۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

بصیر سیرت برنده جایزه معتبر حقوق بشری رسانه برای تغیر:


    بصیر سیرت برنده جایزه معتبر رسانه برای تغیر:
بصیر سیرت جایزه معتبر رسانه برای تغیر جهانی موسسه بین المللی تصویر و صدای امریکا را از آن خود کرد. این جایزه امسال به پنج فعال از کشور های جهان در عرصه حقوق بشر ، رسانه و هنر اهدا شده است. بصیر سیرت از افغانستان نامزد این جایزه شده بود و بتاریخ 30 سپتامبر 2012 رسمآ این جایزه را در دهکده صلح شهر نیویارک آمریکا از سوی مسولین موسسه مزکور دریافت نمود.


این جایزه بخاطر فعالیت چشم گیر وی در حوزه خبر رسانی حقوق بشری به وی اهدا گردیده است. بصیر سیرت جایزه تصویر و صدای امید در بخش رسانه برای تغیر ، حقوق بشر و عکاسی با گرایش حقوق بشری خویش را به صابره دختری که در ولایت غزنی از سوی افراطیون مذهبی به جرم دختر بودنش وحشیانه صد ضرب شلاق (دره) زده شده بود. اهدا کرد.

در مراسیمی که در دهکده صلح نیویارک بتاریخ 30 سیپتامبر 2012 برگزار شده بود در حضور دهها خبر نگار از کشور های جهان و دهها شخصیت برجسته حقوق بشری دیگر این جوایز به پنج فعال از جمله بصیر سیرت تقدیم گردید. این جایزه در بخش رسانه برای تغییر و حقوق بشر به اریک نیکولاس از آلمان، اسونتا وگورا – کشور کینیا ، فوینتس کرولاا کشور چیلی و به تام بوریل افریقایی تبار امریکا نیز تعلق گرفت.

بصیرسیرت از کودکی تا فراغت از دانشگاه:
بصیر سیرت در یکی از دور افتاده ترین نقاط کشور و در یکی از محروم ترین والسوالی های ولایت غزنی (مالستان)  در یک خانواده متوسط دیده به جهان گشود. وی دوران زیبای کودکی اش را در منطقه مالستان سپری نمود. مکتب ابتدایی را در نزدیک دهکده خود آغاز کرد و بعدآ براثر نابسامانی اوضاع امنیتی در منطقه همراه باخانواده اش رهسپار غربت گردیده مدتی را در کشور همسایه با زنده ماندن مشت و پنجه نرم کرد، در جریان مهاجرت به ادامه تحصیل پرداخت. درنهایت در سال 1999 از لیسه فیضیه فارغ التحصیل گردید.



بعد از فراغت از صنف دوازدهم موفقانه کانکور را سپری نموده وارد دانشگاه کابل گردید و در سال 2005 از رشته تیاتر و سینما دانشکده هنر های زیبا دانشگاه کابل با درجه عالی فارغ التحصیل گردید. بعد از فراغت با عشق و علاقه فراوان عملآ وارد عرصه فلم سازی ، عکاسی ، خبرنگاری وفعالیت حقوق بشری گردید. وجسورانه در عرصه های فوق قدم گذاشت.
آقای سیرت زمانیکه مصروف تصویر برداری فلم مستند در مورد زندگی زنان ولایت نورستان بود، در همین ولایت از سوی طالبان گرفتار گردید وبا مرگ مشت و پنجه نرم کرد. ایشان با شجاعتی که داشت موفقانه بعد از ده روز اسارت از زندان طالبان موفق به فرار گردید و جان سالم بدر برد. آقای سیرت بعد از اسارت و فرار از چنگ طالبان تا کنون زندگی را همراه با دهها تهدید سپری نموده و تاحال خویش را زنده نگهداشته است.

فعالیت های هنری:
بصیر سیرت فعالیت های هنری خویش را ابتدا ازخوشنویسی و نقاشی در دیار غربت آغاز کرد وبرای اولین بار مصروف خوشنویسی سنگ های قبر گردید ، بعد از مدتی کورس آموزش خوش نویسی را برای علاقه مندان این هنر ایجاد کرد و رسمآ منحیث یک استاد خوش نویس کارش را آغاز نمود. وی تا آخرین لحظات زندگی در غربت برعلاوه دروس مکتب مصروف آموزش خوشنویسی برای جوانان و نوجوانان بود، تعدادی زیادی از نوجوانان را با هنر خوشنویسی ابتدای آشنا ساخت. این فعالیت هایش زمانی ادامه داشت که خودش مصروف ادامه تحصیل دوران متوسطه بود.



بعداز فراغت از دانشگاه کابل منحیث یک هنرمند حرفه ای عملآ کارش را آغاز کرد، وی برعلاوه فلم سازی مستند و کوتا ، عکاسی را نیز با جدیت تعقیب نمود و موفقیت بزرگی در این عرصه کسب نمود، طوریکه به یکی از عکاسان مطرح مبدل شد  در حقیقت در عرصه عکاسی حضور فعالی داشته و نمایشگاه های بزرگ شخصی و گروهی را با موضوعات گوناگون چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور راه اندازی نموده است یکی از بزرگترین نمایشگاه های شخصی وی نمایشگاه حقوق بشر بود که درکابل برگزار گردید و این نمایشگاه اولین قدم بسوی حقوق بشر بود و عملآ در عرصه حقوق بشر رسانه ای قدم گذاشت و موفقیت های بزرگی را نصیب خود ساخت. چنانچه دریافت جایزه حقوق بشری رسانه برای تغیر جهانی را یکی از بزرگترین موفقیت های حقوق بشری اش می توان محسوب کرد.

بصیر سیرت از سال 2004 بدین سو به عنوان عکاس خبری با رسانه های مختلف داخلی و بین المللی همکار بوده است. او عکس های متعددی از موضوعات حقوق بشری و اجتماعی از نقاط مختلف افغانستان گرفته است؛ حتی به ناامن ترین ولایات افغانستان سفر و بارها با تهدید مرگ، دست و پنجه نرم کرده است.

در کنار این که رویدادهای خبری، جایگاه ویژه ای در کارنامه کاری این عکاس افغان دارند، گنجینه عکس های آقای سیرت، مملو از عکس های بی نظیری از بافت زندگی اجتماعی- فرهنگی اقوام مختلف افغانستان است. او مدیر مسئول مرکز عکاسی خبری چشم سوم است و تاکنون نمایشگاه های متعدد عکاسی در داخل و خارج از افغانستان برگزار کرده است.
جدیدترین نمایشگاه عکاسی وی، افغانستان جدید از چشم افغان هاست که از سال گذشته تا کنون به شمول ولایات افغانستان در چندین کشور اروپایی نیز در حال برگزاری است.



هنرمند توانا فیلم های زیادی را در افغانستان کارگردانی نموده و یا با کارگردانان مشهور و بین المللی همکاری داشته است و از بهترین کار های وی ، شبهای کاریکاتوریست، تا الفبا، صدای شهر فلو والفبای کولی در بخش داستانی کوتا، افغانستان کوچک، کوچه پرندگان خانه من است و زیرچشمان بودا از کارهای مستند میشه یاد کرد.
فیلم های افغانستان کوچک و کوچه پرندگان خانه من است در جشنواره های بین المللی به نمایش گزاشته شده اند و به زودی در جشنواره لایف زیک ، آرت داکومینتا اروپا و آسیاتیکا در روم ایتالیا در بخش مسابقه فیلم ها کوتا به نمایش گزاشته میشود.
آقای سیرت در رشته عکاسی و مخصوصآ فوتوژورنالیزم افرادی زیادی را آموزش داده است. اکنون دهها عکاس موفق براساس همکاری و رهنمایی ایشان وارد خانواده مطبوعات و بالخصوص عکاسی خبری گردیده اند و هرکدام به چهره های موفق در عرصه عکاسی مبدل شده اند.

