز با علاقه مندی خاصی تماشاکردند، کف زدند و لذت بُردند.
پیش از شروع بخش سوم برنامه، یک نمایش رزمی جذّابی انجام شد؛ دختران خُردسال کلب کاراتۀ ملت- که از یک سال و اندی بدین سو شروع به کار کرده و توسط بانو مینا اسدی، قهرمان کاراتۀ بانوان افغانستان رهبری می شود- با حرکت های زیبا و چابُکانۀ ورزشی شان ذوق و شگفتی بینندگان را برانگیخت و از این رو، هنگام اجرای نُمایش همه به گونۀ پیگیر کف می زدند و شهامت،جسارت و مهارتِ کم نظیر آن دختران خُردسال را ستایش می کردند.
اما همه بی صبرانه منتظر بودند که بار دیگر «صبور» روی استیج حضور یابد و «سازِ اصیل» را برای شان سور کند. پس از ختم نمایش، گردانندگان با دکلمۀ زیبای یک شعر و یک دوبیتیِ زیبا با عنوان های « نه از ایرو، نه ترکستو یه پاطو...قره قاشِ هزارستو یه پاتو» و «دم مو بی دمبوره بور نشنه کَشکی» صبور را به استیج دعوت کردند تا دل هایی را که برای تار و آوای سوزناک و طرب انگیزِ دمبوره می تپیدند و منتظر بودند، شاد کند و شیدایی بخشد. صبور این بار پوششِ محلی و دمبوره به استیچ برآمد و برای مدتی در حدود 8 پارچۀ محلی را با دمبوره و با جذابیّت کم نظیری اجراء کرد. دیگر کسی ساکت نبود و کسی هم به یک حالت ثابت ننشسته بود؛ بلکه همه کف می زدند، می جُنبیدند و همزمان با صبور زمزمه می کردند. به ویژه، آهنگ های ساختۀ خود او و آهنگ اخیری که به سبک مالستانی توسط وی اجراء گردید، شوری در دل ها افگند و به شکوه « تار و طرب» افزود و همگان را به وجد آورد.
اگرچه زمان اجرای آهنگ های فرمایشی فرارسیده بود و هنوز هم همۀ بینندگان با علاقه مندی و اشتیاق به آهنگ ها گوش می دادند، لذت می بردند و با داد و فریاد می خواستند که زمزمۀ آهنگ ها برای مدتی بیشتری دوام یابد، اما «صبور» برخلافِ انتظار مخاطبان، به خاطرِ تنگیِ وقت اجرای آهنگ ها را پایان بخشید و به تعقیب آن گرداننده گان نیز با زبان گرم و صادقانه از اشتراکِ عموم مخاطبان به ویژه فرهنگیان و اهل هنر تشکری کردند و پایان برنامه را اعلام کردند. در پایانِ روز «تار وطرب»، اشتراک کنندگان در داخل و بیرون از تالار به آشنایی و احوالپرسی با همدیگر و با هنرمندِ محبوب شان پرداختند و بعداً آنهایی که علاقه مند عکس برداری بودند، روی استیج گردآمدند و با انداختنِ عکس های جمعی محفل ویژۀ موسیقی « تار-و-طرب» را در خاطره های خویش حفظ کردند و ماندگاری بخشیدند.