‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

روسپی

علی رضا سروش


بیا زمستان هم بدون تو حال و حوصله ندارد 
من برای رسیدن تو
برای آمدن تو
بس اندیشه کرده ام
آه آه ... چی لحظه ی
باید انتظار کشید
برای بودن برای باهم بودن برای به هم رسیدن
آن سگ ها انتظار من و تو را دارن
و تو....
بیا بیا روسپی بیا
بیا تو برای منی
زیرا تو رویایی منی
.
.
.

کسی است مرا با لحن بسیار عاشقانه صدا میکند
دیدم زنی است شبیه احمق ها
شبیه روسپی ها
فقط شبیه خودت
بیا بیا روسپی بیا
بیا رویا های من بیا
من قصد ازدواج با تو ندارم.
میخواهم ترا
با خنده هایت
با رویا هایت
با گرمای دستت...
زیرا دستانم آنقدر سرد است که زمستان راسراسیمه می کند
بیا من تنهایم و پرنده به افتخار تنهایی ام
در آسمان پر می زند
و آسمان هم برای تنهایی ام گریه می کند



علی رضا سروش
14/11/1391

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

توغل؛ قهر زمستان

حیالت الله مهریار 

هر فصل سال بدون موجب طرح و ایجاد نشده است گاهی از سر ما و گاهی از گرما باعث میشود تا صمیمیت این دو را برای بشریت هویدا سازد. کودک بیش نبودم که گوشم نوازشگر واژه توغل بود و همواره این کلمه از سوی خانواده تکرار میشد. وقتی کمی بزرگتر شدم این طلسم همچنان برای بی معنی بود و هر قدر کوشش میکردم جز ترس و وحشت از سرمای یخ بندان چیزی دیگری ذهنم را مشغول نمیکرد. گاهی وقت ها که به مسجد میرفتم و محاسن سفیدان دعواهای بر سر این توغل ها مینمودند. احساس میکردم همین دعوا ها خودش توغل است تا جاییکه هتک حرمت به اشخاص میگردید. بحث و گفتگو ها بر سر توغل یک و یا توغل هفت چنان داغ میگردید که سردی هوا را از یاد میبردند و هر کدام بر نظریات خودشان پافشاری میکردند. در حقیقت معنی لغوی کلمه توغل را ( سر کش، تند و... ) مینگارند و از لحاظ اصطلاحی نمیدانم. ولی کاربرد این کلمه بیشتر در میان ده نشینان هزاره جات و خصوصا محاسن سفیدان ولسوالی مالستان بر زبان ها است. از همین رو این کلمه برای پیران ما آشنا و برای جوانان و نوجوانان ما نا آشنا است. در توغل خاطرات زیاد نهفته است، وقتی در میان پیران ما این کلمه را بر زبان جاری نمایی، یادواره و خاطره هایی با حزن و اندوه برای آنان خواهد بود. توغل قهر زمستان، یعنی خشونت بار ترین لحظات ایام زمستان که ترس و وهم را در دل هر باشنده کوهستانات ببار می آورد.

به راستی وقتی از توغل سخن به میان می آید سخنان پدر قنبر (خدا رحمتش کند) با حرکات غریبانه اش که نمونه ای از انسان غریب، زحمت کش و با تجربه بود، در دلم تازه می شود. درست همان موقع که در مسجد نزدیک سنگ شال مل پاهایش را دراز میکرد و دانه های تسبیح چوبی اش را یک پی دیگری حساب میکرد و میگفت:" هفت توغل که روز روز گشت را ایلا نمیکنه، که تیر شد. این هم توغل هفده که با قهر خود تیر شد. یک توغل (توغل یک) که در را ه است و... "
وقتی یک توغل (توغل یک) را بر زبان می آورد پیشانی اش کمی روشن میشد و میگفت:" خو! خو! توکل بخدا، شاید که علف بس کنه".

با این حال وقتی سخن از توغل بمیان می آید کسیکه چند بهاری از عمرش را در سرزمین زیبا و پهناور هزاره جات بخصوص ولسوالی مالستان سپری کرده باشند بدرستی در ذهنش تداعی میگردد که چیست. چون خاطرات تلخ و شرین شان همراه با توغل به نحوی گره خورده است. یعنی در هنگام که جویبار آبش خشک میشد و از شدت برف باد توان بیرون شدن از دروازه خانه را از ایشان می ربود و شدت سردی در عمق پخسه ( دیوار خانه تان) هجوم می آورد و وارد خانه میشد. هوای گرم خانه را برای تان سرد میکرد و فضاي شيرين و دلنشين روزگار برايتان تلخ میشد.آنگاه حتما پرسیده اید که چی ماتم در عالم بر پا شده است که همه چیز را دگرگون کرده است؟ و کلان خانواده هم گفته است:" هفده توغل است خدا بخیر تیر بکنه".

شاید توغل امروزه همانند سالهای قبل طغیان نکند، ولی حتما شنیده اید که پدر کلانهای ما در وقت داخل شدن توغل به چه پیمانه ای دیگ های پر از برف را زیرش آتش روشن نموده و آب تهیه کرده است. با سردی ناملایم روزگار چگونه دست و پنجه نرم کرده اند؟ تا اینکه به ما یاد بدهند که آمادگی را قبل از قبل باید بگیریم.



این حساب و کتاب دقیق که در میان محاسن سفیدان هزاره جات وجود دارد نشانه ای از دسترسی آنها به علم نجوم را میرساند. زیرا به گفته این محاسن سفیدان گذشتن ستاره های میچید از مهتاب در اول ماه و گذشتن قمر( نام ستاره) از مهتاب در آخر ماه، حتما غوغایی را بر پا میکند و برف و باران زیاد در مناطق کوهستانی هزاره جات سرازیر میگردد. این عمل در دهه های قبل باعث خشم مردم میگردید و حالا به نسبت گرم شدن کره زمین باشنده های این مرزو بوم هنگام ورود توغل که باعث باریدن برف میگردد آنرا به فال نیک می گیرند. زیرا باریدن برف باعث فراوانی آب در منطقه شان میگردد.

ساکنین این دیار که با جوی خشک و قهرآمیز زمستان دست و پنجه نرم میکنند بسیاری از موارد را با توجه به تجربیات از گذشتگان خود نسل به نسل به ارث برده اند. امروز با هریک ازمحاسن سفیدان این مناطق از توغل جویای احوال شویم، مو به مو بدون تغییرات در برداشت آن همانند کسی که مکتب آنرا چند صباحی سپری کرده باشد برای تان قصه میکند.

توغل در هر ماه وجود دارد ولی در شش ماه اول سال چندان اثر گذار نیست. بجز از توغل هفده که در تابستان منجر به سیل می گردد. به گفته محاسن سفیدان روز گشت( وقتيكه روزها به درازي ميگرايد) هیچ وقت هفت توغل را تنها نمی گذارد و همگام با همدیگر است. به همین گونه یک توغل (توغل یک) روز نوروز را تنها نمیگذارد. اگر در اول هفت توغل که شش روز را در بر میگیرد روز گشت صورت گیرد بدین اساس نوروز نیز در اول یک توغل مطابقت میکند و همچنان عکس آن، اگر روز گشت در آخر هفت توغل مطابقت کند، روز نوروز نیز در آخر یک توغل یکجا میگردد.

توغل از ماه های قمری حساب میگردد و در هر ماه قمری دوبار توغل رخ میدهد که بیشتر در نیمه دوم سال قابل توجه است. خصوصا از ماه قوس بر سر زبانها می افتد. در این ماه همان هفت توغل که مطابق به روز گشت میباشد مورد حساب میگردد که بدین قرار است:
الف: ماه قوس در هفتم ماه قمری( هریک از ماه های قمری که مطابقت داشت) توغل صورت میگیرد. همچنان در بیست و یکم همین ماه نیز توغل میکند که در بیست وشش همین ماه ختم میگردد که با روز گشت مصادف میباشد.

ب: در اول ماه زمستان (جدی) مطابق به پنجم ماه قمری( هریک از ماه های قمری که مطابقت داشت)  توغل صورت میگیرد که پنج توغل مینامند. در نوزدهم همین ماه قمری نیز توغل رخ میدهد که در بعضی موارد بنام همان پنج توغل و در بعضی اوقات توغل نزده میگویند. تا اینکه قمر از مهتاب بگذرد و توغل نیز به پایان میرسد.

ج: توغل دیگر در ماه دوم زمستان( دلو) مطابق با سوم ماه قمری میباشد که در هشتم ماه تمام میشود و ستاره های میچید از مهتاب میگذرند. این را سه توغل میگویند. در هفدهم همین ماه قمری نیز توغل رخ میدهد، تا اینکه ستاره قمر از مهتاب بگذرد که شش روز را در بر میگیرد.  این توغل را سه توغل و همچنان توغل هفده میگویند. توغل هفده سخت ترین توغل در میان توغل هاست. که همراه با برف بادها وغوغای عالمگیر ظاهر میگردد. همچنان این توغل را مرد کلو ( مرد کلان) و اکابدره (هنوز خطر برای بز ها وجود دارد) نیز میگویند. به گفته محاسن سفیدان در این توغل، در قدیم ها حتی بستر خواب خود را از جایش نمی برداشته و به خانه کسی مهمان نمیشده است.

د: درماه سوم زمستان ( حوت) در نخستین روز ماه قمری توغل دیگر میباشد. آنرا یک توغل میگویند، تا اینکه ستاره های میچید از مهتاب بگذرد. همه توغل ها شش روز را در بر میگیرند. و روز آخر آنرا شَشَک می گویند. بار دیگر در بیست و یکم همین ماه قمری توغل دیگری است که تا بیست و ششم همین ماه دوام می یابد. این توغل در بعضی اوقات یک توغل (توغل یک) و همچنان توغل بیست ویک نیز میگویند، ممکن در اول توغل بیست ویک و یا با آخر توغل( بیست و ششم ماه قمری) می باشد نوروز مطابقت نماید. از همین رو میگویند که هیچگاهی یک توغل از نوروز جدا نیست.
ماه های بعد از آنرا یید (هیچ) که دیگر توغل با آن قهر و غضب خود ظاهر نمی گردد و برید و سیاه بار و غیره می نامند.