فعالیت های حقوق بشری:
از برجسته ترین فعالیت های او در زمینه های حقوق بشر، دفاع از آزادی بیان و اندیشه و ترویج مبانی و فرهنگ دموکراسی خواهی می توان به برگزاری هفته حقوق بشر با موضوعات آزادی بیان و جرایم جنگی در طول 2 سال اشاره کرد. هفته حقوق بشر با موضوع حقوق و آزادی های زنان، برای سومین سال متوالی، توسط او در کابل برگزار گردیده است .
 آقای سیرت در وبلاگ نویسی حقوق بشری نیز چهره ای آشنا در میان وبلاگ نویسان افغان است. او در دو وبلاگ فارسی و انگلیسی زبان حقوق بشر، به نشر گزارش های حقوق بشری افغانستان می پردازد. در کنار این همه فعالیت های مهم و اساسی وی نوشته های زیادی را به نشر سپرده و سال های اول حکومت کرزای نوشته هایش در هفته نامه ها، مجلات و روزنامه های داخلی و خارجی به نشر سپرده شده است و گزارش های بی طرفانه اش مورد تحسین دوستان عرصه مطبوعات و جامعه هنری افغانستان قرار گرفته است.



سالهای که این جوان به حیث فعال رسانه ای ایفای وظیفه نموده بار ها مورد حملات شوم دشمنان آزادی بیان و مردم افغانستان قرار گرفته و یکی از تجربیات تلخ این جوان اختطاف وی توسط طالبان در سال 2004 ولایت نورستان است وی که سالهای زیادی در عرصه جامعه مدنی، رسانه ها، حقوق بشر، هنر و فرهنگ کار کرده است بدون شک در حکومت داری و دموکراسی نقش ارزنده ای داشته و این فعالیت های خستگی ناپذیر وی را به دشمنان افغانستان آشنا ساخته و باعث بروز اتفاقات سخت ویرانگر تروریستان قرار گرفته است و لت خوردن های که در تاریخ عکاسی افغانستان به بصیرسیرت مربوط میشود فراموش همکاران جامعه ای رسانه نمیشود و جای بسا خوشحالی است که از دم مرگ و صد خوشبختانه با زیرکی توانست از مرگ بگریزد و تا امروز فعالین رسانه ای افغانستان و جهان را یاری رساند.

     نوشته : حفیظ بشارت

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

در حق بانوی مکتب ساز جفا نکنید


داکتر سیما سمر، مبارز حقوق زنان و رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان جایزه «نوبل الترناتیف» را به خاطر استقامت و فداکاری اش در راه تامین حقوق بشر به دست می آورد. او پیش از این چند بار نامزد جایزه صلح نوبل بوده است. بنیاد جایزه «نوبل الترناتیف» که در استکهلم مستقر است، روز پنج شنبه (6 میزان 1391/ 27 سپتمبر 2012) برندگان این جایزه را اعلام کرد. هیات داوران گفت که جایزه «نوبل الترناتیف» به خانم سمر به خاطر «استقامت و فداکاری دلیرانه اش برای حقوق بشر، به خصوص حقوق زنان، در یکی از خطرناکترین و پیچیده ترین مناطق جهان»، تعلق گرفته است. اول از همه این جایزه را به خانم داکتر سیماسمر و تمامی هموطنان عزیز تبریک عرض نموده و برایی این بانوی مکتب ساز آرزویی هرچه بیشتر موفقیت را خواهانم. 
ما این خبر را تحت یک آلبوم از عکس داکتر سیماسمر در وال مان ( مالستان درخشان) نشر کردیم و دوستی آمده و در پایی این آلبودم  یک چنین کامنت را داده است: (ah banoi mate prest ke faqet tanha makteb da jaghori jor kerde mager ne ?) که این کامنت مرا مجبور کرد این پست را نوشته کنم. 
سیماسمر کیست و چکار کرد؟ داكتر سيما سمر در سال 1336 خورشيدي در ولسوالي جاغوري ولايت غزني تولد شد و تعليمات دوره مكتبش را در جاغوري و ولايت هلمند به پايان رساند. خانم سمر پس از فراغت از مكتب به دانشكده طب دانشگاه كابل راه يافت و در سال 1361 از اين رشته فارغ شد.سيما سمر پس از پايان تحصيلاتش در عرصه خدمات طبي مصروف كار شد و به شمول كابل، در زادگاهش جاغوري خدمات طبي عرضه كرد.در سال 1984 عبدالغفور سلطاني، شوهر سيما سمر كه در دانشگاه كابل مصروف تدريس بود از سوي ر‍‍ژيم كمونيستي بازداشت و ناپديد شد. سپس خانم سمر افغانستان را ترك و در كويته پاكستان مهاجر شد.خانم سمر یک مركز صحي در كويته تاسيس كرد و در آن به تداوي مهاجران پرداخت. او در سال 1989 موسسه اي را به نام "شهدا ارگنايزيشن" ايجاد كرد و از طريق اين موسسه خدمات طبي و تعليمي را براي مهاجران افغان در كويته و همچنان مناطق محروم افغانستان ارايه مي كرد.سيما سمر از طريق اين موسسه توانست مكاتبي را براي دختران در شماري از ولايت های افغانستان اعمار كند. مناطقی که در آنجا از سوی داکتر سمر مکتب اعمار می شد، آن وقت از سوی دولت هیچ گونه حمایتی دریافت نمی کردند.

خانم سمر در سال هايي كه طالبان بر افغانستان مسلط بودند، چندين مكتب و مراكز آموزشي مخفي و زيرزميني را در كابل و غزني تمويل مي كرد. او توانست در اثر تلاش هايش 10 كلينيك، چهار شفاخانه و ده ها مكتب را براي دختران و كودكان افغان در نقاط مختلف افغانستان اعمار كند.سیما سمر نخستين زن در افغانستان بود كه پس از شكست طالبان در سال 2001 مقام معاون رييس جمهور را به دست آورد. اين پست در كنفرانس تاريخي بن آلمان، به خانم سيما سمر اختصاص داده شد.همچنان سمر نخستين زن افغان بود كه به عنوان معاون رييس دولت و وزير امور زنان افغانستان در 24 اپريل 2002 در جلسه شوراي امنيت سازمان ملل متحد سخنراني كرد.خانم سمر از 22 دسامبر 2001 تا 22 جون 2002 به عنوان معاون آقاي كرزي و وزير امور زنان افغانستان فعاليت كرد.داکتر سمر در حال حاضر رييس كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان است و تا بحال این جوایز ها را از آن خود کرده است:

 جایزه "رهبری اجتماعی " از سوی "بنیاد جایزه رمان مگسی سی"، فلیپین، 1994 میلادی.
 جایزه دموکراسی و حقوق بشر آسیا، سال2008.
 جایزه بین المللی صلح (شهر وای پس) کشور بلجیم، سال 2008.
 جایزه "رهبر جهان فردا" در نشست اقتصادی جهان، سویس، 1995 میلادی.
 جایزه " صد قهرمان زن" نیویارک، امریکا، 1998 میلادی.
 جایزه" حقوق بشر پال گرونیگر" از سوی " بنیاد پال گرونیگر"، سویس، 2001 میلادی.
 جایزه " صداهای شجاعت" از سوی کمیسیون زنان برای زنان و کودکان مهاجر، نیویارک، امریکا، 2001.
 جایزه " آزادی جان همفری، حقوق و دموکراسی"، کانادا، 2001 میلادی.
 جایزه " زن سال" مجله خانم " در نیابت از زنان افغان"، امریکا، 2001 میلادی.
 جایزه " زن ماه "، تورنتو، کانادا، 2001 میلادی.
 جایزه " بهترین کارکن اجتماعی" از سوی " بنیاد مایلو" کویته، پاکستان، 2001 میلادی.
 جایزه "بین المللی حقوق بشر" از سوی حقوق بشر بین المللی لا گروپ، واشنگتن، امریکا، 2002.
 جایزه " آزادی" از سوی انجمن زنان برای آزادی دموکراسی، بارسلونا، اسپانیا، 2002.
 جایزه " حقوق بشر" از سوی کمیته حقوق دانان برای جایزه حقوق بشر، نیویارک، امریکا، 2002.
 جایزه " درفش نقره ای " از سوی توسکانی ایتالیا"، 2002 میلادی.
 جایزه " زنان برای صلح " از سوی " یکجا برای صلح"، رم، ایتالیا، 2002 میلادی.
 جایزه " پریدیتا هوستون"، واشنگتن، امریکا، 2003 میلادی.
 جایزه " زنان سال"، واشنگتن، امریکا، 2003 میلادی.
 جایزه " پروفایل شجاعت جان اف کندی"، بوستون، امریکا، 2004 میلادی.
 جایزه " جانتان مان" برای سلامت وحقوق بشردر سطح جهان، واشنگتن، امریکا، 2004.
 جایزه " پال شلرستفتونگ"، 2004 میلادی.
 دکترای افتخاری حقوق، دانشگاه آلبرتا، کانادا، 2004 میلادی.
 دکترای افتخاری هیومن لتر" دانشگاه براون، رود آیلند، امریکا، 2005 میلادی.


ما نمیدانیم این دوست مان بنابر کدام دلیل و مدرک در حق بانویی مکتب ساز چنین میگوید. این دوست مان ادعا نموده است که داکتر سیماسمر غیر از جاغوری در دیگر مناطق مکتب نساخته است، اما برایی اینکه جواب به این دوست مان داده باشیم داستان را در اینجا به اشتراک میگذارم. 
در سالهایی نه جندان دور " دوران مجاهدین " شهدا ارگنايزيشن تصمیم به ساخت ساختمان برایی لیسه عالی شنیده ( در آن زمان معروف به مکتب کاتب هزاره بود) گرفت و برایی این مکتب ساختمان ساخت. اما میدانی در عوض مردم مالستان چگونه از داکتر سیماسمر قدر دانی کرد؟ بنابر گفته دوستم در بازار شنیده یک برنامه بود و اکثر بزرگان در این مراسم جمع بوده. بنابر گفته دوستم که در این مراسم حضور داشته داکتر سیماسمر نیز در این مراسم شرکت نموده بوده. این رسم است بین مردمان ما که وقتی کسی در مجلس وارد میشود دستش را بفشاریم و به او خسته نباشید بگویم. اما یک شخص که مردم مالستان بی نهایت به او احترام میگذاشت و یکی از بزرگان مالستان نیز بود در این مراسم از دست دادن به سیماسمر خود داری کرد و استدلالش نیز این بود که خانم سیماسمر مرتد است و حجاب ندارد. بنابر گفته دوستم این شخص حاج آقایی مهدویی بوده است. با آن هم خدمات خانم سیماسمر مشهود و هویدا است. بعنوان یک نمونه ، در زمستان بسیار سرد که همه جارا برف فرا گرفته بود و مردم بیکار و بی عار بغرا ( قریه که خودم در آنجا بدنیا آمدم) مسابقه تیر اندازی داشتند. جایی را که به عنوان هدف تیر اندازی انتخاب نموده بودند دقیقاً پشت خانه ما بود. دقیق یادم نمانده است که چه بود و چرا خانواده ام در خانه فامیلانم مهمان بودند. در حین برگشت گلوله یکی از تیر اندازان فرق خواهرم را شکافته بود. در آن روزها وضعیت خیلی بدی بود و در مالستان هیچ دکتر نبود. بخصوص برایی کسی که گلوله فرقش را شکافته باشد. خلاصه خواهرم را داخل سبد گذاشته و بعد یک روز پیاده رویی و برف چیر کردن ( در آن روزها مردم برف سرگ ها را نیز پاک نمی کردند) خواهرم را به سنگماشه در شفاخانه شهدا انتقال میدهند. سرطبیب شفاخانه شهدا نیز آن زمان داکتر زُبیده بود. بعد از سه ماه بستر بودن در شفاخانه شهدا خواهرم سلامتی خود را باز یافت و امروز زنده است. 
علاوه بر این سالانه بیش از هزاران نفر از خود مالستان برایی معالجه به این شفاخانه مراجعه می کند و سلامتی خود را بدست می آورد. نمونه زنده آن مصمویت دختران مکاتب میرادینه است که به همین شفاخانه انتقال یافته بود. در سالهایی بعد از طالبان عده مردم مالستان به حضور داکتر سیماسمر شرف یاب شده بود و از ایشان درخواست کمک برایی اعمار مکاتب در مالستان نموده بود. در این ملاقات داکتر یک نکته را به مالستانی ها به شوخی گفته بود،  که باید دوستان بداند. داکتر به شوخی گفته بودند که از مهدویی بخواهید تا برایی تان مکتب بسازد! این فقط یک شوخی بود و بعد از دوران طالبان باز هم "شهدا ارگنايزيشن" مکتب شنیده را بازسازی کرد. مکتب را که در دوران مجاهدین ساخته بود و مردم در دوران سیاه هیچ چیز برایش باقی نگذاشتند. 
با این وجود ، خواستم بگویم که چنین دید نسبت به داکتر سیماسمر شرم آور است و از دوستان خواهش دارم که کمی واقع بین باشند. 

                                                                   " تشکر ، کیهان فرهمند "

۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

چُب باش زن!


محمد علی نظری
روزگار درازی،  لب های زنان جامعه هزاره به هم دوخته شده است. از مدت ها قبل، ولی در آن قدیم زنان؛ خوشبخت تر از امروز بودند زیرا در آن روزگار، اگر نمی توانستند لب بگشایند و از درد های نهفته در اعماق دلشان فریاد کنند؛ آن ها اگر نمی توانستند درد دل شان را با زبان شان بیان کنند حداقل می توانستند با لبهای دوخته شده و مهرخورده شان سخن بگویند و از دردها و رنج های شان دیگران را باخبر کنند.
 زنان جامعه ی هزاره می توانستند با "پوفی" عقده دل بگشایند و راز دل برملا کنند اما امروز این ابزار ناچیز اما گرانبها را نیز از دست این زنان گرفته اند. امروز زنان نمی توانند عقده دل گشایند. پوفی در حقیقت نوعی اعتراض مدنی بود در یک جامعه ی کاملاً سنتی و بیگانه با مدنیت. پوفی فریادی بود که زنان ستمدیده و مجرم جامعه ی ما از ژرفای دل بر می آوردند و در مقابل آنچه امروز مرد سالاری خوانده می شود اعتراض می کردند.  و جرم آنان نیز زن بودن شان است. زنان دور هم جمع می شدند و با لب های بسته ی شان فریاد می کشیدند. اما چرا با لب بسته؟
زنان حق نداشتند صدای شان را بلند کنند و فریاد برآورند. حق نداشتند از ظلم هایی که در حق شان می شد شکایت کنند. زن نباید راز درون خانه را به بیرون ببرد و از همه مهم تر اینکه صدای زن را نباید مرد یا مردان نامحرم بشنوند اما هر لحظه زنان نامحرم صدای بلند، خشن و آمرانه ی مردان نامحرم را می شنیدند ولی این حرام نبود و نیست. مردان حق دارند با صدای بلند سخن بگویند و نیز حق با مردان است نه مردان با حق. آنچه مردان می گویند حق است و آنچه مردان انجام می دهند موافق با شریعت. زنانی که حق نداشتند با صدای بلند سخن بگویند، آنان همچنان حق نداشتند تا فریاد کنند وعقده ی دل شان را خالی کنند. زنان در همچون فضایی چاره ای نداشتند جز این که تحمل کنند و صبور باشند تا شود روزی که آنان بتوانند دور هم جمع شوند و از شدت درد فریاد بر آورند اما چگونه فریاد؟ فریادی که شناخته نشود از کیست زیرا فریاد کشیدن زنان خود جرم است و هر زن چندین مفتی دارد که هرکدام فرصت کرد فتوا صادر می کند و زن را به جزایش می رساند و یا هم شاید همه ی آنان. مردان جرم نمی کنند زیرا آنان صاحبان اختیار اند و سرپرست خانواده. خداوند جل جلاله در قرآن کریم فرموده است: الرجال قوامون علی النساء. بلی، قیم و سرپرست مرتکب گناه نمی شود و اگر هم بشود کسی نیست که حکم صادر کند و جزا تعیین.
     آن روزها اگر زنان نمی توانستند با زبان سخن گویند و از شدت درد یا درد های شان فریاد سردهند، با لبان بسته فریاد می کردند: آی مردانی که سرپرست ما هستید به ما اجازه ی فریاد کشیدن دهید. به ما اجازه ی آه کشیدن دهید. بلی، آنان با لب های دوخته شده به هم، فریاد بر می آوردند ولی امروز که جامعه مدرن شده است دیگر نیازی به چنان فریادها نیست. امروز زنان به حق؟؟؟ شان رسیده است.
 امروز زنان محاکمه ی صحرایی می شوند اما نمی توانند فریادکنند نه با زبان شان سخن گفته می توانند و نه با لب های شان. صدای زنان نباید بلند شود که نمی شود وآنان با پوفی نیز نمی توانند اعتراض کنند چون امروز آن را نیز از آن ها گرفته اند. ماجرای چند روز پیش که در حوتقول جاغوری اتفاق افتاد یکی از حقوقی است که زنان جامعه ی ما در این دهه ی اخیر به آن دست یافته اند. دختر پانزده ساله به جرم رابطه ی جنسی غیر مشروع با یک پسر، در میدان فوتبال و در حضور مردم هشتاد دره زده می شود درحالیکه پسر که او نیز در این رابطه ی جنسی یک طرف قضیه بوده برائت حاصل می کند و بی گناه شناخته می شود.( گناه از یک نفر است که دو نفر با هم رابطه ی جنسی دارند و آن نیز گناه دختر می باشد.) حتمن دختر به زور آن پسر را مجبور کرده بوده که رابطه ی جنسی با او برقرار کند و دختران بدون شک در چنین جامعه چنان توانایی را هم دارند. امروز زنان نمی توانند فریاد بر آورند و به رسم اعتراض بگویند که در رابطه ی جنسی دو نفر سهیم اند و بدون حضور یکی از طرفین آن رابطه نمی تواند برقرار گردد و بد بختانه امروز پوفی ای هم ندارند که به وسیله ی آن به اعتراض بپردازند. آری، امروز زنان در جامعه ی هزاره بدبخت تر از دیروز به نظر می رسند و این نگران کننده است.