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

در یک رویایی...

گرفته شده از صفحه فیسبوک شخصی علی تابــش
در یک رویایی    
می دیدم تاریکی می رفت
روشنایی بر می گشت
چشمانم را که باز کردم
طلوع نزدیک بود.

اندکی گذشت:
همهٔ اشیا در احاطه نور بود.
حافظه ام را، حواسم را
همهٔ دلواپسی هایم را
تاریکی با خود برده بود.
همه چیز محـض بود
خوشی پراگنده بود
لـذت می وزید

شاید با خودم گفتم:
می روم که احساس تماشا کنم
رفتم. و رفتم...
تا همه کرانه های «دوست داشتن»
تا دور ترین تقدیر یک لبخند
تا همه سواحل زندگی...
تا آنجا که می رسم:
آنجایی که هرگز دوست ندارم برسم
آنجایی که هوشیاری می رویید
حیرت از نبود شبنم می خشکد
سرگشتگی رنگ می بازد

ناگاه ترسی، مرا فرا گرفت
انگار «عقل» در من می دمید
تا مرز گناه رسیده بودم؟
برگشتم. غروب نزدیک بود
غمگینی، گُل آفتاب گردان را فرا می گرفت
ازمن خواست دیگر هیچ وقت او را تنها نگذارم
قبول کردم. قول دادم
که برای ابد پیشت می مانم
هر دوی مان پُر از خواهشی می شویم 
برای یک طلوع دِل آویز دیگر
این احساس بیچاره من 
گُل آفتاب گردان نام دارد.


۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

نگاهی به فیلم «سنگ صبور» عتیق رحیمی

چشمان نافذ به روایتگری از اسارت و ابتذال



روایتگری از دوران جنگ

کاش جنگ و خشونت پایان یافته بود تا با جرئت می ‏گفتیم سینمای رحیمی، روایتگری از دوران جنگ است. هنوز مرمی ‏ها جان شهروندان را در هر گوشه و کنار کشور هدف می ‏گیرد، هنوز غبار وحشت از بام خانه ‏های کابل و دیگر مناطق کشور محو نشده، هنوز وحشت و اضطراب، فلاکت و بدبختی در تمام نقاط کشور حکمفرماست، هنوز زنان زیر چماق مردان، خرد و خمیر می ‏گردند و هنوز کلمات مقدس! «زنده باد اسلام» و«جهاد» و «مجاهد»، «ناموس» و «ننگ» و… بر زبان افراد جاری ‏ست و هنوز هم همان صدای انفجار و وحشت و ماتم در گوشه گوشه ‏ی کشور گوش ‏ها را می ‏خراشد؛ اما رحیمی روایتگر یک دوره مشخص از جنگ ‏های داخلی است. آثار رحیمی، تقریباً به صورت یکدست، روایت ‏های مطابق به واقعیت از صحنه ‏های ناگوار جنگ و مسایل نهفته در حواشی آن است.
سینما به سهم خود می ‏خواهد از واقعیت حرف بزند. شاید بیش ‏تر از نصف آثار سینمایی دنیا، به شرح رویدادها در بستر تاریخ می ‏پردازد. حتا می ‏خواهد از حکایت ‏ها و قصه ‏های کهن، تصویر زنده ارائه کند. و سینما در حقیقت دو چشم دارد. یک نگاه، نگاه به واقعیت ‏ها است. از تاریخ ‏گری تا تصویر روایت ‏های تاریخی و زمان حال. و چشم دوم سینما، نگاه به آینده است، نگاه دوم به خلق مفاهیم و اندیشه ‏ها و جهان بینی ‏ها و تصورات و ایدئال ‏ها متوصل می ‏گردد؛ اما نگاه اول، صرفاً روایت و به تصویر کشیدن سرگذشت یا بخش بزرگ از واقعیت ‏های تاریخی یا واقعیت ‏های جاری در زمان اکنون است. بر اساس این تعریف، سینما و آثار ادبی عتیق رحیمی، نگاه از نوع اول است. رحیمی در آثار ادبی و سنیمایی ‏اش، تلاش دارد تا یک چشم ‏انداز روشن ‏تر از سرگذشت ناگوار دروان جنگ و «جهاد» افغانستان به دست دهد. آثار رحیمی همچون آثار بسیاری از نویسندگان، تا حدودی زیاد از خاطرات شخصی نویسنده، سرچشمه می ‏گیرد. آنچه در رمان «هزار خانه خواب و اختناق» اتفاق می ‏افتد، شاید بشود گفت تا حد زیادی ریشه در سرگذشت و خاطرات خود نویسنده دارد. و بنابراین، روایتگری از تاریخ نیز از همین جا نشأت می ‏گیرد. داستان مهاجرت جوان در یک فضای پر از دلهره و اضطراب و چشم دیدهایش از واقعیت ‏های غیر قابل ‏باور، همه شاید سر نخ ‏اش درخاطرات مهاجرت ‏های اجباری خود نویسنده و صدها انسان آواره این سرزمین نهفته باشد.
ما به عنوان نسل متأخرتر از عتیق رحیمی، و به عنوان کسانی که دوران وحشت و اضطراب و مهاجرت و آوارگی یک دوره جنگ خانمانسوز را با گوشت و خون مان تجربه نکرده ‏ایم، اما داستان تراژیک آن را تا اکنون از زبان خیلی ‏ها شنیده ‏ایم. حقیقتاً شنیدن این داستان ‏ها، برای هر شنونده ‏ای، همان حس و حالی را داشته است که برای ناظران در صحنه و روایتگران آن.

داستان دراماتیک و دو بعدی

فیلم «سنگ صبور» اما تصویر قریب روشن و دقیق از دوران جنگ ‏های داخلی است با دقت موشکافانه. محیط و فضایی که در آن حوادث داستان اتفاق می ‏افتد، همه در خود داغ ‏های جنگ دارند: درهای شکسته و نیمه ‏سوخته، دیوارهای فرو ریخته، صدای تیر و تفنگ، فضای پر از وحشت و اضطراب و تمام آن شیون و ماتم نشسته بر سقف خانه ‏های مادرانی که در میان اجساد پسر و دختران جوان شان، دیگر هوشیاری و عقل خود را از دست داده ‏اند و در مقابل جسدهای دار زده، پاره پاره و خون آلود، در حالت جنون ترانه می ‏خوانند.
«سنگ صبور» داستان زنی است که تا آخرین لحظه می ‏خواهد از شوهر معلول ‏اش که خود یکی از جهادی ‏هاست و توسط همرزمانش مجروح شده، پرستاری نماید. با دو دختر خردسال و خانه ‏ی محقر که هر از گاه محل گذر مردان عمامه سر با یک قبضه کلاشنکوف در بغل است. 
فیلم سنگ صبور روایت دو بعدی است: روایتگری از یک دوره تاریخی با تمام مصائب آن. و بعد دیگر، سرگذشت و داستان واقعی زندگی زنان به عنوان قشر همیشه محکوم و تحت ستم و به عنوان کسانی که در طول تاریخ، بیش ‏تر بار مصیبت را بر شانه ‏های شان حمل کرده ‏اند. ارائه تصویر مطابق با واقعیت از وضعیت زن حتا بعد روایتگری تاریخی جنگ را تحت شعاع قرار می ‏دهد. در این فیلم داستان غم ‏انگیز جنس زن را در افغانستان مشاهده می ‏کنیم؛ روایتگری تاریخی از پدیده جنگ و حواشی آن، می ‏تواند صفحه ‏ای باشد که تمام اتفاقات ناگوار شخصیت محوری زن در این فیلم، در آن اتفاق می ‏افتد. تاریخ جنگ بسان بستری است برای هم ‏آغوشی زنان با مجازات سرسختانه جبر طبیعی مسأله جنسیت. زن- شخصیت اصلی این داستان- با وجود داستان غم ‏انگیز قربانی شدن خودش که در یک فلاش ‏بک نشان داده می ‏شود، اما تحت یک امر ناخواسته در کنار مردی باقی می ‏ماند که حالا تبدیل شده است به «سنگ صبور» او. ولی هر مخاطبی می ‏داند که «سنگ صبور» نه مردی در حال سپری کردن مرحله زندگی نباتی، بلکه زنی است که در شرط قمار پدر، سر از خانه این مرد در آورده است. زنی که از یکسو اتهام «سنده» بودن را بر خود دارد و به این ترتیب با ابتذال و شرح دراماتیک- تحت درمان برای باردار شدن قرار می ‏گیرد. چنین پدیده اسارت و ابتذال در قاموس این فرهنگ و تاریخ، شاید همچون حضور استعاره ‏ای عنکبوت است که در یکی- دو سکانس، حضور نمادین پیدا می ‏کند. زن بسان اسیری است میان تارهای بی ‏شماری که هرکدام همچون دیواری چهار اطراف او را بسته و او را بسان زندانی محکوم به مرگ، درون خود نگهداشته است.

نمودهای فرهنگ افغانی

همه به دعا معتقد ‏اند، ملایی که هر از گاه پشت دروازه ظاهر می ‏شود و با طمع پنهان به زن هشدار می ‏دهد تا برای شوهرش دعا کند، تسبیح و ذکر «۹۹ اسم خدا» توسط زن، توسل به اسم و عنوان ‏های مقدس توسط مردانی که هویت نامعلومی دارند و اصلاً قابل درک نیستند دزد اند، مجاهد اند، متجاوز اند یا آدمکشان بی ‏رحم، همه سرشته ‏ای از بلاهت، ابتذال، عصیان و سردرگمی آزاردهنده ‏ای است که تار و پود اذهان همه را به زنجیر کشیده است.
تابوهای جنسی به شکل قدرتمند در رفتار و گفتار و پندار همه ‏ی شخصیت ‏های فیلم هویداست. «بکارت» در این فیلم شاه ‏بیت ادبیات این فیلم است. اعتقاد به مسائلی چون بکارت در فرهنگ افغانستانی از سالیان دور تا زمان اکنون، به عنوان یک نماد قدرتمند فرهنگی در اذهان این مردم جای گرفته است. با وجود چنین فرهنگی است که زن با بکار بردن هشیارانه کلمه «تن فروش» حتا جان او را در مقابل تجاوز احتمالی مجاهد نجات می ‏دهد. زیرا مجاهد از تن فروشان نفرت دارد اما تجاوز بر یک باکره را افتخار بزرگ برای خود حساب می ‏کند.
محرومیت ‏های جنسی همراه با نوع عقده ‏های کور مردسالارانه به عنوان یک واقعیت کتمان ناپذیر، خودش را در سکانس ‏های مختلفی این فیلم نشان می ‏دهد. ملایی که هر از گاهی پشت دروازه ظاهر می ‏شود و زن برای فرار از او به بهانه ‏ اینکه بدن اش«نجس» است، به دروغ متوصل می ‏شود، قوماندان و مجاهدی که در خانه زن، تصمیم تجاوز بالای او را دارد و سرانجام تجاوز طلبه ‏ی لکنت زبان بالای زن که در عین حال «بچه بی ‏ریش- اصطلاح کابلی آن» قوماندان است و نهایتاً دوام این رابطه از تجاوز همراه با ترس و اضطراب تا شکل گرفتن یک رابطه دراماتیک عاشقانه بین این دو. و نمودهایی دیگر همچون فقر و خانه به دوشی، ظلم و زورگویی، جهالت و خشونت، عصیان و بلاهت، که همه در این فیلم دیده می ‏شوند.

گپ آخر

دیدن فیلم «سنگ صبور» من را دچار احساسات گوناگونی کرد. این فیلم هم جالب بود هم نبود، هم تراژیک بود و هم کمیک و سر آخر هم خیره ‏کننده و هم خسته ‏کننده.
سکانس ‏های مختلفی فیلم با ساختار روایی و دراماتیک، احساسات گوناگون به مخاطب می دهد؛ صحنه ‏های تجاوز طلبه لکنت زبان (یا اصلاً گنگ)، نوعی دیالوگ ‏ها و استفاده از کلمات رکیک و گاه خنداور همچون «اگر شور بخوری کون ‏ات را پاره می ‏کنم»، «عمه می ‏گفت همرای بچه بگو همراه سامانش بکنه و همراه بدنش گپ بزنه» تا به این ترتیب، از انزال زودرس جلوگیری کند، «تف د چیز ننه تو…» و بسیاری از کلمات و جملات که با استفاده ‏های به ‏جا و هشیارانه و البته مخصوص روش معمول خود نویسنده و کارگردان، اثر را نه تنها از حالت یکنواختی بیرون می ‏آورد، بلکه تبدیل به یک اثر خواندنی و دیدنی می ‏کند.
ساختار روایی یکدست این فیلم، خیلی وقت ‏ها خسته کننده است، کاراکترها آن ‏طور که باید، در نقش ‏های شان قوی ظاهر نشده ‏اند، شخصیت ‏ها در بسیاری از جاها، دچار لغزش ‏های عجیب و غریب ‏اند، شیوه حرف زدن طلبه با لکنت آزار دهنده ‏ای که دارد، خیلی تصنعی و غیر حرفه ‏ای است، رفتارهایی تاحدی روان ‏کاوانه زن بر بالین شوهر معلول و رو به مرگ، در خیلی از موارد از یک وحدت منطقی برخوردار نیستند و جزئیات دیگر که نگاه تخصصی ‏تر و مسلکی ‏تر می ‏طلبد.
صحنه سکس  را می ‏توان سکانس اروتیک در این فیلم به حساب آورد؛ اما این سکانس- حالا بنا به هر دلیلی- یک تصویر کاملاً زمخت و بی ‏سلیقه و سرسری و آمیخته با خود سانسوری و نوعی خجالت است که در عین حال می ‏تواند یک ضعف جدی در این فیلم محسوب شود. اما نقش بازی کردن گلشفته فراهانی هنرمند ایرانی را نباید نادیده گرفت. لهجه ‏ای که به کار گرفته، بروز احساسات، دقت در رفتار همه و همه قابل تحسین است و البته با درنظرداشت وقت کمی که برای ساخت این فیلم در نظر گرفته شده، قابل تحسین است.
مواردی که به آن اشاره شد، موارد کاملاً جزئی هستند. زیرا از یک ‏سو فضا و فرهنگ حاکم اجازه نمی ‏دهد و از سوی دیگر امکانات محدود سینماگری در افغانستان و بدتر از همه، نبود امنیت، به کارگردانان این کشور فرصت بیش ‏تر از این را نمی ‏دهد. با این حال، سینمای عتیق رحیمی، بدون شک گام استوار و امیدوار ‏کننده برای آینده سینمای افغانستان است. سینمای عتیق رحیمی، به معنای واقعی کلمه، آغاز سینمای افغانستان است. چرا که هویت مستقل دارد و محتوایش روایت واقع ‏گرایانه و غیر تقلیدی از واقعیت ‏های جاری در کشور است چه در زمان حال و چه گذشته. سرگذشت ‏های تراژیک بر خاک میهن، از یک ‏سو دردناک و ویرانگر است و از سوی دیگر، برای هنرمندان این کشور می ‏تواند دستمایه سوژه ‏های قدرتمند، ناب و جدید و کاملاً یگانه باشد. هنرمندان باید با درک این واقعیت، سعی کنند کارکرد اجتماعی سینما و ادبیات را به همه نشان دهند و سعی کنند از عینک هنر، واقعیت ‏ها و سرگذشت ‏های دردناک و تراژیک تاریخ را به تصویر بکشند تا باشد یک دیدگاه انتقادی نسبت به گذشته و حال بوجود بیاید و همه در تشخیص گام ‏های درست برای رقم زدن فردای بهتر و عاری از جنگ و خشونت و ویرانگری، بکوشند.

عتیق رحیمی، نویسنده و کارگردان قبل از دریافت جایزه معتبر ادبی فرانسه (جایزه گنگور) در سال ۲۰۰۸، در میان جماعت فرهنگی کشور ما، نیز نام شناخته شده بود. او از زمان شروع فعالیت ‏های ادبی و هنری ‏اش، با نگارش رمان ‏هایی چون «خاکستر و خاک» (سال ۲۰۰۰)، «هزار خانه خواب و اختناق» (سال ۲۰۰۲)، «بازگشت تصوری» (سال ۲۰۰۵) تا چهارمین اثرش، رمان «سنگ صبور» به زبان فرانسه، فعالیت ‏های چشمگیری در این زمینه داشته است.
رحیمی با سپری کردن دوره دکترا در دانشگاه سوربن فرانسه در رشته سینما، به صورت رسمی فعالیت ‏های هنری ‏اش را آغاز کرد. رحیمی در کنار نویسندگی، به کارگردانی هم پرداخت و خود اولین فیلم ‏اش را با اقتباس از رمان «خاکستر و خاک» در سال ۲۰۰۴ کارگردانی کرد. البته که این فیلم با استقبال خوبی بخصوص در جشنواره سینمایی هیئت داوران کن، روبه رو شد و نخستین جایزه در بخش «نگاهی به سوی آینده» را به دست آورد. پس از آن، فیلم«سنگ صبور» با اقتباس از رمان سنگ صبور توسط خود نویسنده یک سال پیش کارگردانی شد. این فیلم اکنون شامل لیست نامزدان جایزه سینمایی اسکار ۲۰۱۲ نیز است. البته با پیشگویی این که فیلم «سنگ صبور» شاید شانس زیادی برای دریافت جایزه نداشته باشد؛ اما معرفی این فیلم برای دریافت یکی از مطرح ‏ترین جوائز سینمایی دنیا، برای جامعه ‏ جنگ زده و در زوال فرهنگی افغانستان، چندین اسکار ارزش دارد.

نویسنده: مهدی زرتشت/ قزاقستان

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

از تجربه‌هاي زندگاني‌ ؛ 1. اصلاحات


سال 1367 بود و اوج دوران ايدئولوژيك بودن ما و هم‌نسلان ما. در آن سالها در ايران پوشيدن كراوات خطايي بزرگ شناخته مي‌شد و ما در «انجمن اسلامي شعراي مهاجر افغانستان‌» قصد داشتيم تصويرهايي از مفاخر ادب و فرهنگ افغانستان را براي استفاده در مجالس و محافل آماده كنيم‌، در قالب پرتره‌هاي نقاشي‌.
عكسي از استاد مرحوم علي‌اصغر بشير به همين منظور به هنرمند نقاش ما ناصر طالب سپرده شد، براي كشيدن تابلوي از چهرة ايشان‌. عكس از دهه‌هاي چهل و پنجاه بود و همراه با كت و شلوار و كراواتي به سبك متجددان افغانستان در آن سالها. خوب چه مي‌كرديم‌، دوستان پيشنهاد كردند كه در نقاشي‌، كراوات را حذف كنيم‌، چنان كه در آن سالها در نقاشي‌هاي دكتر علي شريعتي هم اين «اصلاح‌» صورت مي‌گرفت‌. و ما تصوير استاد بشير را اصلاح كرديم و با انتظارات جامعة انقلابي عصر برابر ساختيم‌
شايد هيچ‌كدام از ما در اين «اصلاح‌»، به اثرات زيانبار آن واقف نبوديم و شايد اگر كسي ما را از اين كار برحذر مي‌داشت‌، در نظر ما غرب‌زده و ضد دين مي‌آمد. ولي اكنون و پس از سالها، مي‌بينم كه چه كار ناروايي بوده است اين تحريف به نيت اصلاح‌