                                                                  محمد علی نظری
                                                           چهارشنبه 29 سنبله 1391 خورشیدی

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

«چشم‌های آبی دختر مالستان را کفن پوشاندند و گور کردند»

جواد ناجی


همه و هر کس به اندازه‌‌ای توانش بختاور را دیوانه صدا کردند. یا مردم بخت را از بختاور گرفتند و او را بد بخت کردند. بختاور اما چادر داشت «نُه‌گله» وچشم‌های آبی و هالیود پسند. به میژه‌هایش سرمه می‌کشید و تا آنجای که من می‌دانم به شهر و بازار می‌رفت، سوار به ماشین این و آن می‌شد، چه می‌دانم عشوه‌گری می‌کرد و به عابران و مسافران جاده‌ای خاکی مالستان ناز می‌فرخت و چه ارزان و ساده فروخت!  یکی را به آغوش گرم گرفت، نطفه‌ای بست و در نتیجه شکمش باد کرد. او نه تنها از باد کردن شکمش‌اش ناراحت نبود که منتظر یک مرد نیز بود که بیاید، او و فرزندش را ببرد. چشم‌های آبی بختاور تا مدت‌ها انتظار قدم‌های مردِ مرموزی را کشید اما گویا مرد مسافر راهش را رفته بود. بخت، بیشتر از این بختاور را یاری نکرد، چشم‌های آبی او دیگر رنگ سیاه سرمه را بعد از باد کردن شکم؛ ندید. هر روز چشم‌هایش به سیاهی می‌رفت تا آن‌که موسی‌خان از راه رسید و خون مردانگی، غیرت و عزتش به جوش آمد و سر انجام به انتظار چشم‌های آبی بی‌رنگ و سرمه‌ای بختاور پایان داد. سر بختاور را یک طرف قبر و فرزند نامشروعش را طرف دیگر گور گذاشت و روی بخت او خروارها خاک و شن ریخت.  بختاور اگر در عصر و همسایگی داستایوفسکی شکمش را بالا می‌آورد در کنار «ایوان»، «الیوشا» و «کاتیا» تمام «برادران کارامازوف» به خاطر چشم‌های آبی بختاور حریف جنسی پدر می‌شدند و نقش مرکزی به بختاور محول و بخت برباد رفته‌ای بختاور به او باز می‌گشت. بختاور چیزی کمی از آن زن دیوانه و حامله‌ای که در بخش از «برادران کارامازوف» بچه‌ای نامشروعش را در یک شب تاریک به دنیا ‌آورد و داستایوفسکی با شهوت تمام از او یاد می‌کند، نداشت.  در عصر بی‌بی‌سی نیز کسی از چشم‌های آبی و مرگ‌بار او یادی به عمل نیاورد و چیزی نگفت. چون محله و قریه‌ی او آدم تحصیل کرده نداشت، روزنامه 8صبح نداشت، سیماسمر و حقوق بشر نداشت. او اگر بخت زندگی در جغرافیایی فرهنگی افغانستان؛ ولسوالی جاغوری را می‌داشت، خانم سمر از مرگ او جایزه نوبل به گردن می‌آویخت و داوود ناجی مقاله‌ای می‌نوشت که«چشم‌های آبی دختر مالستان را کفن پوشاندند و گور کردند». بختاور، آرام و به دور از هیاهوی مدنی و حقوق بشری آرام گرفت و خفت. حتا یک نفر هم تظاهرات نکرد و نگفت بختاور هم زن است، مثل هر آدم حق حیات دارد، امیال و نفس شکم دارد و اوست که تصمیم می‌گیرد در شکمش چه جای دهد نه موسی‌خان!



۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

آیا "زنان بدون محرم" بی‏هویت اند؟

مهدی زرتشت

از تفکیک جنسیتی تا تبعیض جنسیتی

آیا "زنان بدون محرم" بی‏هویت اند؟

دست‏کم هر هفته، خبر و گزارشی از آنچه تبعیض، خشونت و بی‏عدالتی علیه زنان خوانده می‏شود، در صفحات روزنامه ها به نشر می‏رسد. این همه وقایع و حوادث در نقطه نقطه‏ی کشور اتفاق می‏افتد چه بسا موارد بیشتر و خیلی دردناک‏تر نظیر آن‏چه اصلاً به گوش رسانه ها نمی رسد و کسی از وجود آنها اصلاً اطلاعی پیدا نمی کند. کسی به عنوان زن کشته می شود، سنگسار می شود، زنده به گور می گردد، میان چهار دیواری های تاریک محبوس می گردد، مورد تجاوز و خشونت قرار می گیرد، لد و کوب می شود و هزاران نوع جرم و جنایت دیگر که با توجه به گراف بلند «خشونت علیه زنان» تعداد این وقایع شاید خیلی بیشتر از آن باشد که گاهی تصور می کنیم. زیرا در کشوری که خشونت این قدر آشکار باشد و سنت و فرهنگ قبیله‏یی حاکم نیز  به تمایز مفرط جنسیتی اعتبار کافی ببخشد، هیچ دور از تصور به نظر نمی رسد روزانه و حد اقل هفته چند بار وقایعی نظیر آن به وقوع نپیوندد. می توان گفت که بسیاری از این وقایع و حوادث از چشم رسانه ها دور می ماند. خشونت، جنایت و یا قتلی اگر صورت می گیرد، شاید خیلی‏هایش به گوش مقامات پولیس و امنیت، نهادهای حقوق بشر و جامعه ی مدنی و رسانه نرسد. زیرا به اصطلاح این فرهنگ، آنها (نهادها) فقط بلد اند درد سر درست کنند.چند روز قبل، یک تن از مقام‏های نهاد حقوق بشر در ولایت هرات شکایت کرده بود که ریاست پاسپورت این ولایت، به شماری از زنان که به گفته‏ی آنها «بدون محرم اند» پاسپورت نمی دهد. در گزارش از زبان مسئول بخش توزیع پاسپورت نقل شده است «برای دادن پاسپورت برای زنان، گرفتن تأییدی یکی از محارم و یا تأییدی یکی از نهادهای دولتی جزء پروسه توزیع پاسپورت است.» در حالی که نهاد حقوق بشر در ولایت هرات با استناد به قانون اساسی کشور گفته است: «در قانون افغانستان داشتن پاسپورت و مسافرت آزادانه به داخل و خارج از کشور حق تمامی شهروندان افغانستان اعم از زن و مرد...» است. 