بزرگ‌ترين زيان اين گونه تحريف‌ها اين است كه ما را از حقيقت دور نگه مي‌دارد، حقيقتي كه ممكن است بيشتر از كراوات نداشتن استاد بشير سودمند باشد. وقتي حقيقت را مخدوش مي‌كنيم‌، قضاوتهاي ما هم مخدوش مي‌شود و چه بسا كه سالها بعد در مورد تاريخ‌، و فرهنگ خويش اسير ارزيابي‌هاي نادرست مي‌شويم‌. مثلاً ممكن است كسي با ديدن اين نقاشي علي‌اصغر بشير، او را «از پيشگامان تحريم كراوات‌» در ميان روشنفكران افغانستان بپندارد. يا كسي ديگر تصور كند كه استاد آن‌قدر غرق در پژوهشهاي علمي و نگارش كتابها و مقالات بوده كه بر خلاف غالب هم‌نسلان و هم‌رديف‌هاي خويش‌، به سر و وضع خود توجهي نداشته است‌

اما وقتي حقيقت را حفظ كنيم (هرچند اين حقيقت خلاف ميل ما باشد) مي‌توانيم قضاوت درستي از وضع داشته باشيم‌. مي‌توانيم نفوذ لباس‌پوشيدن غربي را در كشور خويش رديابي كنيم و بدين نتيجه برسيم كه روشنفكران ما در آن زمان غالباً از اين فرهنگ متأثر بوده‌اند. هم‌چنين مي‌توان دريافت كه در آن زمانه‌ها كراوات پوشيدن در كشور ما عيبي به شمار نمي‌آمده است‌. چرا چنين بوده است‌؟ اين خود مي‌تواند دلايلي داشته باشد. حتي مي‌توان يك سير تاريخي را پي گرفت‌. يك نسل در دهه‌هاي چهل و پنجاه كراواتي‌اند; نسلي ديگر در دهه‌هاي شصت و هفتاد آن را به كنار مي‌نهند; باز در دهة هشتاد همه اينها به ميدان مي‌آيد. اينها خود مي‌تواند دستماية تحقيق باشد، البته تحقيق به معني رسيدن به حقيقت‌. ولي وقتي اسناد دستيابي به حقيقت را مخدوش كرده باشيم‌، ديگر تحقيق ما بر هيچ مبناي درستي استوار نيست‌

باز از روزگار جواني خاطره‌اي ديگر دارم‌، از دهة شصت‌، آن سالهاي سرشار از ايديولوژي‌، سالهاي سرشار از شور و هيجان و تلاش و پويش‌، ولي در عين حال‌، خامي‌هاي جواني‌من در آن سالها سخت در پي آهنگهاي استاد محمدحسين سرآهنگ بودم‌. در اين ميان آهنگي از او بود در ستايش حضرت علي‌(ع‌) كه در آن يك رباعي بيدل را مي‌خواند، رباعي‌اي كه در آن خلفاي راشدين را ستوده بود:

آن تخم حقيقت كه نبوت شجر است‌ 
پيش جمعي كه دين‌شان معتبر است‌ 

بوبكر است ريشه‌، شاخ و برگ است عمر 

عثمان شكوفه و مرتضايش ثمر است‌ 



اين رباعي براي من كه يك جوان شيعة آرمانگرا بودم‌، چندان خوشايند نمي‌نمود، آن هم از جانب كسي كه خودش «محمدحسين سرآهنگ‌» نام دارد. .پس بايد چه كرد؟ لاجرم در نسخه‌اي از اين آهنگ كه براي خود ضبط كردم‌، اين رباعي را حذف كردم و به گمان خود آهنگ را بي‌عيب ساختم‌

شايد يك دهه نگذشته بود كه به خامي و نسنجيدگي اين كار پي بردم‌، آنگاه كه دانستم درست اين است كه استاد سرآهنگ اين رباعي را خوانده است‌. در اين هيچ ترديدي نيست‌. كاري كه ما بايد بكنيم‌، حذف آن نيست‌، بلكه اگر به اين موضوع علاقه داريم و برايمان مهم است‌، در پي تحقيق در علت آن برآييم‌. آنگاه بسيار نتيجه‌هاي سودمند مي‌توان گرفت‌، از اين قبيل كه شايد در آن زمانه وسعت مشرب در ميان اهل هنر افغانستان به حدي بوده كه يك هنرمند شيعه مثل استاد سرآهنگ‌، از خواندن رباعي‌اي در ستايش خلفا پرهيزي نداشته است‌. به راستي اين ميزان از وسعت مشرب براي جامعة كثيرالمذهب و كثيرالمليت افغانستان ضرور نيست‌؟ باز اگر بگوييم نه‌، استاد سرآهنگ در اين مورد تساهلي بيش از حد به خرج داده‌، اين خود نمي‌تواند در شناخت روحيه و منش استاد مؤثر باشد؟ به هر حال هر نتيجه‌اي كه از اين قضيه بگيريم‌، سودمند است‌. ولي اين نتيجه‌ها را وقتي مي‌شود گرفت كه اصل آهنگ را حفظ كرده باشيم‌.

باري ديگر يكي از گردآورندگان ديوان استاد خليل‌الله خليلي در همان سالهاي دهة هفتاد، يعني زماني كه خاندان شاهي افغانستان منفور دانسته مي‌شدند، هر جا نام «محمدظاهر شاه‌ را ديده بود، آن را به «پادشاه وقت‌» تغيير داده بود. در بعضي موارد هم عبارتهاي مضحكي از كار در آمده بود. مثلاً مي‌ديدي كه متن سخنراني استاد خليلي در يك محفل رسمي چاپ شده و در آنجا استاد مي‌گويد «پادشاه وقت‌.»

حتي گاهي اين اصلاح‌ها نتيجة برعكس مي‌دهد. شايد خوانندة كتاب با خود بگويد «عجب پادشاه متواضعي و رئوفي داشته‌ايم كه شاعر مملكت او را با عنوان «پادشاه وقت‌» ياد مي‌كند و او هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد
اما اگر اصل سخن استاد را حفظ كنيم و ببينيم كه شاعري مثل استاد خليلي ـ كه به واقع پادشاه اقليم سخن در عصر خود است ـ ناچار است كه پادشاه وقت را «اعلي‌حضرت همايوني‌» صدا كند، دريافت بهتري از رواج اين تشريفات و القاب و عناوين در كشور خواهيم داشت‌. در واقع آنچه جوّ سياسي كشور را بهتر ترسيم مي‌كند، آن «اعلي‌حضرت همايوني‌» حقيقي است‌، نه «پادشاه وقت‌» اصلاح شده‌. چنين بود كه من در «ديوان خليل‌الله خليلي‌» كه خود گردآوري كردم‌، همه عبارتها را موبه‌مو حفظ كردم تا براي همه زمانه‌ها تصويري درست از فضاي فرهنگي و سياسي كشور را نشان دهد

شايد مثالهايي كه گفتم قدري پيش پا افتاده به نظر آيد. ولي من با اتكا به همين مثالها خواستم ارزش حفظ حقيقت را بازنمايم‌. وقتي اين ارزش را ندانيم‌، ديگر تحريف كردن براي ما سهل مي‌شود، چنان كه گروهي بنا بر همين ملاحظات‌، در انتشار مجموعة كامل شعرهاي عبدالقهار عاصي‌، بخشهايي از آن شعرها را كه دربارة جنگهاي داخلي مجاهدين است‌، حذف كرده‌اند. وقتي حقيقت‌ِ شعر عاصي مخدوش مي‌شود، قضاوت در مورد او هم آسيب مي‌بيند. يك دوستدار عاصي بايد بداند كه چرا او كه در اوايل خود از مدافعان و هواداران مجاهدين است‌، يك سال پس از پيروزي آنان چنين شعرهايي مي‌گويد. اين خود مي‌تواند دستماية تحقيق باشد و بر اين مبنا، مي‌شود رفتارهاي مجاهدين را نقد و ارزيابي كرد. حتي اگر عاصي به خطا رفته باشد، باز قضيه قابل تحقيق است كه چرا يك شاعر آگاه و حساس ما در اين مورد خطا كرده است‌. در هر حال راه تحليل و ارزيابي باز است‌....
ولي وقتي آن شعرها را حذف كنيم‌، ديگر صورت مسئله را پاك كرده‌ايم‌. ملاحظه مي‌كنيد كه اينجا قضيه از آن كراوات جدي‌تر است‌. اين ديگر يك خيانت است‌; خيانت به حقيقت‌، هرچند خدمت به قهار عاصي تلقي شود.
حال بياييم و ببينيم كه ما در رفتارهاي روزانه‌، در نوشته‌هايمان‌، در تحقيق‌ها و تصحيح‌ها، در سخنراني‌ها، چقدر حقيقت را پاس مي‌داريم و چقدر از تحريف آن‌، براي هر مصلحتي كه باشد، پرهيز مي‌كنيم‌. و مهم‌تر از همه اينها، تحريف تاريخ است كه حقيقت‌هاي بسياري را براي ما باژگونه نموده است‌.



۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

مخته ملا سبزيلي (سبز علي)


وقتي بدن شهيد قبيله را در پارچه سپيد مي‌پيچند كه نشان از پيوستن او با خيل فرشتگان است. مخته‌ها نيز شروع مي‌شود. اين مخته‌ها كه گونه‌اي از رجزخواني حماسي است در ابتدا به صورت ناپيوسته وجود داشته و اكنون با آرايش‌هاي ادبي محلي عجين شده و ساختار نهايي يافته‌اند. برخي از مخته‌ها، به صورت منثور بوده كه از صناعت ادبي شفاهي بالايي برخوردارند كه در آن رجزخواني، مبارزه خواهي دورا دور، روحيه انتقام‌گيري در اوج قرار دارند. اما بيشتر مخته‌ها نظم‌اند. در صورت منظوم بودن مخته‌ها، وزن و بحر يگانه‌اي را مي‌پذيرند، تنوع وزن و بحر در آن‌ها كم‌اند، يا نيست.
يكي از نشانه‌هاي مخته افزوده شدن رديف به انتهايي بيت‌هاست. آوردن رديف اگرچه مهارت بيشتري مي‌طلبد وكار شاعر مخته را در واژه گزيني دشوار مي‌سازد، اما بر قدرت و ارزش مخته مي‌افزايد. زيرا رديف بر آهنگ – خواندن مؤثر است؛ آخرين هجاها را مي‌كشاند و بر جنبه موسيقايي مخته مي‌افزايد. زبان در مخته‌ها ساده است و در حد فاصل سخن ادبي و گفتار عاميانه قرار دارند. اگرچند در برخي از مخته‌ها به شعر عاميانه و در برخي به شعر رسمي نزديك‌اند. سبك مخته‌ها سبك عراقي است، چون اين سبك داراي ظرفيت خاص روايي است و مبناي مخته نيز قصه يك حادثه غم‌‌انگيز حماسي است. در مخته‌ها اصل بر محتوا، اداي مطلب و رسايي سخن است؛ زيبايي لفظ، عبارت و سلامت قافيه از اهميت كمتر برخوردارند. مخته در حقيقت تركيبي از زبان سادة مردم، عبارات فصيح ادبي و شيوه‌هاي ظرفيت نمايشي است. مخته شبه تعذيه و مرثيه‌هاي معمول است كه با بيشتر هنرهاي سنتي آييني ارتباط دارد. اين گونه‌اي آييني از اكثر امكانات ادبي، هنري آيين‌هاي مذهبي و ملي بهره‌ دارد. مخته مرثيه حماسي – و برگرفته از رويداد است كه در آن آرمان، عواطف قومي و ملي خدشه‌دار شده و زنان مخته خوان با افزودن شاخ و برگي بر آن، مخته را در هاله‌ي از افتخارات قومي – ملي قرار مي‌‌دهند. اين آيين حماسي در حقيقت نمودگار تاريخ، آرمانها و آرزوهاي پر غرور – افتخارآميز مردم است كه از بي‌عدالتي به تنگ آمده‌اند و اكنون در سوگ يكي از ياران شان كه در پي برگرداندن عدالت به جايگاه‌اش بوده در سوگ نشسته‌اند؛ تا آرمانهاي دادخواهي شان را در وجود او بيابند و در سوگسروده‌هاي شان انعكاس دهند. مخته‌ها سروده‌هاي سوگوارة داستان‌هاي شفاهي است كه لحن حماسي دارند. زنان در اين سروده‌ها به مفاخره برخاسته و از شكوه قهرماني و دلسپردگي شهيد شان ياد مي‌كنند كه اكنون يادوارة آن سوگسروده‌ها مخته‌اند. اين يادواره‌ها يادي است از دلاوري و جان نثاري او كه در راه آرمان‌هاي قومي – ملي جان داده است. زيرا او از جامعه‌اي برخاسته كه با انواع خطرها رو به رو بوده و به ناچار روحيه‌اي رزم آوارانه و مفاخره‌جو پديد آورده است. از اين رو جنگ، قهرماني شكست يا پيروزي در فرجام از ذهنيت اين جامعه – قوم و سروده‌هاي داستاني آنان جدا ناشدني است. اين شاخه بر پايه افتخار استوار بوده و دفاع از قوم، خاندان و سرزمين نياكان را از وظيفه اصل قهرمان مخته مي‌دانسته‌اند.
از اين رو در مخته‌ها، افتخارات، قدرت، مبارزه‌جويي و انتقام باهم آميخته و حماسه و فضيلت قهرماني را از حوزة نامحدود خانداني – به قومي و سپس به حوزة ملي كشانده‌اند. چنانچه در مخته گل محمد، مبارزه يك قوم و يك خاندان با يك فرد و يا يك دسته نيست، بلكه مبارزه يك فضيلت و يك آرمان با كژي و بدسگالي است. مخته گل محمد، فضايل قهرماني جامعه بدوي را به فضيلت قهرماني – ملي تعميم داده است. از اين روست كه ميان اهالي فضيلت خواهي و آرمان طلبي، جايگاه ويژه يافته و باعث ماندگاري آن شده است. در فرجام اين جا به جايي آرمان خواهي قومي ملي به آرمان خواهي انساني بدل شده و روح مانايي را در مخته‌ها تزريق كرده است. در مخته گل محمد و ساير مخته‌هاي هزارگي و به ويژه هزاره‌هاي غزنين، بر انگيختن روحيه جنگ جويي براي انجام كار قهرمانانه از طريق تجليل از ماجراجويي‌هاي آنان و نياكان سرشناس آنهاست كه به طور ناخواسته بدل به قهرمان ملي – قومي و انساني شده – تا الگويي باشد براي پاسداري از مرزهايي قومي – ملي و انساني؛ چنين است كه مخته‌ها زاده شده و ماندگار شده‌اند.

ملا سبزيلي (سبز علي)
گذر زمان باعث شده است كه كسي به ياد نداشته باشد كه ملا سبزيلي (سبز علي) درست از كجا بوده است. برخي گفته‌اند: از شهرستان (شارستان) دايكندي بوده و برخي ديگر او را از مالستان و برخي ديگر از جاغوري گفته‌اند. پدر نگارنده كه آدمي با حافظه‌اي قوي است ايشان را از طايفه‌اي مسكه و از باشندگان تناچوب دي چوپان مي دانست كه در نبرد نابرابر با كوچي‌ها به شهادت رسيده است. مادرش يا يكي از دوستداران گمنامش اين مخته را براي او سروده است.


كوهاي مسكه جاي تو

خدا پشت تو پناي تو

سان سپيد كالاي تو

اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
روي خوره سون خدا كرد
بچه‌هاي خوره نگا كرد
مادر خوره گوا كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ملاي مو بي پروا بود
ده هر كجا تنا بود
ده غم امروز فردا بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ملا مرد وفا بود
همراي رفقا بود
ده شورو ده نوا بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ملا مرد ميدو بود
قد شي علي سلطو بود
ده جنگ دشمنو بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
بامي بامو بهار شي
مردون شي افتخار شي
عبدلعلي بيرار شي
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
كوچي دسته دسته اماد
خيل و ختك بسته اماد
از هر طرف رسته اماد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
كوچي مردم وفا ندره
بجز كشتو دوا ندره
والله بالله خدا ندره
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
دشمون شي شرمسار بود
بلي شتر سوار بود 
ملاي مو بي قرار بود
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
نام خدا قرو كرد
دشمن خوره رسوو كرد
پتنه كوچي ويرو كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
نام خدا تكرار كرد
بيرار خوره بيرار كرد
كوچي ره بي بيرار كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
روز كوچي سيا كرد
از هر طرف بلوا كرد
سنگر خوره بر پا كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
قران ره بلي سر گرفت
راه رفته ره از سر گرفت
دشمن شي از نو در گرفت
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
تفنگ خوره چره كرد
روي خو سويي دره كرد
تفنگ خوره سوره كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
كالاي خوره ده تن كرد
ملا ياد وطن كرد
قد كوچي‌ها زدن كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
ده ياد اوليا زد
علي شير خدا زد
ده فرق دشمنا زد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
سر خوره بلي دار كرد
مردم خوره بيدار كرد
خداي خوره ديدار كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
رو سوي كربلا كرد
دستاي خوره بالا كرد
مردم خوره دعا كرد
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
تفنگ شي ده كنار شي
اي ! اسپ بي سوار شي
كوه بلند مزار شي
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي
آغيل واله ماتم كده
ماتمي بي مرم كده
سنگر ره پر آدم كده
اربون تو ملا سبز علي- قربون تو ملا سبز علي 

نویسنده:  دکتر حفیظ الله شریعتی ( سحر )  این مطلب از صفحه فیسبوک شخصی دکتر حفیظ الله شریعتی (سحر) گرفته شده است.

مخته «باتور بچه»های هزاره



اين كهن سروده‌هاي مانا، از نظر محتوايي دو وجه ممتاز و برجسته دارند: يكي وجه حماسي و ديگري وجه تراژدي آن. خواننده‌اي اين مخته‌ها به خوبي وجود اين دو موضوع محتوايي را در اين سوگسروده‌ها در مي‌يابد. در قدم نخست خواننده‌اي مخته‌ها با رگه‌هاي بسيار زنده و جهنده‌اي از حماسه برخورد مي‌كند كه با توجه به خواستگاه اجتماعي اين آيين، چندان دور از انتظار نيست. مناطق مركزي يا هزارستان
 به ويژه غزني كه مخته‌ها عبور و ظهورشان از آنجاست نقطه داغ حوادث و بلايايي چند سدة اخير بوده است. در گذر اين طوفان‌‌ها بوده كه زندگي اين مردم رنگ حماسي به خود گرفته و دفاع جزئي از زندگي آنان شده است. از طرف ديگر خاستگاه و رستنگاه اصلي مخته‌ها، دفاع و انتقام جويي است كه بار تراژيك به آن بخشيده است.
قهرمانان مخته‌ها، مردان پاكدامن و صلح طلب با زمانه و محيطي كه در آن مي‌زيد و يا زمانة خون، جنگ و فريب‌كاري نا همخوانند، لذا با پليدي‌ها و بي‌عدالتي‌ها در مي‌افتند و با خون خود راه نابودي ناهمخواني‌ها را مي‌گشايند. اگرچند فرجام غم‌‌انگيز آنها تنها سرنوشت محتومي است كه همه جا به دنبال آنهاست. مخته‌هايي هزاره‌هاي غزنين كه از چنين خاستگاه برخاسته‌اند، نخستين سروده‌اي زنان بداهه‌گوي هزارگي و هزاره‌هاي غزني است كه بر اساس ساختارهاي قومي – ملي تلطيف نيافته و اغلب ملموس است كه گاه خشن و نازيباست. در اين گونه‌اي ادبي به انتقال مفهوم بيش از چگونگي بيان وصنايع ادبي اهميت داده مي‌شود.