اعمال سنت به‏جای قانون

اینکه در قانون اساسی کشور چیزی در این خصوص گفته شده یا نشده، یک طرف قضیه است؛ اما واقعیت این است که در افغانستان به دلیل سلطه و اقتدار سنت و وجود فرهنگ قبیله‏یی، در بسا موارد قانون در حاشیه قرار دارد. بسیاری وقت‏ها قانون نمی تواند حکمی تعیین کند؛ بلکه این عرف و عادت و سنت‏های دینی و مذهبی مردم است که آشکارا به حکم و دستور و  اجرای قانون می پردازد.گزارش‏های زیادی تا اکنون در رسانه‏ها به نشر رسیده که حکایت از موجودیت این روند دارد. فرقی نمی کند این تعیین حکم و اجرای عرف و عادات و حتا سلایق شخصی افراد و دیدگاه‏های آنان در ارتباط به مسأله جرم و مسأله جنیست، از سوی چه افرادی باشد. چه از سوی طالبان نظیر ده‏ها زنی که در مناطق مختلف کشور بدون دخالت رسمی دادگاه‏های محلی و مرکزی کشور سنگسار شده اند، تیرباران شده اند و هزار نوع جنایت ضد انسانی دیگر و چه از سوی کسانی که در جرگه‏ی طالب و تروریست نیستند بلکه سنت اندیشان و دینداران نسل تغییر ناپذیر و جاهلی‏اند که دست به دخالت می زنند و آشکارا حکم اعدام یا سنگسار و یا هم توقیف افراد را صادر می کنند.ده‏ها مورد نظیر این وجود دارد چه آنانی که در رسانه‏ها انعکاس یافته و چه آنانی که در خفا انجام شده و به یقین  می توان به موجودیت آن همه انگشت تأیید گذاشت.حال اینکه در قانون اساسی کشور در ارتباط به مسأله سیاحت و سفر و اخذ پاسپورت و جواز سفر چیزی گفته شده یا نشده، یک جانب قضیه است؛ اما تا آنجایی که اشکار است، این سنت است، این شریعت است و این برداشت‏ها و وجود فرهنگ‏های سنتی و قبیله‏یی این جامعه‏ای «هفتاد درصد بی‏سواد» افغانستانی است که بر قانون اساسی کشور فرمان می‏راند. در ارتباط به اینکه مسئولین توزیع پاسپورت در ولایت هرات از دادن پاسپورت به زنانی که به گفته آنها «محرمی ندارند» خود داری می کنند، ربطی به قانون ندارد؛ بلکه جنبه غالب این کار، سنت حاکم و دیدگاه سنتی در وجود چنین افرادی است که تبعیض آنها را در شکل افراطی آن به نمایش می گذارد. تبعیض جنسیتی با چنان شدت. این را هم شاید کسی نتواند حدس بزند که زنان به قول مسئولین «بدون محرم» که تقاضای اخذ پاسپورت داده اند، در ان لحظه از سوی مسئولین چه اندازه توهین و تحقیر شده اند و چه قدر مورد بی مهری و قهر و غضب قرار گرفته اند! 

تبعیض چنان وحشت‏ناک

در کشور افغانستان، خشونت پدیده عادی و آشکاری است. در این میان، قشری که بیشتر از همه قربانی خشونت شده اند، زنان هستند. نباید وجود یک وزیر، یک رئیس و یک فعال فرهنگی زن در این کشور را نماینده تمام زنان دانست و گفت زنها آنقدر هم در حاشیه رانده نشده اند. اکنون اما در گوشه گوشه کشور زنان مورد تبعیض و  خشونت قرار می گیرند. خبرهای ناگوار سنگسار زنان، تیرباران زنان، خشونت‏های خانوادگی علیه زنان، خودکشی و خود سوزی زنان، هر روز وجدان انسانی مردم این سرزمین را آزار می دهد.اکنون در برابر اعمال مسئولین توزیع پاسپورت اعتراض می گردد، ایا زنان بدون محرم، از خود هویتی ندارند؟ آیا اساساً زنانی که در کنار شان مردی ندارند تا موقع اخذ پاسپورت در کنار او بایستد و به جناب عالی درخواست اخذ پاسپورت به همسرش را بدهد، هویت ندارد؟ البته که چنین است. زنانی که از نظر آنها هویتی ندارد چون محرم ندارند، به  این معناست که انسان نیستند دگه.اما واقعیت این است که در این کشور به دلیل وجود سالها جنگ و بد بختی، دخالت‏های خارجی و همین‏طور اشاعه‏گران سنت و نوعی دینداری سازمان یافته برای پیشبرد اهداف خاص، چنان یک تبعیض جنسیتی حاکم است که مرد و زن دو موجود کاملاً متفاوت از هم شناخته می شوند. تبعیض جنسیتی در این کشور چنان تیره  و به نفع مردهاست که یک زن بدون مرد از خود نه هویتی دارد و نه استقلالیتی. همانگونه که از زمان‏های دور و دراز تا اکنون، مسافرت زنان حتا در داخل کشور از این شهر تا شهر دیگر، اصلاً بیخی ناممکن است. حتا خود زنان نه این اجازه را دارند و نه جرئتی که بتوانند از این شهر تا شهر دیگر به تنهایی (بدون مرد) سفر کند. تبعیض جنسیتی تا جایی است که صف مردها از زن ها جداست. تبعیض و نوعی نگاه تحقیرآمیز تا آنجایی است که وقتی در صف نانوایی قرار بگیری، به یک خانم به دلیل زن بودنش اجازه داده می شود تا بدون نوبت نان بگیرد. ولی در واقع این احترام به زن نیست اگر حتا به معنای درک مصروفیت کارهای خانوادگی زن باشد. این نوعی تبعیض آشکارا است و معنای دقیق‏تر آن نیز ضعیف پنداشتن زنان و احساس ترحم به زنان است. این فقط یک مثال بود. صدها نوع از این رفتار وجود دارد که در محیط گوناگون می توان آنهمه را مشاهده کرد. 

تبعیض به جای تفکیک؛ دخالت عقل

اجتماع انسانی از دو جنس و یکنوع تشکیل شده: زن و مرد با اسم مشترک انسان. زن و مرد قبل از همه یک نوع توازن طبیعی در مسأله خلقت و بقای همنوعان است. نگاه عقلانی و تجربی به مسائل، با رویکرد مسأله توازن در خلقت، به ما می گوید موجودیت دو جنس مخالف، کار طبیعت است نه کار یک انسان. عقل با یک دخالت سنت ستیزانه، تمام باورهای مبنی بر برتری طلبی را رد می کند. زیرا به حکم طبیعت، بقای نسل انسان به طور مساوی به عهده زن و مرد گذاشته شده است. زن بدون مرد موجود ناقصی است و همین طور مرد بدون زن. نباید تفکیک جنسیتی را با تبعیض جنسیتی آلوده ساخت.در کشوری که سالها محور اقتدار سنت‏ها و شریعت‎‏ها بوده، و از سویی، فرهنگی که بیشترین آمار خشونت و نوعی نگاه تبعیض‏آمیز را به زنان روا داشته، دفاع از زنان مشروع است. زنان قبل از اینکه زن باشند، انسان اند و دقیقاً مثل مرد حق کار، تحصیل، مسافرت و هرنوع فعالیت را دارد. زنان می توانند از خود هویت مستقل داشته باشند. هرنوع نگاه تبعیض آمیز نسبت به زنان، محصول افکار کسانی است که درکی از زندگی انسان دوستانه ندارند.اینک این جامعه نیازمند تغییر است. ذهن‏ها باید تغییر داده شوند، جهان‏بینی‏ها و جهان اندیشی‏ها جهت تازه‏ای به خود اختیار کنند. امروز قرن 21 است. تنها فرهنگ، عرف و قانونی می‏تواند مشکل جامعه را حل کند که بر اساس قرائت انسانی استوار باشد، مطابق زمان در مطابقت با شرایط زمان. لباس چندین سال قبل، دیگر فرسوده شده و نمی‏تواند تن امروز این جامعه را بپوشاند.   