فقير زوار:
فقير زوار مرد شكاري و جنگجو از قريه اوت‌ قول – انگوري، جاغوري بود. او سال‌هاي سال عليه بي‌عدالتي حاكميت‌هاي محلي مبارزه كرد. سرانجام در جنگ بين مردم هزاره و دشمنان محلي آنان در انگوري – گوار، تير خورد و به شهادت رسيد. دخترش كه رشادت را از پدر و دانش مخته‌سرايي را از مادرش آموخته بود، بر جنازه او اين مخته را سرود:
فقير زوار، زوارِ مو
مرد ميدو، سردارِ مو
آتَي زوار، بيرار مو
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
از انگوري، گوار رفته
ده جنگ ناگوار رفته
همراي چند بيرار رفته
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
دشمون‌شي، خيل دَ خيل اَمده
دشمون ‌شي، مثل سيل امده
يك عده شي، قد بيل امده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
فقير زوار ميدو رفته
ده جنگ دشمنو رفته
دشمون آزرگو رفته
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
كوه گوار بالا رفته
ازي آغيل سالا رفته
دشمون شي بي كالا رفته
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
تفنگ خوره چالان كده
دشمون خو تيرباران كده
دشمون خو پريشان كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
ناوه بلي گلزار كده
رسته بلي، بازار كده
مرگ خوده اقرار كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
قريه ره چراغان كده
مردم ره گل افشان كده
قوماره، غزل خوان كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو
وطن ره گلستو كده
رسنه ره بيابو كده
دشمو ره سر گردو كده
ديده فقير زوار مو، آتي فقير زوار مو


نویسنده:  دکتر حفیظ الله شریعتی ( سحر ) این مطلب از صفحه فیسبوک شخصی دکتر حفیظ الله شریعتی (سحر) گرفته شده است.

مخته ؛ سوگسروده‌هاي زنان بداهه سراي هزاره‌هاي غزنين


مخته متن سوگوارانه‌اي است كه به هنگام مرگ نابهنگام و دلخراش قهرمان يا سرانجام دردناك و غم‌انگيز او سروده مي‌شود. اين مرگ يا سرانجام رقت‌انگيز، نتيجه ناگزير تضادهايي است كه رويدادها و موقعيت‌هاي تراژديك آن را مي‌سازد. مخته يا تراژدي بيانگر شكست ظاهري قهرمان و پيروزي معنوي اوست كه سرانجام خويش را نويد مي‌دهد. از اين روست كه غم حاصل از مخته با احساس حماسي و شورانگيزي همراه مي‌شود و مراتب والاي روح مخته سرا را نشان مي‌دهد. به ديگر سخن مخته يا تراژدي نوع سوگسروده‌ است كه بيشتر در ميان ايل هزاره‌هاي غزنين رايج است. زنان ايل هزاره‌هاي غزنين اين آيين سوگواري را كه از نظر گونه‌شناسي به تراژدي يا حماسه‌سرايي نزديك است؛ برگذار مي‌كنند. وقتي جنازه قهرمان در مخته‌گاه قرار مي‌گيرد، يكي از نزديكان او با كلام موزون و صدايي رسا مخته را اجرا مي‌كند. شنوندگان مخته را زنان و مردان ايل تشكيل مي‌دهد. مخته‌ها معمولاً منظوم و حماسي است كه در قالب چهارپاره سروده مي‌شود. پيشينة اين سوگسروده به سابقه ديني و مذهبي هزاره‌هاي غزنين بر مي‌گردد؛ سوگسروده‌هاي مدوني از شرح واقعه كربلا و حماسه دلخراش و قهرمانانه‌اي عاشورا كه دستمايه كار مخته سراهاست. اگر چند ريشه‌هاي آن به روزگاران دور و آيين‌هاي تعزيه‌اي مانند آيين سياووشان بر مي‌گردد. درونمايه اصلي اين گونه‌اي ادبي شفاهي ياد‌آوري داستان مصيبتي است كه بر شهيد قبيله رفته است. زني مخته سرا در سرايش مخته اين توانايي را دارد كه به جاي ضجه‌هاي معمولي و بيان يك سري كلمات عادي، كلمات منظوم، مقفي و يا حتي منثور و مسجع را در حضور جمعي از مردم در آن واحد، بسرايد و اجرا كند.
مخته گل محمد: گل محمد فرزند ارباب بختياري، در سال 1308 خورشيدي به طرفداري از امان‌الله خان- شاه نوگرايي افغانستان در غزني كشته شد. مادرش در سوگ او اين مخته را سرود:


شار كابل غوغا شده
بيرق سرخ بالا شده
بچي سقو پاچا شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامدخان كابل موره
ده كوه چنداوول موره
از راه تخته پل موره
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامدخان شولو موره
راه ره هِشته از كوه موره
همراه جوونو موره
اربون تو گا مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامدخان غزني موره
ده جنگ سقاوي موره
از راه بي‌راهي موره
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
يك جنگ ده سر روضه شده
گل مامد خان كشته شده
سركشي بريده شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامد خان كشته شده
ده خون خو آغشته شده
بلي موتر هشته شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامد خان بي سر آمد
بي سر و بي افسر آمد
مُرديش بلي موتر آمد
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اسپي بيري بيوه مانده
دستايشي پُر خينه مانده
بلدي باچه ريزه مانده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اسپي بيري راهي شده
داني ارسي خالي شده
ده جنگ سقاوي شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
رستم علي ريزه شده
ريزه مَنِه خانه شده
بلدي مامد ديونه شده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اسپو ده طويله مانده
بي‌زين و بي‌قيزه مانده
روي شي سوي درگه مانده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
تفنگ ده سرآچه مانده
سمند ده طويله مانده
بلدي آتي ريزه مانده
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
گل مامد خان سر، سر ميه
بي‌سر و بي افسر ميه
پيش مادر بي سر ميه
اربون تو گل مامد ما
قيرون تو گل مامد ما
اميري نو دامد ما
باچَي امير مامد ما.

نویسنده:  دکتر حفیظ الله شریعتی ( سحر )  این مطلب از صفحه فیسبوک شخصی دکتر حفیظ الله شریعتی (سحر) گرفته شده است.

۱۳۹۱ آذر ۸, چهارشنبه

در آروزی برگشت

خالق ابراهیمی: همیشه از یک مسیر از میان درختان می دویدم . خودم را می رساندم به یک درخت با بدنه ای بزرگ، شاخ وبرگ های کلان و پائین درخت یک چقری کلان بود. اطراف ام را میدیدم، وقتی مطمئن می شدم کسی نیست که مرا بیبیند. از کنار درخت به طرف پائین می شاشیدم. اکثر اوقات شاش ام زیاد بود و خیلی دور می شاشیدم. نمیدانم چرا همیشه در کنار یک درخت می شاشیدم و در یک نقطه. شاید از پشک آله آموخته بودم، آنروز ها یک گربه ای کوچولو ولی زیرک داشتیم که هر وقت شاش اش می گرفت می رفت یک جای دور از انظار می شاشید. من از حرکات اش متوجه می شدم که شاشیدن می رود اما هرگز وقت شاشیدن او را ندیدم. آنروز ها شاشیدن با برد دورتر یکی از سرگرمی های لذت بخش برایم بود.


دوباره از لای درختان می دویدم از روی جوی آب می پریدم ، از سر سنگ به آن سنگ دیگه قلاب می کردم از سر زمینها می دویدم خودم را می رساندم میدان بازی ، راستش آنروزا بازی هایمان محدودیت داشت اگر پدر و مادر مان می دید که بازی می کنیم. شب یک کوتک مفصل می خوردیم. اوشپلاق(سوت) می زدم. بچه های محله مان در هر کجایی که بودند سوت میزدند و خود شان را می رساندند شاید این کار را از سگان قریه آموخته بودم هرگاه یکی شان عوعو می کرد، بقیه ای شان نیز شروع به عوعو  می کردند و همدیگر را می یافتند.


وقتی از بازی خسته می شدیم. کنار جوی، زیر سایه ای درختی می نشستیم قصه می کردیم و طرح حمله بالای کدام باغ. در قریه ما درختان میوه یا باغهای میوه بسیار کم بود و برعکس درختان بید و چنار زیاد. دسته جمعی بالای درختان سیب یا زرد آلوی نزدیک مان حمله می کردیم وقتی صاحب اش متوجه می شد همه فرار می کردیم. راه های ذخیره را نیز بلد  بودیم . دامن خودرا زیر ایزار می کردم وبا ایزار بند محکم می بستیم و از یخن خود سیب ها را داخل لباس های مان می انداختیم. وبعضی ها از باغ شان نگهبانی می کردند. یادم می آید که یک بار نزدیک شام به باغی یکی حمله بردیم ودیدیم که یکی در وسط درختان خوابیده، یکی از بچه ها خودش را انداخت روی کسی که خوابیده بود تا محکم بگیرد که ما غارت مان را بکنیم. اما اونجا کسی نبود. کنده چوپ را زیر لحاف مانده بودند که دوستم سخت آسیب دید. این کار را نمی دانم از کی آموخته بودیم و لی با مهارت خاص انجام می دادیم. وشاید از رمه گوسفند که وقتی چوپان خوابش می برد همه هجوم می بردند به کشتزارها اما گوسفندان مثل ما بی رحم نبودند.


وقتی تنها بودم و کسی نبود میرفتم روی یک شاخه ای درخت می نشستم. پاهایم را آویزان می کردم و دستانم را به یک شاخه ای دیگه محکم می کردم . غزل می خواندم و چند تا غزل محدود بلد بودم وقتی غزل تمام می شد دیگه چیزی به ذهنم  نمی رسید بجز نوحه. یادم می آید گاهی که با مادرم قهر می کردم می رفتم بالای درخت سیب که پیش دروازه ای خانه مان بود. مادرم را تهدید می کردم که فلان کار را انجام میدهی برایم یا خودم را پائین بیاندازم. مادرم که با این رفتار ام آشنا بود هیچ اعتنای نمی کردو پوشت گوش می انداخت. شاید این بالا رفتن از درخت ها، نشستن روی شاخه ای و غزل خواندن را از پرنده های آنجا آموخته بودم اما هرگز نتوانستم پرواز کنم. در ذهن کودکانه ام همیشه این سوال بود که آدم چرا پرواز نمی تواند؟ بعد می گفتم چون بال نداریم اما چرا بال نداریم؟ باز هم به بن بست می خوردم.


کوچک بودم، دنیایم در قریه بود، بیرون از کوهای قریه نه چیزی را می دیدم و نه چیزی را جستجو می ک ردم. همه چیز ساده و پاک بود. بزرگتر که شدم آرزوهایم وسیع تر شد. رفتن به آنطرف کوه، رفتن به قریه ای دیگر، راه رفتن به بازار را بلد شدم. سرگردانی از همان اول جوانی شروع شد. اتاق های سرد کابل، اتاق های کارگری در تهران، دوباره شوق تحصیل و این بار به دنبال دموکراسی از ایران به کابل و از کابل به پاکستان از پاکستان دوباره یک سمت دیگر و منجر به دوماه زندان شد. دوباره تحصیل، برگشتن به کابل وایجاد مرکز آموزشی در دوشعبه. 650 شاگرد در شعبه نوآباد غزنی و60 شاگرد دیگر در شعبه مرکزی  اما چه زود دیر شد. نه آن شور و شوق قدیمی را دارم، نه آن فضای سبز دهات های مالستان ونه از آن سادگی چیزی باقی مانده است. غزلهای زیادی آموختم وبا غزلسرایان بزرگی آشنا شدم اما هرگز خودم به صدای بلند نتوانستم بخوانم.


۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

زادگاه انسان؛ تولد دوباره




حیات الله مهریار: سر زمین که انسان در آنجا پا به هستی می گشاید بی شک از جایگاه والایی برای هر دم بر خوردار است. آن خاطرات فراموش نشدنی که در هر برهه زمان دل آدمی را بسویش می کشاند و مرهمی به درد والم های روزگار میباشد. وقتی دلهره ای در ابعاد مختلف زندگی آدمی رقم میخورد و از بیم آنکه به سختی های بیشتر دچار نگردد نا خودآگاه دل و درون آدمی را در پرتو هم زیستی دوران که هرگز برگشت نا پذیر است م

ی کشاند و آنگاه سرش را تکان میدهد و میگوید:" هی هی دروان کودکی چقدر...!"

چرا زاده گاه انسان؟
وقتی عمیقا به این مسئله بی اندیشیم که چی چیزی باعث میگردد که دل انسان را به آن دوران که نه درد داشت و نه غم و نه مسئولیت که در قبال آن حساس بود، بی آنکه کاری ساخته باشد می رود و خاطرات شگفت انگیز را در دل انسان تازه میسازد، همه و همه بر آن اند که کاش کلید چرخش زمان در دست انسان میبود و دوباره به خاطرات دل انگیز کودکی بر میگشت و اینبار با تجربیات سازنده روزگار در پی گداختن و تازیدن به اسرار آن پرداخت و چنان سرگرمی های را خلق کرد که در بعد خود نمونه ای عالم باشد. اما چی که همه چیز مثل خواب میگذرد و جز حس بودنش در آن فضا برای انسان تسلی میدهد.
این اسرار را دیگر گونه نمیتوان دید و یا احساس بودن آنرا در وجود کسی دریافت. بلکه میتوان از دل نوشته و مقالات و احساس درونی وی که در قالب های ادبی شکل میگیرد یافت. این حس داشتن یک چنین فضای سالم روحی برای انسان میتوان از آنجا دریافت. با توجه به این مقدمه کوتاه این حال و هوای که در درون سینه این ادیبان سخنور که دور از زاده گاه هستی و در وصف آن سخنسرایی کرده اند با توجه به برداشت های نویسنده این سطور از آن طرح ها و شعر های ادبی پرداخته میشود. تا روشن گردد که به واقعیت این درد درونی وجود هر آواره ای را آزار میدهد یا خیر؟ از سوی هم با توجه به گسترش دامنه ادبیات وصفی و راه میانبر برای رسیدن به هدف کلی تنها از یک گوشه ای این دنیایی هستی توجه صورت گرفته است که آن دیار جز مالستان نیست.
این دوبیتی زیبا و دلنشین سراینده اش معلوم نیست، ولی با کلمات و زیبایی های خاص که دارد با دکلمه آن نا خودآگاه تصویر های زیبایی را در ذهن خواننده به تصویر می کشاند:

گل صد برگ تابستانم ای یار 
فرار از ملک مالستانم ای یار
همان روز که گشتم از وطن دور
به ولا من پریشان حالم ای یار





گوینده این دوبیتی از دل پر درد و آه و سوز اش که در فراق دلداده اش سروده است وی را به گل صد برگ که در میان عوام به گل صد برق مسمی است، از دوری وی می نالد و رنگ آمیزی که نوازش گر چهره خوشنمای آن دیار را به تصویر میکشد به چهره نورانی که مثل ماه شب چهارده می ماند سخن میگوید. وی از اینکه از ملک و زادگاه خویش آواره شده و از درد و هجران نا بسامان روزگار وی را مجبور کرده است که دور از هم سن و سالان و خاطرات که با هر سنگ و گوه پایه هایش دارد، از دوری یار دلنواز حالت پریشان و اسف بار را میگذراند. از روزی که ترک قریه را در سر داشته نه تنها به یاد آن خاطرات بلکه همراه با آن از دوری و دلتنگی که روز گار پی هم برایش وا داشته، به دلداده اش خطاب میکند که دلواپس آن دیار و آن یار هستم. شاید فضای که وی در آن زیست میکند امکانات مدرن و عصری و فضای مجلل را در اختیار داشته باشد ولی آنچه انسان را همیشه زجر میدهد دیار است که خاطرات اش در حافظه انسان جا دارد و فراموشی آن به سادگی نیست. از همین رو به پریشانی و غمگینی وجود اش در فراق یار که در همان دیار است سخن میگوید. از روزی که از وطن( مالستان) دور گشته است دیگر حال وهوایی زندگی برایش تنگ شده و هوای معطر دیار را بیاد می آورد.
محمد حسین فیاض شاعر توانایی کشور که دوبیتی ها ناب را می سراید، نیز مالستان را فراموش نکرده است و می نویسد:


«گل صد برگ تابستانم اي يار»
مقيم ملك مالستانم اي يار
ازين قومم، ازين آبم، ازين خاك
نه از بغلان و تركستانم اي يار!




شاعر توانایی کشور ما آقای محمد حسین فیاض که همیشه در وصف مالستان اشعار زیبا و خواندنی را می سراید در اینجا چنان می رساند که وی در مالستان بوده و در آنجا این دوبیتی را سروده است. وی نیز از همان گل صدبرگ که در فصل تابستان در میان جنگل ها خودنمایی میکند و آنرا همانند یار اش که در میان گل بوته ها و جوانان خوش اندام یک و یکدانه میداند تشبه کرده است. در حقیقت این گل صد برگ نشان از همان یار است که هر دلداده ای را بسوی خود می کشاند. آقای فیاض چنان غرق در عشق زادگاه خود است که به یار خود میگوید که در همین آب و خاک سکونت دارم و نه سایر جا های که با این دیار پیوند ندارد.
در دوبیتی دیگر نیز وصف مالستان را چنین به تصویر میکشد:

بهار سبز مالستان قشنگه
دلم از دوريش هر لحظه تنگه
بيا دلداده اين مرز وبوم باش
كه غير از اين برادر! سخت ننگه.





آقای فیاض درا ین دوبیتی اش چنان می رساند که وی از مالستان دور بوده و حس تنهایی اش وا میدارد تا در رابطه به زاده گاهش سخن چندی بگوید. وی از سر سبزی های که روح آدمی را معطر می سازد و دور بودن از آن برایش سخت اسف بار میباشد و دلش در شوق دیدارش لحظه شماری میکند، و از دیگران میخواهد که مثل او دلداده زادگاه خود یعنی مالستان باشد که به غیر از آن دیار دیگر چیزی ننگ بزرگی است.
شاعر توانا آقای سلمانعلی ذکی نیز می نویسد:


گل صد برگ تابستان کجایه؟
غم آرام مالستان کجایه؟
شکستم در پی شلاق پاییز
نمی بینم که باغستان کجایه؟


آقای ذکی نیز برای دیدار آن گل صد برگ تابستان لحظه شماری میکند. وی از دوری و ندیدن برگهای نازک و گل زرد رنگ آن که روزی در دست میگرفت و بوی معطر گونه آن روح بخش تازه ای بود، حالا یاد آن کرده و برای آن دلواپس میباشد. زندگی انسان با پر خم و پیچ های که همراه است مداوم با غم و شوق نیز همراه است. برای آقای ذکی سرزمین آبایی و در آنجاییکه چشم اش را به دنیایی هستی گشوده است از همه دار و ندار دنیا هم بهتر میباشد. چنانکه غم مالستان را به آرامش زندگی میخواند. غم که وجود آدمی را سبک و ناچیز می سازد و ضعیف شدن آن در مقابل موج پرطلاطم روزگار تاب نمی آورد. ولی غم که از دیار خاطرات و سر زمین که با آب و خاک آن دوران کودکی را سپری کرده است برایش آرام بخش می باشد. در حالیکه وی از سختی های روزگار که وی به فصل پایز فصل که همه زیبایی های هستی در مقابل سرمای زمستان کم کم جایش را خالی میکند تشبه میکند و خودش در چنان حقیر می شمارد که شکستن او در پش شلاق های که از دست روزگار و آدمیان بد خلق به وی می زند حکایت میکند و آن باغ و بوستان و سبزه های بهاری مالستان را که نوید بخش زندگی برایش میباشد می پرسد و آنرا برایش تسلی برای ادمه زندگی می داند. با سرودن این دوبیتی که جوهر علایق گوینده آنرا نسبت به زادگاهش می رساند و همواره از نبود گل های زیبا و نوازشگر روح آدمی است و درختان بی شمارش که فضای برای هستی را نوید میدهد استجواب میکند. گل صد برگ مالستان و باغستان آنرا نمی بیند و زندگی برایش بی مفهوم می نماید.  