برگرفته از زنـگــــــــــــار از مهدی زرتشت: مالستان؛ بومی در اعماق دره های سرسبز بخش اول  مالستان؛ بومی در اعماق دره های سرسبز بخش دوم  مالستان؛ بومی در اعماق دره های سرسبز بخش سوم  مالستان؛ بومی در اعماق دره های سرسبز بخش پایانی 

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

سیاحت نامه مالستان

استاد محمد حسین فیاض

« ابتدا، نسوار خود را كاله كرد
بعد قصدِ جانِ دختر خاله كرد » (1)
گه به فكر كوه بود و تيشه اي
گه زفكر وصل،او را نيشه اي
با دوصد دل، پا برون بگذاشتي
يعني پا روي جنون بگذاشتي
گرچه پايش، تَر از آب « داله »(2) بود
مستِ مست از عشق دختر خاله بود
از شمالِ شهر « شينده » مي‌گذشت
يعني از بازار « نودٍه » مي‌گذشت
در ته آن ده پي ليلي روان
سمت سبك ناب « صفدرلي»(3) روان
پشت سر بگذاشتي هر وُبه را
تاكه پيدا كرد راه « ديبه » را
ديد آن جا، زاغ را بالك لكي
گفت : باشد هردويشان « مكنكي»
ازيكي پرسيد راه « دُره » را
گفت: ازما پرس،راه « قُره » را
قُره،فخر مكنك است اي جان ما!
در ميان روغنش اين نان ما
گرچه آبش سوي «سوكه » مي‌رود
سمت او، مكنك چه كاكه مي‌رود!
×××
از ره قُره روان در ناوه شد
بر تنور خويشتن،خود تاوه شد
تاوه را بر داشت يكسر در گرفت
آتش عشق آمد ودر بر گرفت
گفت : اي دل! دَر يَه و سٍه تار زن
مست شو، ني با ني «نيزار » زن
دم به دم حلواي بي سَمْنك مزن
دمبوره، بي شيوه َئ « قُشنك » مزن
پشت بام عشق از شاتو برو
جان من! در ملك « غِغانتو » برو
نه، درآن جا مي‌شود اين راه، سد
چون كه هر حاجي است در جيبش،فَهد
اين تويي مرغ رها، بي بال، پر
آن طرف لم داده بر بالشت زر
پس بود بهتر كه در شينده روي
بعد ازان در قريه ي نوده روي
وانگهي فرياد وا ليلي بزن
دمبوره با سبك صفدرلي بزن
×××
عشق، با او تا چنين طرحي فكند،
يك نفر ازملك شِنده شدبلند
گفت : اي آنكه تو خاني ياكه مير
شهر مارا آن چنان اندك مگير
ما همان آمالِ خاك داله ايم
نقطه ي پايان راه « ناله » ايم
نقطه وصل دودريا، من شدم
در چنين عصري، اروپا من شدم
دِشهاي سر به بالا را ببين
صحنه‌هاي از اروپا را ببين
ابتدا موهاي خود را شانه كن
بعد قصدِ شينده و « پَشْخانه » كن
كم كم از آن جا ره بغلو برو
رو به سوي «ديبه قارو» برو
از اول آن جا كه فتح باب شد 
هر كس آن جا رفت يك ارباب شد
پس تو هم يك روز اربابي نما 
بهر جيب خويش بي تابي نما
هرکه از حالا به فكر پول نيست 
قامت او رجّه و شاول نيست
پول، يعني پله‌هاي نردبان 
كاز فراز آن روي تا آسمان 
آن زمان مرغ دلت را از قفس 
زود پروازش بده اي همنفس!
جانم آنگه ساز يك بانو بزن 
در حضور مه رويي زانو بزن
عقل مردم در ميان چشمهاست 
چشمها از مغز انسانها جداست 
از چنين ره گر نباشد چاره اي 
پس بگو در چه، كجا يك كاره اي ؟
پس هم اكنون از پي خنجك برو 
بر بلندي‌هاي «خيخوجك» برو 
ابتدا تيپ دلت را داغ كن 
بعد رويت را سوي شيرداغ كن 
گر چه در شيرداغ، مالستاني يي 
يا كه از مردان تركستاني يي 
درهمان جا دلبري پيدا شود 
موج« من»‌ها از پي هم «ما» شود
پس بيا قصد ديار «ماكه» كن 
وانگهي آهنگ ملك «جاكه» كن 
وقتي از جاكه به«زردك» تا شوي 
دم به دم سرگشته و شيدا شوي 
با همان شيدايي ات خم‌خم برو 
دست بر سينه به «قل‌آدم » برو 
گر چه جن و انس در «قارو» سَم است 
سينه چاكش قرية «قُل‌آدم» است 
الغرض اين سير و اين ديدارها 
گر شود تكرار بر تكرارها 
عاقبت انديشه، راحت مي‌شود 
«من» همه محو سياحت مي‌شود. 
بعد ازآن سيرو سياحت‌ها، پسر
بازهم بر سير خود كردي نظر
هر طرف مي‌ديد دشتِ لاله بود
هر چه دختر ديد، دخترخاله بود
بعد ازآن، آمد بسوي خانه اي
بود آن جا مه‌روي، دُردانه اي
كرد بر مادر، سلام و احترام
الكلام آمد ـ يجرّ الكلام
گفت:‌هان اي خاله‌ام، اي مادرم!
از برايت روزو شب من چاكرم
«اي فدايت آن همه بزهاي من
اي به يادت هي‌هي و هيهاي من»(4)
من همان باشم كه در هر صبح وشام
با خداي خويش دارم دوكلام
گرچه بر آبش چه گلها داده‌ام
حرفهاي سر به بالا داده‌ام،
بازهم من باشم وپشت درش
او خداوند است ومن هم چاكرش .
×××
قلب دختر آ ن‌طرف تر پَرگرفت
با خيالاتش ره ديگر گرفت
با خودش گفتا كه بختت آمده
اي تو بلقيسي كه تختت آمده
مرده بودم مادرا! جانم بده
دستمالم را به مهمانم بده
وه چه مهماني كه چون بلبل بگفت
گل بگفت و گل بگفت و گل بگفت
من كه باشم دستِ رد بر او زنم
وآنگهي شب تا سحر ياهو زنم!
فرق نبود بين « كَيْكَْك»، «سبزََگي»
بين مكنك، بين سوكه، «زردگي»
او،گل صد برگ تابستان بود
از ديار پاك مالستان بود .
قم ـ 11/2 /84



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ بيتي است از يك مثنويي که توسط چند نفر سروده شده و اين بيت از سيد ابوطالب مظفري است ؛
2ـ منطقه اي است در مالستان (تا آخر مثنوي هر كلمه اي كه بين گيومه آمده نام منطقه اي در مالستان است ؛
3 - آواز خوان معروف مالستاني؛
4 - از مولاناي بلخي.

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

آخ و اُف بیجا

کیهان فرهمند

حکم 100 ضربه شلاق بالای صابره به اتهام رابطه نامشروع با یک پسر جوان در منطقه حوتقول جاغوری ، اجرا شده است. فرشته در منطقه غوجور جاغوری خودش را حلق آیز کرد ، گفته میشود که به دلیل مشکلات خانوادگی این دختر خود کشی کرده است.

جاغوری یکی ولسوالی هزاره نشین است که سطح سواد به نسبت دیگر مناطق هزارجات بالا است و مردم از جاغوری و بخصوص خود مردم جاغوری انتظارات بالای دارند. خبر هایی از این دست کمتر از مناطق هزارجات و ان هم جاغوری به نشر رسیده است. اما من بدین باورم که میزان خشونت هایی فراتر از این چیزها است و خشونت هایی موجود تنها بدین دو پرونده خلاصه نمیشود. یکی از دلایل که خبرهایی از این دست کمتر از مناطق هزارجات به نشر سپرده میشود نبود منابع اطلاعاتی است. به این معنی که شبکه هایی خبری از مناطق چون جاغوری مالستان و دیگر ولسوالی هایی هزارجات گذارش تهیه نمی کنند و این مناطق را تحت پوشش خبری قرار نمی دهند. همچنین این مناطق به وسیله ارتباطی چون اینترنت کمتر دست رسی دارند و این خودش باعث میشود که خبرها از این مناطق کمتر به دست نشر سپرده شود.
بطور مثال من چند سال پیش در مالستان سفر داشتم و در این سفر به خانه خواهرم در منطقه بلوغو مالستان نیز شبی را گذراندم. در همان شب که در بلوغو بودم فردایش از مردم محل خبر شدم که زنی امشب خودش را حلق آویز کرده است. به میرادینه گذارش داده بودند و مراجع قانونی پیگیره مسله را آغاز نموده بود. در سفر بعدی که یکسال بعد به مالستان داشتم از خواهرم جریان حلق آویز کردن آن زن را جویا شدم و خواهرم گفت که آن زن خودش را حلق آویز نکرده بود و در واقع به قتل رسیده بود و قضیه را قاتلان به خود کشی شبیه سازی کرده بودند. نمونه دیگر از این نوع پرونده در بغرا ، در قریه که خودم زندگی می کردم اتفاق افتاده بود. مثلاً پسری زنی مرد را که شوهرش در خارج تشریف داشت به مبلغ {0000} به پسر دیگر از میرادینه برایی همبستر شدن در یک شب فروخته بود، نمیدانم چطور شده بود که زن مورد نظر از این معامله خوشش نیامده بود و جواب پسره را به چاقو به ناخیه باسنش داده بود. قضیه را مردم بغرا و میرادینه در غیاب ولسوالی فیصله کردن و ولسوال که آن زمان آقایی احمدی بود مثل مُلی بیش نبود! صد ها پرونده ازاین نوع پرونده هایی ناموسی در ولسوالی هایی هزارجات روزانه اتفاق می افتد و به ندرت پیش می آید که شبکه هایی خبری و کسانی که مدعی دفاع از حقوق زنان هستند با خبر شود. دلیل آن هم نبود منابع اطلاعاتی در مناطق هزارجات است.