روح الله الهام میگوید: 
خیالم از مالستان آمدی یار 
زغـــوش نیستان آمدی یار
گـل صدبرگ تابستان دلبر
صد آیه بهر ایمان آمدی یار



سرودن این دوبیتی چنان می رساند که الهام نیز از دیار خاطرات اش دور بوده وقتیکه با یار مرهم زخم های خود رو برو میشود از چهره شاداب و بوی معطر گونه اش چنان تصور میکند که یارش از دیار خاطرات اش آمده است. آن دیار که قد افراشته های نی که نشان از قد و قامت کمر باریک و بلند اندام اش را می رساند پیوند میدهد. بازهم از همان گل صد برگ که در میان جنگلات خود نمایی میکند و از دور توجه انسان را بسویش می کشاند و یارش را همانند او جذاب ودلکش تعبیر میکند. به همان پیمانه ای از فراق یار و دیدن او انسان لحظه شماری میکند. گل صد برگ در مالستان از همان جایگاه والایی برخوردار میباشد که اکثر شاعران و ادیبان از آن به نیکویی یاد میکنند. دلبر و یار دیرینه او از یکسو همان دیار مالستان است که بوی خوشگوارای آنرا با خود آورده و حس نوازشگر خانواده که مرهم بر زخمهای فراق و دوری آنرا می باشد. الهام چنان تصور میکند که آمدن یار از دیار آشنا تسلی خاطر برای برگشت او و تولد دوباره و مرور بر خاطرات دوران کودکی اش را امیدوار می سازد و متیقین است که آن دیار فراموش نشدنی نیز برای بازی های کودکانه اش لحظه شماری میکند.
سید انور عادل می نویسید:


به مالستان بهارانش چه زیباست 
صدای آبشارانش چه زیباست
نسیم شبنم افزایش سحــرگاه 
به روی باغ بوستانش چه زیباست
چناران صف زده برجویباران 
شکوه آن چنارانش چه زیباست
جوانانش به دل کینه ندارد 
صفای پیرمردانش چه زیباست
بودمهمان نوازی خصلت شان 
گشاده سفره نانش چه زیباست
حساب ماه رویانش چه پرسی 
حجاب ماه جبینانش چه زیباست 


آقای عادل نیز که از جمله شاعران دیار مالستان می باشد و در وصف مالستان سروده ای دارد که از فصل سرسبز و هوای گوارای مالستان سخن میگوید و از صدای نوازشگر آبشارانش که دل پر درد آدمی را خالی از هر گونه رنج و درد که گاهگاهی از جفای روزگار متحمل میگردد می نماید. روز گاری که همه با آن پر خم و پیچ های سرو کار دارد که هیچ قابل پیش بینی برای آن نمیتوان کرد. آقای عادل آنقدر محو در زاده گاهش میگردد که همه دار و ندار مالستان برایش یک و یگانه و خالی از هر گونه عیوب می نماید. همین است که درختان چنار که در میان سبزه زار ها و کشت زار ها قد اش را به آسمان می رساند و از جوانان که دل پاک و بی آلایش دارد سخن میگوید، صفای پیرمردان و مهمان نوازی های که جز از فرهنگ آن دیار را در بر دارد و از حجاب ماهرویان و زیبایی های آنها سخن میگوید و یاد خاطر آنرا در ذهن اش مرور میکند. جوهرشاه اخلاقی در وصف میرآدینه که مرکز مالستان نیز می گوید:

میرآدینه خودگون مو
دوا مونه درمون مو
ملک بیگانه نه موری
خوبه دیبه قارون مو



استاد جوهرشاه اخلاقی که در بخش دوبتی های فلکلوریک و یا عامیانه قلم فرسایی میکند نیز زادگاهش را وصف میکند و میرآدینه را از خود و خود را از میرآدینه میداند و تنها میرآدینه زادگاهش را مرهم بر درد و الم های روزگار می پندارد. آقای اخلاقی از رفتن به دیگر جاها خودداری میکند و دیپه قارون که همه ساختمان های عام المنفعه در آن قرار دارد بهتر از همه جا ها میداند. آقای اخلاقی زادگاهش را یعنی میرآدینه مالستان را برایش همه چیز میداند و از آن به نیکویی یاد میکند. زادگاه انسان ولو آنکه به سختی و مشکلات نیز به همراه باشد و زندگی تاقت فرسایی را هم سپری نماید با آنهم خود را راحت تر از ملک بیگانه احساس میکند و این امر نه تنها در یک محدوده، بلکه در همه امور و در همه ابعاد زندگی با ارزش میتوان یافت و کسی را نمیتوان سراغ گرفت که از زادگاهش و خاطرات دوران کودکی اش که در محله ای سپری کرده است فراموش و از آن سخنی به میان نیاورد.
حیات الله مهریار میگوید:


گل صد برگ تابستان شی خوبه
صدایی آبشاران شی خوبه
سلام ام را به مالستان رسانید
توله سورنی چوپانان شی خوبه


مهریار گرچند که شاعر نیست و شاید همین دوبیتی باشد و بس. ولی حرف اینجاست که به همین یک دوبیتی شاید بتوان نکات ارزشمندی را برای هویت زادگاهش در دل زمان جای داد. همینکه علایق اش را نسبت به زادگاهش نشان داده است قابل قدر است. به راستی مهریار نیز بوی خوشگوارای گل صدبرگ را فراموش نکرده و آنرا بهترین ها و خوبترین ها می شمارد. قله های بلند و آبشاران که در فصل بهار از هر گوشه و کنار سرازیر شده به پایین حرکت میکند و انسان دل خسته از روزگار در چنین حالت کنار آن آبشار بنشیند همه درد و رنج های زمان که در حق اش روا داشته را فراموش میکند. چی برسد با صدای آبشارانش سخن گفت و همه درد دل را با آب روان در میان گذاشت. از سوی هم، چنان می رساند که مهریار هم از آن دیار دور است و دل تنگ آن شده که از خواننده میخواهد که سلام اش را به مردم آن دیار برساند، بخصوص نوای دل انگیز توله و سورنی که چوپانان همه با آن سخن میگویند و درد ناخوشایندی روزگار اش را به کوه و صحرا دور می اندازد. چی دلنشین است آن صدای که از عمق دل یک عاشق با جوهر و قریحه آن مدغم شده و همراه با باد های نوازشگر موسومی به رخ یار بکشاند و آنرا از درد هجران اش با خبر می سازد. شاید وجه تسمیه مالستان همان دامداری و مالداری آن گرفته شده باشد که آن دامداران هریک به چوپانان نیاز دارد که توله و سورنی های آنها گوسفندان را شوق رفتن به کوه ها میدهد.


بسیاری از دوستان و قلم بدستان که در بخش های مختلف فعالیت دارند در رابطه به زیبایی های مالستان به سهم خود شریک اند و هر کدام در فضای مجازی انترنت با عناوین مختلف، ولی با وجه مشترک (مالستان) فعالیت می نماید.
دَین ما در رابطه چیست؟
همانطوریکه هر انسان در قبال خانواده خود مسئولیت احساس میکند و از هر دیدگاه به آن توجه میکند لازم است که در قبال جامعه و زادگاه خویش نیز از این امر مستثنی نباشد. چنانکه در شرایط امروز در ابعاد مختلف نگاه بکنیم و از رشد و بالندگی مردم و جامعه خویش به افتخار یاد بکنیم لازم است که آنرا بطور شایسته آن به دیگران نیز تقدیم نماییم. چنانکه اکثر دوستان با ایجاد وب سایت ها، وبلاگ ها و صفحه های مختص به فیس بوک که چگونگی تغیر و تحول مالستان را به تصویر میکشد قابل قدر است. اگر از این فضا و امکانات که روشنفکران ما در اختیار دارند به نحو درست آن استفاده ننمایند شاید همین روشنفکران در فضای تاریک دیگران نیز محو و نابود گردد و از آن هیچ آثاری و نشانی برای واقعیت های عینی جامعه و تقدیم به نسل های آینده و امروز نگردد چیزی باقی نخواهد ماند. اگر کسی بر آن شود که در مورد مالستان معلومات را کسب کند بجای اینکه از انتحار و انفجار چیزی را ذهنش را مشغول سازد، بهتر آن است که از رشد علمی و روشنفکری و بالندگی جامعه و تصویر مملو از پیشرفت و تمدن در ذهن شان و در دل شان حک گردد. پس بنا براین بر ما است که جز پیکر بزرگ مالستان خود را میدانیم و در قبال آن دیار احساس مسئولیت نموده و به حد توان خود، به گفته یکی از دوستان حتی یک کلمه هم که شده در مورد مالستان بنویسیم شاهکاری کرده ایم. 


از همین نویسنده: بازار میرآدینه  مکتب متوسطه گودال مهمانی ها در مالستان نوروز علی بهاران قوریخ در قول مکلی جایگاه تیاتر در فرهنگ هزارستان جایگاه مسجد در قول مکلی رسم و رواج ها در مالستان رسم و رواج ها در مالستان رسم و رواج ها در مالستان الف) بازیهای بیرون ازخانه قول مکلی میرآدینه ب) بازیهای داخل خانه لیسه عالی میرآدینه مالســـــــــتان از آغاز تا کنون