اما حرف من اینها نیست بلکه چیزی دیگه برایی گفتن دارم. در این مدت یازده سال مکاتب در مناطق هزارجات فعال بوده است و هزاران تا متعلم را این مکاتب بیرون داده است. از کیفیت این مکاتب و چیزی که این مکاتب به متعلمین یاد داده است بگذریم، همین که در این مدت ده سال هزاران نفر از مناطق هزارجات به دانشگاه راه یافته است و امروزه نمیدانم عنوان هایی چون ، داکتر ، انجینیر ، استاد ، و فلان پستران را یک می کشد کافی است. با وجود این همه دانشجو و داکتر و انجینیر ، خشونت هایی اتفاق افتاده در مناطق چون هزارجات کمتر به نشر سپرده میشود. اینکه دختر در حوتقول شلاق زده میشود و دختر دیگر در غوجور خودش را حلق آویز می کند و یا دختر در بامیان توسط سید واحید بهشتی مورد تجاوز قرار می کیرد وبعد به قتل میرسد شمه از خشونت هایی است که در مناطق هزارجات بوقوع می پیوندد.

نکته را که میخواهم بدان اشاره کنم این است که متأسفانه دوستان باسواد و بخصوص آنهایی که دم از حقوق زن و شعار هایی از این دست میزنند تنها به فضایی مجازی محدود میشوند و تمام فعالیت هایی شان در همین حیطه دنیایی مجازی است و بس. در فضایی مجازی هم بیشتر به یاوه گویی و آخ و اُف و تکرار طوطی وار حرف هایی نویسنده گان بزرگ و فیلسوفان مشغولند. بخصوص اعضایی نهاد هایی که خودشان را مدعی دفاع از حقوق زنان قلمداد می کنند، هیچ کار اساسی انجام نداده اند و نتوانسته اند و نمی کنند! متأسفانه بعد از ده سال فعالیت مکاتب در هزارجات قشر تحصیل کرده بیشتر به یک توده منزوی و دور از جامعه می ماند که یارایی انجام هیچ کاری ندارد و دوری جستن از متن مردم را اختیار کرده است و روز بروز منزوی تر میشوند. در درون جامعه هم که بروند به مرور زمان شکل و شمایل آن مردم را بخود میگیرند و از رسالت که دارند فاصله می گیرند. متأسفانه عده فقط بدنبال پرونده هایی خاص میگردند و پرونده هایی خاص را بزرگنمایی می کنند و از بزرگ نمایی به اهداف دیگری چشم دوخته اند تا حقیقت موجود که دامنگیر جامعه عقب مانده مان است. با این حساب باید منتظر قربانی هایی بیشتر بود.

لپ کلام من این است که بجایی این همه آخ اُف بیجا و تکرار طوطی وار حرف هایی نمیدانم مارکس انگلس و صداق هدایت در فضایی مجازی بدورن جامعه رفته و به فعالیت هایی عملی روی آورید. از هر لیسه در هزارجات شاید بیش از صد نفر به دانشگاه راه یافته است و از دانشگاه نیز فارغ شده است و امروز کراوات به گردن می آویزند و از بیکاری رنج میبرند، ولی همان لیسه الان هم از نداشتن معلم رنج میبرد و چند تا آخوند بی سواد بر مسند معلمی و کرسی مدیریت آن تکیه زده است. اینرا از همینجا برایی شما میگویم کسانی که خشونت می ورزند و مورد خشونت واقع میشوند اصلاً به این فضایی مجازی دسترسی ندارند و مطلب را که شما دوستان نوشته می کنید هرگز نمی خوانند. آنهایی هم که در این فضا دست رسی دارند کسانی اند که کم و بیش بعضی چیز ها را میداند و نوشته هایی شما در واقع برایی آنها نیست.  

نویسنده: کیهان فرهمند

دیوانگی

استاد محمد حسین فیاض

خواستم شاعرانه بسرایم تا ادیبان را خوش آید، اما نشد. خواستم مقاله بنویسم (اما کو خواننده؟) بازهم نشد. خواستم قطعه ادبی بنوسم، نشد. خواستم داستان بنویسم، نشد. قدم زدم، بی تابی کردم و به نوشیدن چای تلخ رو آوردم، نشد. سرانجام به این ترانه پناه آوردم و دهها بار خواندم، کمی دلم آرام گرفت. اینک این ترانه را به تمام کسانی که از آن ها یادشده تقدیم می کنم.

دل دیوانه ام، دیوانـــــــگیِ یار می خواهد
شفیع و ذوالفقار و قنبرِ بسیار می خواهد

به جای این همه آدم که از تدبیر می گویند
نصیر و داوود و مردانِ اهلِ دار می خواهد

دل دیوانه ام از بامیان و غزنه تا کابل
حمیدِ قهرمانِ سنگر افشار می خواهد

وطن، آبســــــتن دیوانـــــــگی گردیده، مـی دانی؟
که این دارالجنون در هر قدم یک کار می خواهد

در این دارالجنون آن سر که می گردد جدا از تن
جواب حاضر و مردانــــــــه و سرشار می خواهد

تو از آب و گل و آیینه و از عشق می گویی
و او در پای طفلانت هزاران خار می خواهد

تو صد ها گل به طرح خنده ی او می کنی هدیه
و او برجان و مالت هدیــــه ی بادار می خواهد

پس از این، منطق دیوانگی باید وگرنه باز
برای یک سر آماده، صد رگبار می خواهد

برای یک سر آماده، صد رگبـــــــار؟ باور کن
چنین دیوانگی کی منطق هوشیار می خواهد؟


۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

رخداد غیر منتظره در ریاست معارف غزنی

Hasan Reza Yousofi 
موضوع بسیا ر مهم:
مورخ 22/06/1391
رخداد غیر منتظره در ریاست معارف غزنی.

ولایت غزنی 18 ولسوالی و بیش از 650 باب مکتب و بیش از 300 هزار شاگرد اناث و ذکور و درحدود 9 هزار پرسونل معلمین ومامورین و 27 نفر مشاورین و کارشناس با معاشات گزاف دارد" یک سال قبل ریاست معارف ولایت غزنی به مرحله رشد قابل ملاحظه رسیده بود و درسال 1390 به تعداد 8500 نفر فارغین صنف دوازدهم را به امتحان کانکور تحصیلات عالی تقدیم نموده است " اما متاسفانه افغانستان به آن مرحله ای که روابط حاکم بر ضوابط باشد نرسیده است برخورد ها برعکس روابط حاکم بر ضوابط بوده و بدبختانه در اواخر سال 1390 تغیرات غیر عادلانه و غیر منطقی خلاف قانون خدمامت ملکی جناب فاروق وردک با گماشتن یک سربرست برای ریاست معارف غزنی به نام احسان الله ناشر که وی مشکلات متعددی از قبیل آلوده به فساد مالی و اداری دارد پرداخت که وی پس از تعین بست به حیث سرپرست ریاست معارف غزنی در دامن زدن تعصبات قومی " مذهبی " سمتی و سیاسی دست درازی نموده و این ریاست به یک بام و دو هوا مبدل شده است. و سرنوشت ریاست معارف غزنی را به یک بحران فرهنگی دردآور در آورده است . مهم تر از همه تمامی وکلای شورای ولایتی غزنی خواهان بیشرفت معارف دراین ولایت بوده و همواره دفاع نموده است و رنج آنها در مورد بحران در ریاست معارف غزنی میباشد که تا به حال بیش از شش ماه از سال تعلیمی شاکردان مکاتب میگذرد تقرر معلمین نا تکمیل و اکثریت معلمین ولسوالی های از این ولایت در کنج هوتل ها سنگ بر شکم بسته و از بی پولی و فقر اقتصادی بالاخره معلمین ذکور و اناث ولسوالی ها به ستوه آمده از دست شخص سرپرست معارف غزنی به خاطر شکایت راهی شورای ولایتی غزنی گردیده از دست شخص رییس معارف عارض و سرانجام معاون شورای ولایتی جناب آقای عبدالجامع "جامع" که همیشه مدافع شخص رییس معارف بی کفایت بوده به ریاست معارف غزنی حضور به هم رسانیده که باز هم از شخص رییس معارف بی کفایت دفاع و به خاطر خصومت های شخصی و تعصب آمیز و خصوصاً اختلافات سلیقه ای که دارد پرداخته " عبدالجامع "جامع" معاون شورای ولایتی غزنی در مقر ریاست معارف غزنی در داخل مدیریت منابع بشری در حضور تمام کارمندان ریاست معارف غزنی و معلمین بی سر نوشت که در هوتل ها مانده اند با محافظ خود داخل و از شخص رییس آلوده به فساد اداری " مالی و بی کفایت دفاع نموده و وی را حق به جانب دانست که به جواب دندان شکن بنده حسن رضا "یوسفی" مدیر اجرائیه ریاست معارف غزنی مواجه شد و مشاجره لفظی نمودیم و از معلمین بی سرنوشت که تاحال مقرر نشده اند دفاع نمودم و جناب آقای ناشر سربرست بی کفایت معارف را عامل بسته نمودن تقرر معلمین دانسته و بنده به عنوان کارمند این اداره وی را شخص آلوده به فساد مالی و اداری محکوم و قلمداد نمودم که بالاخره بنده را سرپرست معارف غزنی جناب آقی ناشر و جناب آقای عبدالجامع "جامع" معاون شورای ولایتی تهدید نموده که علی رغم این نا بسامانی های که در شرایط کنونی موجود است ایستاده شدم و گفتم به هیج وجه از هیج کدام شما ترس و هراس نمی نمایم به جز از خداوند "ج" و برای ریس معارف درحالیکه معاون شورا ی ولایتی حضور داشت هشدار دادم که اگر تا دو روز دیگر سرنوشت این معلمین در قسمت تقرر شان که از کوه پایه های ولسوالی های این ولایت با گذشت بیش از 20 روز می شود اقدامی نشود من حیث یک کارمند این اداره صدای این معلمین و موضوع فساد مالی و اداری ریاست معارف غزنی را در خصوص شخص سرپرست ریاست معارف غزنی به مقامات ذیصلاح خواهم رساند. با احترام حسن رضا " یوسفی" مدیر اجرائیه ریاست معارف غزنی.

منبع: فیسبوک شخصی حسن رضا یوسفی در همین بخش: مکتب شهید بصیر بغرا  نتایج امتحانات کانکور مالستان سال 1390  لیسه میرادینه از آغاز تا کنون همگی پک براریم - وضعیت اداره معارف مالستان  محرومیت در اداره معارف ولسوالی ناهور 

دانشگاه وتبعیض نژادی

Kazim Ehsan

کاظیم احسان : پس ازاینکه در کانکور عمومی در دانشکده حقوق دانشگاه کابل پذیرفته شدم، روزی رفتم تا کارت student card و نمبر حاضری ام را بگیرم و تا بتوانم در کلاس درس شرکت کنم. اول سال بود، وقتی از دروازه ای دانشگاه کابل وارد شدم، نگهبان امنیتی دروازه گفت کارت دانشکده ای که در آن درس میخوانی نشان بدی چون بدون کارت ورود ممنوع است. گفتم، سال اول هستم، میروم تا کارت بگیرم. گفت اجازه نداریم کسی بدون کارت داخل دانشگاه شود. بعد از جنجال زیاد افسر پشتون تبار ِ که آنطرف تر داشت ما را نگاه میکرد، پرسید چه خبر است؟ای بچه چرا ایقه جنجال میکند؟ نگهبان ماجرا را به او گفت؛ سپس او با عصبانیت تمام گفت : " بچیم ایقه دماغ مه خراب نکو، از پیشم دور شو، شما مردم خو (هزاره) پوهنتون ره نجس کدین ولا. " این سخن مثل گلوله از مغزم گذشت،در آن لحظه آرزو میکردم ای کاش کمی قدرت میداشتم تا به اینها می فهمانیدم کی نجس کیست!. در همین اثنا چند نفر دیگر که ظاهراً پشتون ویا تاجیک بودند، از دروازه دانشگاه وارد شدند.از کاغذ و مدارکی که در دست داشتند فهمیدم که آنها هم مثل من سال اول اند، اما بدون اینکه کارت و مدرکی نشان بدهند از ما گذشتند، مامور هم هیچ از آنها نپرسید و نخواست. گفتم چرا از آنها کارت نمیخواهی؟ با خشم تمام رو به من گفت : مامور امنیتی اینجا کیست؟ به من مربوط است که از که کارد بخواهم یا نخواهم تو کیستی که از ما می پرسی؟ برو گمشو!...

کودکی ام در دایکندی بیشتر با چوپانی، دست و پنجه نرم کردن با کارهای شاقه و فقر گذشت، تا چهارده سالگی مکتب فقط در رویاهایم بود. سال و دوسالی به فرمان پدر نحو و ادبیات عربی خواندم.از تمام آنچیزهای که در آن سال دوسالی در مدرسه ی دینی خواندم فقط معنی و نصف ترکیب دستوری بسم الله از اول "شرح عوامل فی النحو" (تالیف عبدالرحمن گرگانی یا جـرجانی) یادم مانده است.با پافشاری برادرم مدرسه دینی رها کردم و وارد مکتب دولتی شدم .مثل هزاران جوان دیگر دایکندی مکتب را منظم نخواندم. از صنف نهم وارد مکتب شدم ، گاهی کار و گاهی مکتب، این روش زندگی تمام جوانان دوران مکتب در دایکندی است، مگر تعداد انگشت شمار که پدرش خیلی تمویل کند. رسیدن به دانشگاه آنزمان بزرگترین آرزوی بود که من داشتم.اما در نخستین روز ورودم به دانشگاه کابل با چنین ماجرایی برخوردم، به شدت شوکه و دلزده شدم. کم کم می فهمیدم که زندگی در افغانستان دو چیز را بر آدم خواهی نخواهی بر آدم تحمیل میکند. اول اینکه آدم باید همیشه در آروزهایش باقی بماند بهتر است وگرنه رسیدن به آن آرزوها در افغانستان دردناک و کشنده است.دوم اینکه پدیده های چون ملی یا فراقومی اندیشیدن و فراقومی عمل کردن در افغانستان بیشتر به پندار و کردار دیوانه ها میماند تا هوشیار ها.تعلق و جهت قومی ات باید مشخص باشد؛ این امر بر هر دانشجویی بلکه بر هر انسان ساکن افغانستان تحمیلی است. رشته ی حقوق نخستین انتخاب و دلخواه ترین دانشکده ای من بود، شرکت چند روزه در کلاس درس و رفتار قوماندانی بعضی استادان دانشکده و هم صنفی های غیر هزاره ام نود و هشت فیصد دلم را از دانشگاه کابل سیاه کرد؛ تا رویاهایی "حقوقی ام"! از خیالم زدوده شد. به هند آمدم در رشته مجبور به تحصیل شدم که حتی خوابش را هم ندیده بودم بیشتر به تازه آموزها میماندم...


Razak Najibi : خاطر اینکه در تذکره ام نام پدرم محمد داشت ولی در سندفراغتم نداشت مرا از امتحان کانکور محروم کردند نه تنها که یکبار بلکه برای دوبار. امروز من در یک کشور پیشرفته و دریک دانشگاه معتبر درس خوانده ام. بعلاوه اقامت داییم اینجا را هم دارم. منم حس تو را داشتم ودارم احسان جان ولی همان برخوردهای تبعیض آمیز و قومی که در افغانستان مشاهده کردم مرا قوی کرد. وادار کرد که آنجا را ترک کنم. ولی کاش همه توانایی ها و شانس من و تو را می داشتن. بسیار هستند جوانانی که استعداد شان در آن سرزمین بلا و فقر و تروریست، قربانی تعصبات قومی و مذهبی می شود. همین بس که تو در یک دانشگاه معتبر ودریک کشور معتبر میخوانی.